رمان آخرین دیدار پارت۵₍ ⑅ ᐢ..ᐢ₎،شرمنده اگه دیر به دیر پار
رمان آخرین دیدار پارت۵₍ ⑅ ᐢ..ᐢ₎،شرمنده اگه دیر به دیر پارت میدم کار زیاد دارم
چویا:خ...ف...ه شو؛قرار بود فقط یکی از شر...ط هاتو قبول کنم
دازای:میخواستی همون جا ولت کنم کوتوله؟
چویا:اههه،یعنی هنوز بهت بدهکارم ع..و..ضی؟
دازای:آره و باید جبران کنی چوویا
چویا گردن دازایو محکم میگیره*
چویا:فقط همین یه بار ح..ر..و..م زاده
دازای:باشه
دازای نیش خند ریزی میزنه*
چویا:خب باید کجا بیام؟
دازای:باهم میریم دیگه کوچولو
چویا سرخ میشه و کلاهشو روی چشم هاش میزاره*
دازای:چیبی؟،آماده ای بریم؟
چویا:ل.ع.ن.ت به تو
چویا لباس هاشو عوض میکنه و به دازای بد و بی راه میگه*
دازای:چوویا قضیه ی این تیپ زدن های همیشگی رو توضیح بده
چویا:هووم؟
دازای:ولی کوتاهی قدت با این کار ها کمتر به چشم نمیاد کوچولو
چویا:خ..ف..ه بم..یر،فقط باید همین امروز تحملت کنم و دیگه قرار نیست ببینمت
دازای دستی بر سر چویا میکشه*
دازای:کوتوله؟،اگه من نباشم میتونی زندگی کنی؟
چویا:هوومم معلومه که میتونم
دازای:بریم؟
چویا و دازای باهم میرن به یه کافه ی نزدیک*
چویا:اوم اینجائه؟
دازای:آره عزیزم بشین
چویا سرشو به نشانه ی ناراضی بودن تکون میده*
دازای رو به روی چویا میشینه*
چویا:خب؟،تا کی قراره اینجا بشینیم؟
دازای:قرار نیست اینجا بشینی یه چیزی سفارش بده کوتوله
چویا:بار آخرت باشه به من میگی کوتوله وگرنه بد میبینی
دازای:باشه،انتخاب کن
چویا:اومم پنکیک خوبه؟
دازای:عااا،مطمئنی؟هنوزم نسبت به چند سال پیش تغییری نکردی
چویا:ده..ن..تو ببند،تو چی میخوری؟
دازای:قهوه رو ترجیح میدم
دازای میره و چیزهایی که خواسته بودن رو سفارش می ده*
چویا:دازای...حالا که فکر میکنم به نظرم شاید بتونم بهت اعتماد کنم
دازای لبخندی مصنوعی میزنه*
پایان پارت۵،منتظر پارت بعدی باشید><
چویا:خ...ف...ه شو؛قرار بود فقط یکی از شر...ط هاتو قبول کنم
دازای:میخواستی همون جا ولت کنم کوتوله؟
چویا:اههه،یعنی هنوز بهت بدهکارم ع..و..ضی؟
دازای:آره و باید جبران کنی چوویا
چویا گردن دازایو محکم میگیره*
چویا:فقط همین یه بار ح..ر..و..م زاده
دازای:باشه
دازای نیش خند ریزی میزنه*
چویا:خب باید کجا بیام؟
دازای:باهم میریم دیگه کوچولو
چویا سرخ میشه و کلاهشو روی چشم هاش میزاره*
دازای:چیبی؟،آماده ای بریم؟
چویا:ل.ع.ن.ت به تو
چویا لباس هاشو عوض میکنه و به دازای بد و بی راه میگه*
دازای:چوویا قضیه ی این تیپ زدن های همیشگی رو توضیح بده
چویا:هووم؟
دازای:ولی کوتاهی قدت با این کار ها کمتر به چشم نمیاد کوچولو
چویا:خ..ف..ه بم..یر،فقط باید همین امروز تحملت کنم و دیگه قرار نیست ببینمت
دازای دستی بر سر چویا میکشه*
دازای:کوتوله؟،اگه من نباشم میتونی زندگی کنی؟
چویا:هوومم معلومه که میتونم
دازای:بریم؟
چویا و دازای باهم میرن به یه کافه ی نزدیک*
چویا:اوم اینجائه؟
دازای:آره عزیزم بشین
چویا سرشو به نشانه ی ناراضی بودن تکون میده*
دازای رو به روی چویا میشینه*
چویا:خب؟،تا کی قراره اینجا بشینیم؟
دازای:قرار نیست اینجا بشینی یه چیزی سفارش بده کوتوله
چویا:بار آخرت باشه به من میگی کوتوله وگرنه بد میبینی
دازای:باشه،انتخاب کن
چویا:اومم پنکیک خوبه؟
دازای:عااا،مطمئنی؟هنوزم نسبت به چند سال پیش تغییری نکردی
چویا:ده..ن..تو ببند،تو چی میخوری؟
دازای:قهوه رو ترجیح میدم
دازای میره و چیزهایی که خواسته بودن رو سفارش می ده*
چویا:دازای...حالا که فکر میکنم به نظرم شاید بتونم بهت اعتماد کنم
دازای لبخندی مصنوعی میزنه*
پایان پارت۵،منتظر پارت بعدی باشید><
- ۴۳۰
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط