Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۴۴
درست در لحظهای که یه سول گمان میکرد توانش به پایان رسیده، ناگهان سکوت سنگین اتاق با صدای گریهای نازک و بلورین شکست. گویی آن صدای کوچک، تمام دردهای چندساعته را با خود شست و برد. چند لحظه بعد، پرستار با لبخندی گرم، نوزاد کوچک را که در پارچهای سفید پیچیده شده بود، به سمت او آورد و به آرامی در آغوش لرزانش گذاشت
یه سول با انگشتانی که هنوز از فشار زایمان بیرمق بود، گوشهی پارچه را کنار زد. ناگهان قلبش ایستاد نوزاد، تودهای کوچک و گرم بود با انبوهی از موهای بلند و پرکلاغی که به پیشانی نمناکش چسبیده بود. همان موهای لخت و مشکی که یه سول بارها در خوابهایش دیده بود. موهای به شدت بلند مشکی که صورت کوچک و سفیدش را پنهان نموده بود
با هر نگاه، بیشتر لرزه بر اندامش میافتاد پیشانی بلند و فرم لبهای کوچکِ دخترک، تصویری مینیاتوری و ظریف از چهرهی همسرش بود. زمزمه کرد: خدای من... خیلی ازت ممنونم که این فرشته رو بهم دادی...
آن وحشتِ سیاه و لرزههای از سرِ ترس، جای خود را به گرمایی عجیب و سیال داد که در رگهایش میدوید. یه سول دیگر آن دخترِ هراسانِ دقایق پیش نبود او حالا "مادر" شده بود همه غم های دنیا دور شد و برایش مهم نبودن تنها گریه ای نوزاد در گوشش میچرخید وقتی نوزاد برای لحظهای گریهاش قطع شد و با آن چشمهای نیمهباز و کدر به یه سول خیره شد، یه سول حس کرد تمام جهان در همان اتاق کوچک خلاصه شده است. بوی تن نوزاد، ترکیبی از بهشت و زندگی، مشامش را پر کرد. قطره اشکی از گوشهی چشمش چکید و روی گونهی نرم نوزاد نشست اشکی که دیگر از درد نبود، بلکه از شوقِ معجزهای بود که حالا روی سینهاش نفس میکشید. صدای گریه اش زیباترین ملودی جهان میبود
پرستار چیزی میگفت، اما یه سول هیچ نمیشنید. او غرق در تماشای آن موهای سیاه و ابریشمی بود که شباهتِ بیانکارِ دخترک به پدرش را به رخ میکشید. انگار تکهای از وجود محبوبش را در آغوش داشت. با احتیاط، نوک انگشتش را روی دستهای مینیاتوری دخترش کشید و نوزاد، ناخودآگاه انگشت او را محکم گرفت.
در آن لحظه، یه سول فهمید که برای محافظت از این موجود کوچک، حاضر است با تمام جهان بجنگد. ترس مرده بود و عشق، با موهای مشکی و پوستی گلگون، در آغوشش متولد شده بود
درست در لحظهای که یه سول گمان میکرد توانش به پایان رسیده، ناگهان سکوت سنگین اتاق با صدای گریهای نازک و بلورین شکست. گویی آن صدای کوچک، تمام دردهای چندساعته را با خود شست و برد. چند لحظه بعد، پرستار با لبخندی گرم، نوزاد کوچک را که در پارچهای سفید پیچیده شده بود، به سمت او آورد و به آرامی در آغوش لرزانش گذاشت
یه سول با انگشتانی که هنوز از فشار زایمان بیرمق بود، گوشهی پارچه را کنار زد. ناگهان قلبش ایستاد نوزاد، تودهای کوچک و گرم بود با انبوهی از موهای بلند و پرکلاغی که به پیشانی نمناکش چسبیده بود. همان موهای لخت و مشکی که یه سول بارها در خوابهایش دیده بود. موهای به شدت بلند مشکی که صورت کوچک و سفیدش را پنهان نموده بود
با هر نگاه، بیشتر لرزه بر اندامش میافتاد پیشانی بلند و فرم لبهای کوچکِ دخترک، تصویری مینیاتوری و ظریف از چهرهی همسرش بود. زمزمه کرد: خدای من... خیلی ازت ممنونم که این فرشته رو بهم دادی...
آن وحشتِ سیاه و لرزههای از سرِ ترس، جای خود را به گرمایی عجیب و سیال داد که در رگهایش میدوید. یه سول دیگر آن دخترِ هراسانِ دقایق پیش نبود او حالا "مادر" شده بود همه غم های دنیا دور شد و برایش مهم نبودن تنها گریه ای نوزاد در گوشش میچرخید وقتی نوزاد برای لحظهای گریهاش قطع شد و با آن چشمهای نیمهباز و کدر به یه سول خیره شد، یه سول حس کرد تمام جهان در همان اتاق کوچک خلاصه شده است. بوی تن نوزاد، ترکیبی از بهشت و زندگی، مشامش را پر کرد. قطره اشکی از گوشهی چشمش چکید و روی گونهی نرم نوزاد نشست اشکی که دیگر از درد نبود، بلکه از شوقِ معجزهای بود که حالا روی سینهاش نفس میکشید. صدای گریه اش زیباترین ملودی جهان میبود
پرستار چیزی میگفت، اما یه سول هیچ نمیشنید. او غرق در تماشای آن موهای سیاه و ابریشمی بود که شباهتِ بیانکارِ دخترک به پدرش را به رخ میکشید. انگار تکهای از وجود محبوبش را در آغوش داشت. با احتیاط، نوک انگشتش را روی دستهای مینیاتوری دخترش کشید و نوزاد، ناخودآگاه انگشت او را محکم گرفت.
در آن لحظه، یه سول فهمید که برای محافظت از این موجود کوچک، حاضر است با تمام جهان بجنگد. ترس مرده بود و عشق، با موهای مشکی و پوستی گلگون، در آغوشش متولد شده بود
- ۷۱۸
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط