🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

پارت ۳ — «کری‌خونی ممنوع!»

پنج دقیقه بعد، آ.ت با لباس ورزشی وارد سالن شد.

جونگکوک کنار در ایستاده بود و دست‌هاش رو روی سینه‌اش گذاشته بود.

به ساعتش نگاه کرد.

«چهار دقیقه و سی‌وهفت ثانیه.»

آ.ت با تعجب گفت:
«چی؟»

«گفتم پنج دقیقه. تو زود اومدی.»

آ.ت:
«خب؟»

جونگکوک لبخند زد.
«هیچی. فکر نمی‌کردم حرف‌گوش‌کن باشی.»

آ.ت اخم کرد.
«من حرف‌گوش‌کن نیستم.»

«پس چرا اومدی؟»

«چون خودم می‌خواستم.»

«باشه.»

«اون لبخندت برای چیه؟»

«هیچی.»

آ.ت چشم‌هاش رو ریز کرد.
«تو خیلی رو اعصابی.»

قبل از اینکه جونگکوک جواب بده، رها وارد سالن شد.

«بچه‌هاااا!»

پشت سرش تهیونگ هم وارد شد.

رها با دیدن تهیونگ گفت:
«تو هم ورزش می‌کنی؟»

تهیونگ:
«گاهی.»

رها:
«پس امروز قراره ببینیم کی قوی‌تره.»

تهیونگ خندید.
«تو؟»

رها با اعتمادبه‌نفس گفت:
«مشکلی داری؟»

تهیونگ:
«نه، فقط پرسیدم.»

رها:
«پس آماده باش.»

آ.ت با خنده گفت:
«رها، تو هنوز گرم نکردی کری‌خونی رو شروع کردی؟»

رها:
«استعدادمه.»

جونگکوک توپ بسکتبال رو برداشت و به سمت آ.ت گرفت.

«اول بسکتبال؟»

آ.ت توپ رو گرفت.

«حتماً.»

جونگکوک:
«یک‌به‌یک؟»

آ.ت:
«می‌ترسی ببازی؟»

جونگکوک ابرو بالا انداخت.

«من؟»

«آره، تو.»

تهیونگ خندید.
«جونگکوک، به نظرم قبول نکن.»

جونگکوک:
«چرا؟»

تهیونگ:
«چون اگه ببازی، تا آخر هفته باید جواب غرغرهاشو بدی.»

آ.ت:
«من غر نمی‌زنم.»

رها:
«آره، فقط با صدای بلند اعتراض می‌کنی.»

آ.ت:
«رها!»

همه خندیدن.

جونگکوک توپ رو روی زمین زد.

«باشه. شروع کنیم.»

چند دقیقه بعد...

بازی شروع شده بود.

آ.ت با سرعت حرکت کرد، از کنار جونگکوک رد شد و توپ رو مستقیم داخل حلقه انداخت.

رها:
«یااااااااا!»

تهیونگ:
«خب، این یکی رو خوب اومد.»

آ.ت با افتخار برگشت سمت جونگکوک.

«یک هیچ.»

جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.

«خوبه.»

آ.ت:
«همین؟»

«هنوز بازی تموم نشده.»

چند حرکت بعد، جونگکوک توپ رو گرفت و امتیاز گرفت.

«یک یک.»

آ.ت:
«شانسی بود.»

جونگکوک:
«معلومه.»

«چی معلومه؟»

«اینکه وقتی می‌بازی، تقصیر شانس می‌ندازی.»

رها دستش رو جلوی دهنش گرفت تا نخنده.

آ.ت:
«من هنوز نباختم.»

جونگکوک:
«پس ثابتش کن.»

آ.ت چند لحظه بهش نگاه کرد.

«باشه.»

رها آرام به تهیونگ گفت:
«فکر کنم ما باید بریم کنار.»

تهیونگ:
«چرا؟»

رها:
«چون الان این دوتا قراره سالن رو روی سرمون بذارن.»

تهیونگ خندید.

و درست همان لحظه، درِ سالن باز شد.

لیا وارد شد.

چند ثانیه ایستاد و به آ.ت و جونگکوک که مشغول بازی بودند نگاه کرد.

لبخند کوتاهی زد.

اما نگاهش بیشتر از همه روی جونگکوک موند.

آرام گفت:

«پس این بادیگارد جدیده...»

آ.ت متوجه حضورش شد.

«لیا؟ تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

لیا لبخند زد.

«اومدم یه سر به دخترعمه‌م بزنم.»

بعد نگاهش رو به جونگکوک برگردوند.

«البته فکر نمی‌کردم اینجا یه آدم جدید هم پیدا کنم.»

جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.

«سلام.»

لیا لبخندش رو بیشتر کرد.

و آ.ت همان لحظه فهمید...

این دیدار قرار نیست به این سادگی‌ها تموم بشه.
دیدگاه ها (۰)

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۴ — «دخترعمه‌ی دردسرساز»آ.ت توپ ...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۵ — «نقشه‌ی لیا»صبح روز بعد، آ.ت...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۲ — «من به بادیگارد نیاز ندارم!»...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۱ — «بادیگارد جدید»صدای برخورد ت...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁷صبح بعد از صبحانه، ا/ت و جونگکوک برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط