𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿
_بخش دوم_
ریون از بغلم بیرون میجهد و میپرد روی سوروس.سوروس لبخند میزند"سلام کله پوک"و دست نوازش به سر گربه میکشد
میگویم"اگه میشه با صاحب کله پوک هم یه ارتباطی بگیر"
سرش را بالا میآورد"اوه...سلام ری"
سر تکان میدهم"سلام سوروس....ببخشید مزاحم شدم ولی ریون بهم گفت که دلش برات تنگ شده"
میگوید"منم دلم برای ریون تنگ شده ولی از اونجایی که میدونم برای چی اومدی از همین الان معذرت میخوام نمیتونم به مهمونی بیام"
پوفی میکشم"آخه برای چی؟!خوش میگذره!"
میگوید"برای همین میگم.اگه من بیام مهمونی زهرمارت میشه.برو و خوش بگذرون.من ریون رو نگه میدارم"
از کوره در میروم"من نمیخوام تو لَلِگی گربمو بکنی!میخوام دوستم باشی سوروس!انقدر بین منو خودت دیوار نکش!"
دستش را که ریون داشت گاز های کوچک میگرفت از دهان گربه درمیآورد"ری،بیا روراست باشیم.ما دوستیم درسته؟"
سر تکان میدهم
سوروس"تو برای نظر من ارزش قائلی؟"
میگویم"البته!"
میگوید"پس بذار انتخاب کنم.توی مهمونی به تو خوش میگذره.به من نه.من تورو محدود نمیکنم که نری تو هم به من اجبار نکن که بیام"
میگویم"خیلیخب.با موندن تو کتابخونه مشکلی نداری؟"
میگوید" ندارم"
روی کاناپه کنارش مینشینم"باشه.تو درس بخون منم همینجا میمونم"
سر تکان میدهد"ری به مهمونی برو و منو شرمنده نکن"
میگویم"دلیلی برای شرمنده بودن نداری"
میگوید"دوستای دیگه ای داری که توی جشن هستن"
میگویم"و فقط با پارتنرهاشون وقت میگذرونن"
میگوید"پس چون تنهایی اومدی اینجا؟"
میگویم"نه.تنهام تا اینجا باشم.اونا منتظرن تا برم اونجا ولی من انتخاب میکنم که اینجا بمونم"
میگوید"یعنی داری میگی ترجیح میدی اینجا بشینی تا به مهمونی دوستات بری"
میگویم"بله دارم همینو میگم سوروس"
نگاهم میکند"و چرا؟"
میگویم"میخوام اینجا بمونم.دلیل نداره"
میگوید"باشه"و شروع به نوشتن چیزی میکند
برافروخته میگویم"سوروس لعنت به درسهات!دو کلمه حرف بزن!"
خنده اش را میخورد"میخوای چی بگم ری؟"
من همچنان عصبانی ام"حرف های روزمره!با لوسیوس درباره چی حرف میزنین؟همونا"
میگوید"مطمئن باش نمیخوای بشنوی"
یقه اش را میگیرم.جا میخورد.مهم نیستمن بیحیا تر از این حرف ها هستم"سوروس بیا وقت بگذرونیم!میخوام باهات وقت بگذرونم"
_بخش دوم_
ریون از بغلم بیرون میجهد و میپرد روی سوروس.سوروس لبخند میزند"سلام کله پوک"و دست نوازش به سر گربه میکشد
میگویم"اگه میشه با صاحب کله پوک هم یه ارتباطی بگیر"
سرش را بالا میآورد"اوه...سلام ری"
سر تکان میدهم"سلام سوروس....ببخشید مزاحم شدم ولی ریون بهم گفت که دلش برات تنگ شده"
میگوید"منم دلم برای ریون تنگ شده ولی از اونجایی که میدونم برای چی اومدی از همین الان معذرت میخوام نمیتونم به مهمونی بیام"
پوفی میکشم"آخه برای چی؟!خوش میگذره!"
میگوید"برای همین میگم.اگه من بیام مهمونی زهرمارت میشه.برو و خوش بگذرون.من ریون رو نگه میدارم"
از کوره در میروم"من نمیخوام تو لَلِگی گربمو بکنی!میخوام دوستم باشی سوروس!انقدر بین منو خودت دیوار نکش!"
دستش را که ریون داشت گاز های کوچک میگرفت از دهان گربه درمیآورد"ری،بیا روراست باشیم.ما دوستیم درسته؟"
سر تکان میدهم
سوروس"تو برای نظر من ارزش قائلی؟"
میگویم"البته!"
میگوید"پس بذار انتخاب کنم.توی مهمونی به تو خوش میگذره.به من نه.من تورو محدود نمیکنم که نری تو هم به من اجبار نکن که بیام"
میگویم"خیلیخب.با موندن تو کتابخونه مشکلی نداری؟"
میگوید" ندارم"
روی کاناپه کنارش مینشینم"باشه.تو درس بخون منم همینجا میمونم"
سر تکان میدهد"ری به مهمونی برو و منو شرمنده نکن"
میگویم"دلیلی برای شرمنده بودن نداری"
میگوید"دوستای دیگه ای داری که توی جشن هستن"
میگویم"و فقط با پارتنرهاشون وقت میگذرونن"
میگوید"پس چون تنهایی اومدی اینجا؟"
میگویم"نه.تنهام تا اینجا باشم.اونا منتظرن تا برم اونجا ولی من انتخاب میکنم که اینجا بمونم"
میگوید"یعنی داری میگی ترجیح میدی اینجا بشینی تا به مهمونی دوستات بری"
میگویم"بله دارم همینو میگم سوروس"
نگاهم میکند"و چرا؟"
میگویم"میخوام اینجا بمونم.دلیل نداره"
میگوید"باشه"و شروع به نوشتن چیزی میکند
برافروخته میگویم"سوروس لعنت به درسهات!دو کلمه حرف بزن!"
خنده اش را میخورد"میخوای چی بگم ری؟"
من همچنان عصبانی ام"حرف های روزمره!با لوسیوس درباره چی حرف میزنین؟همونا"
میگوید"مطمئن باش نمیخوای بشنوی"
یقه اش را میگیرم.جا میخورد.مهم نیستمن بیحیا تر از این حرف ها هستم"سوروس بیا وقت بگذرونیم!میخوام باهات وقت بگذرونم"
- ۱۷۳
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط