مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق

مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد، و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است! او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود!

افکارتان زندگی شما را می سازند؛ مواظب افکارتانباشید
دیدگاه ها (۱)

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دومp.13 (روایت از زبان جونگ...

#SLAVES. PART 2عمارت در سکوت فرو رفته بود.فیلیک...

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

🦢 پارت بیست‌ودوم | فاصلهصبح، فضای خانه عجیب ساکت بود.لیانا س...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت سوم «بعضی آدم‌ها، بدون اینکه کا...

dark life = 18چند روز از آن شب جهنمی گذشته بود. ات دیگر مثل ...

داستان عاشقانه جدید

پارت ۵۱شبِ حراجی، عمارتِ کیم در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود....

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_12 فصل ششم | او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط