کوچه را با پا ورق زد، خانهام را دید و رفت
کوچه را با پا ورق زد، خانهام را دید و رفت
یک سبد از بار احساسم نگاهش چید و رفت
من به دنبالش به شوقی با قدم های کبود
رفتم اما او به من بی اعتنا خندید و رفت
در سکوت شب شدم مهمان ماه و آسمان
خلوتی با ماه کردم، او کمی تابید و رفت
دل درون سینهام غمگین و نالان میتپید
دست سرد غم به زخم او نمک پاشید و رفت
خواستم تا یک غزل با ذوق مهمانش کنم
بی سلیقه آمد و شعر مرا نشنید و رفت
منتظر بودم کنار خانه ام اما فقط
کوچه را با پا ورق زد راه را پیچید و رفت
یک سبد از بار احساسم نگاهش چید و رفت
من به دنبالش به شوقی با قدم های کبود
رفتم اما او به من بی اعتنا خندید و رفت
در سکوت شب شدم مهمان ماه و آسمان
خلوتی با ماه کردم، او کمی تابید و رفت
دل درون سینهام غمگین و نالان میتپید
دست سرد غم به زخم او نمک پاشید و رفت
خواستم تا یک غزل با ذوق مهمانش کنم
بی سلیقه آمد و شعر مرا نشنید و رفت
منتظر بودم کنار خانه ام اما فقط
کوچه را با پا ورق زد راه را پیچید و رفت
- ۲۲۲
- ۰۵ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط