گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.

لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.

گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.

وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی

گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!

کارلوس فوئنتس
دیدگاه ها (۹)

اگر دنبال اتفاق جدیدی هستید باید انجام کارهای گذشته را متوقف...

زنده باد کسانیکه ترکم می‌کنند،آن‌ها مرا به خویش باز می‌گردان...

در زندگی طوری باش که آنانکه خدا را نمی شناسند تورا که می شنا...

یه سری مسئولین هم هستند که با رقص بچه ها عصبانی میشوند ولی ب...

Rofile of the wolf...۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط