part
part 19
i餐厅抹v恶没有喊道
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
شب شد و همه خواب بودن....
بل بیدار بود و عذاب وجدان داشت که ی همچین چیزی به آرام گفت
و یکم با شک رفت ی خوراکی برداشت و اومد داخل اتاق و دید که آرام خودش رو داخل پتو چلونده ، اولش فکر کرد خواب بوده ولی نه آرام از اون موقع داشته گریه میکرده
بل شوکه شد و اومد جلو و به شونه آرام دست زد و آرام یهو با ترس زیاد عقب رفت و آرام خیلی گیج بود
بل : س...سلام دوباره....بیا اینم...خوراکی....بخور حالت خوب بشه
آرام خوراکی رو گرفت ولی هنوز با ترس به بل نگاه کرد
بل : آروم باش بابا من که جن نیستم که ازم میترسی
آرام سرش رو پایین برد و یهو بلند شد ودست بل رو گرفت و بردش سمت در اتاقش و با چشم های قرنز کفت : فقط...برو...من ی روانیم....با من هم کلام ....نشو !
و بعد بل رو از اتاق بیرون برد و در اتاق رو بست و قفل کرد
بل تعجب کرد و مونده بود چجوری ی دختر انقدر روانی و انقدر ناراحت کننده اس
بل دیگه رفت که بخوابه و اینبار رفت پیش ریندو خوابید( دیشب پیش ران خوابید )
ریندو دستش رو باز کرد و گفت : بیا بغلم فرشته کوچولو داداشی ~
بل با ذوق رفت بغل ریندو و خودش رو ملوس کرد و ریندو روی خودش و بل پتو کشید و سرش رو ناز کرد و هردو خوابشون برد
ولی فردا ی اتفاق عجیب افتاد...
🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯
تا پارت بعد بای باییی
i餐厅抹v恶没有喊道
🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
شب شد و همه خواب بودن....
بل بیدار بود و عذاب وجدان داشت که ی همچین چیزی به آرام گفت
و یکم با شک رفت ی خوراکی برداشت و اومد داخل اتاق و دید که آرام خودش رو داخل پتو چلونده ، اولش فکر کرد خواب بوده ولی نه آرام از اون موقع داشته گریه میکرده
بل شوکه شد و اومد جلو و به شونه آرام دست زد و آرام یهو با ترس زیاد عقب رفت و آرام خیلی گیج بود
بل : س...سلام دوباره....بیا اینم...خوراکی....بخور حالت خوب بشه
آرام خوراکی رو گرفت ولی هنوز با ترس به بل نگاه کرد
بل : آروم باش بابا من که جن نیستم که ازم میترسی
آرام سرش رو پایین برد و یهو بلند شد ودست بل رو گرفت و بردش سمت در اتاقش و با چشم های قرنز کفت : فقط...برو...من ی روانیم....با من هم کلام ....نشو !
و بعد بل رو از اتاق بیرون برد و در اتاق رو بست و قفل کرد
بل تعجب کرد و مونده بود چجوری ی دختر انقدر روانی و انقدر ناراحت کننده اس
بل دیگه رفت که بخوابه و اینبار رفت پیش ریندو خوابید( دیشب پیش ران خوابید )
ریندو دستش رو باز کرد و گفت : بیا بغلم فرشته کوچولو داداشی ~
بل با ذوق رفت بغل ریندو و خودش رو ملوس کرد و ریندو روی خودش و بل پتو کشید و سرش رو ناز کرد و هردو خوابشون برد
ولی فردا ی اتفاق عجیب افتاد...
🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯🦁🐯
تا پارت بعد بای باییی
- ۹۳۷
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط