اگه مشکل نوشتاری داره شرمنده
اگه مشکل نوشتاری داره شرمنده
نظر یادتون نره
Super Stars:
بخش بیست و پنجم:
سورا چند قدم جلو رفت،برگشت و برگه رو روی زمین دید و برش داشت و رفت بالا داخل اتاقش و در رو قفل کرد.
دخترا رفتن بالا هرچقدر در زدن جواب نداد.
یه آب به دست و صورتش زد خودشو مرتب کرد،اومد بیرون لب خند زد و گفت:چیشده؟
شین جونگ:کجایی تو دختر؟
سوریو:نگرانت شدیم،نتیجه آزمایش رو گرفتی؟
سورا:آره،چیز مهمی نبود.
سورا اومد پایین و گفت:سلام،بدون من خوشگذشت؟
هیون:کجایی تو دختر؟
جونگمین خیلی خشمگین اومد جلو سورا و دستاشو از بازو گرفت و گفت:تو کجا بودی تا این موقع شب؟(╯︵╰,)
سورا لبخند زد و گفت:همین اطراف بودم.
-دیگه حق نداری بی خبر حتی همین اطرافم بری فهمیدی؟
سورا فقط نگاهش کرد و هیچی نگفت.
کیو:جونگمین،ولش کن،جای دوری که نبوده،حالا که اومده.
جونگمین دست سورا رو ول کرد،رفت عقب و گفت:پسرا بریم دیگه مزاحمشون نشیم.
سوریو:میموندید نوشیدنی باهم میخوردیم:)
هیونگ:نه دیگه مزاحمتون نمیشیم،خسته اید.
یونگ سنگ:مواظب خودتون باشید،سوریو شما برو استراحت کن،دخترا شما هم برید.
شین جونگ:حتما،شما هم برید مواظب خودتون باشید و استراحت مکنید.
سورا هم همینجور که چشماش پر از اشک بود داشت به جونگ مین نگاه میکرد.
پسرا وقتی رفتن دخترا نشستن و حرف زدن.
سوریو:امروز خیلی خوش گذشت،کاش بودی باهم میرفتیم.
هیوری:آره اول رفتیم نمایشگاه،راستی نقاشیامونو کی میارن؟
شین جونگ:گفتن دو سه روز دیگه.
سورا:خب؟دیگه چیکارا کردید؟
یوری:بعد از اون رفتیم یکم رقصیدیم.
سورا لبخند زد و گفت:پس کلی خوش گذروندید؟
شین جونگ:خیلی خوب بود،رفتیم کافی شاپ میشناختنمون،ما هم متعجب پا به فرار گذاشتیم.
سورا:چرا فرار کردید؟؟؟
سورزیو:نمیدونستیم چیکار کنیم در اون لحظه!تنها کاری که به ذهنمون رسید این بود که فرار کنیم!!!
سورا:خسته نباشید دخترا،برید استراحت کنید،من میرم دوش بگیرم.
وقتی سورا رفت حموم،سوریو و یوری رفتن داخل اتاقش،برگه رو دیدن و سوریو شروع به خوندن کرد.
وقتی متوجه شد کمی متعجب به یوری نگاه کرد و گفت:این امکان نداره!چطور ممکنه؟
سوریو و یوری با سرعت رفتن پایین.
سورا وقتی اومد بیرون برگه رو داخل دست سوریو دید.
داشت سرشو خشک میکرد،با تعجب به سوریو نگاه کرد و گفت:تو اینو از کجا اوردی؟
شین جونگ سریع از اتاقش اومد بیرون و گفت:چیشده؟
سوریو:سورا این چیز مهمی نیست؟
با صدای سوریو هیوری هم به سرعت اومد بیرون و گفت:چیشده؟!چی چیز مهمی نیست؟
سورا:رفتی داخل اتاق من؟
سوریو:آره.
سوریو صداش رو برد بالا و گفت:چرا به ما نگفتی؟چرا گفتی چیز مهمی نیست؟تو یه نوع سرطان داری و میگی چیز مهمی نیست؟!
یوری:چی؟!سرطان؟
سورا نفس عمیقی کشید و گفت:آره،یه نوع سرطان،برای گلبول های سفید.مثل سرطان خون،و بقیه سرطان ها موجب مرگ میشه،باید شیمی درمانی بشم،دختر گفت بدون شیمی درمانی هم میتونم درمان بشم،به همین دلیل مدت طولانی احساس خستگی میکردم و از بینیم خون میومد.
هیوری:از کی قراره بری درمان؟
-معلوم نیست،شایدم نرم.
شین جونگ:چرا نمیخوایی بری؟
سوریو:تو باید بری سورا،چرا نمیری؟
سورا:وقتی که اول و آخرش قراره بمیرم؟درمان چه فایده ای داره؟
یوری:سورا،تو تا الان حالت خوب بود،هیچیت نبود،چطور؟داخل خانواده تون این مزیضی بود؟
-راستش من پدر بزرگم این بیماری رو داشت،بعد از اون پسر عموم هم گرفت.همیشه نگران این بودم که منم داشته باشم.بعد از پدر بزرگم تنها یکی از پسر عمو هام این بیماری رو داشتن،فکر نمیکردم منم سرطان بگیرم،اما می بینید که؟به منم رسید...منم ققط یه مدتی ممکنه زنده بمونم،پسر عموم یک سال بیشتر بعد از سرطانش زنده نموند.
نظر یادتون نره
Super Stars:
بخش بیست و پنجم:
سورا چند قدم جلو رفت،برگشت و برگه رو روی زمین دید و برش داشت و رفت بالا داخل اتاقش و در رو قفل کرد.
دخترا رفتن بالا هرچقدر در زدن جواب نداد.
یه آب به دست و صورتش زد خودشو مرتب کرد،اومد بیرون لب خند زد و گفت:چیشده؟
شین جونگ:کجایی تو دختر؟
سوریو:نگرانت شدیم،نتیجه آزمایش رو گرفتی؟
سورا:آره،چیز مهمی نبود.
سورا اومد پایین و گفت:سلام،بدون من خوشگذشت؟
هیون:کجایی تو دختر؟
جونگمین خیلی خشمگین اومد جلو سورا و دستاشو از بازو گرفت و گفت:تو کجا بودی تا این موقع شب؟(╯︵╰,)
سورا لبخند زد و گفت:همین اطراف بودم.
-دیگه حق نداری بی خبر حتی همین اطرافم بری فهمیدی؟
سورا فقط نگاهش کرد و هیچی نگفت.
کیو:جونگمین،ولش کن،جای دوری که نبوده،حالا که اومده.
جونگمین دست سورا رو ول کرد،رفت عقب و گفت:پسرا بریم دیگه مزاحمشون نشیم.
سوریو:میموندید نوشیدنی باهم میخوردیم:)
هیونگ:نه دیگه مزاحمتون نمیشیم،خسته اید.
یونگ سنگ:مواظب خودتون باشید،سوریو شما برو استراحت کن،دخترا شما هم برید.
شین جونگ:حتما،شما هم برید مواظب خودتون باشید و استراحت مکنید.
سورا هم همینجور که چشماش پر از اشک بود داشت به جونگ مین نگاه میکرد.
پسرا وقتی رفتن دخترا نشستن و حرف زدن.
سوریو:امروز خیلی خوش گذشت،کاش بودی باهم میرفتیم.
هیوری:آره اول رفتیم نمایشگاه،راستی نقاشیامونو کی میارن؟
شین جونگ:گفتن دو سه روز دیگه.
سورا:خب؟دیگه چیکارا کردید؟
یوری:بعد از اون رفتیم یکم رقصیدیم.
سورا لبخند زد و گفت:پس کلی خوش گذروندید؟
شین جونگ:خیلی خوب بود،رفتیم کافی شاپ میشناختنمون،ما هم متعجب پا به فرار گذاشتیم.
سورا:چرا فرار کردید؟؟؟
سورزیو:نمیدونستیم چیکار کنیم در اون لحظه!تنها کاری که به ذهنمون رسید این بود که فرار کنیم!!!
سورا:خسته نباشید دخترا،برید استراحت کنید،من میرم دوش بگیرم.
وقتی سورا رفت حموم،سوریو و یوری رفتن داخل اتاقش،برگه رو دیدن و سوریو شروع به خوندن کرد.
وقتی متوجه شد کمی متعجب به یوری نگاه کرد و گفت:این امکان نداره!چطور ممکنه؟
سوریو و یوری با سرعت رفتن پایین.
سورا وقتی اومد بیرون برگه رو داخل دست سوریو دید.
داشت سرشو خشک میکرد،با تعجب به سوریو نگاه کرد و گفت:تو اینو از کجا اوردی؟
شین جونگ سریع از اتاقش اومد بیرون و گفت:چیشده؟
سوریو:سورا این چیز مهمی نیست؟
با صدای سوریو هیوری هم به سرعت اومد بیرون و گفت:چیشده؟!چی چیز مهمی نیست؟
سورا:رفتی داخل اتاق من؟
سوریو:آره.
سوریو صداش رو برد بالا و گفت:چرا به ما نگفتی؟چرا گفتی چیز مهمی نیست؟تو یه نوع سرطان داری و میگی چیز مهمی نیست؟!
یوری:چی؟!سرطان؟
سورا نفس عمیقی کشید و گفت:آره،یه نوع سرطان،برای گلبول های سفید.مثل سرطان خون،و بقیه سرطان ها موجب مرگ میشه،باید شیمی درمانی بشم،دختر گفت بدون شیمی درمانی هم میتونم درمان بشم،به همین دلیل مدت طولانی احساس خستگی میکردم و از بینیم خون میومد.
هیوری:از کی قراره بری درمان؟
-معلوم نیست،شایدم نرم.
شین جونگ:چرا نمیخوایی بری؟
سوریو:تو باید بری سورا،چرا نمیری؟
سورا:وقتی که اول و آخرش قراره بمیرم؟درمان چه فایده ای داره؟
یوری:سورا،تو تا الان حالت خوب بود،هیچیت نبود،چطور؟داخل خانواده تون این مزیضی بود؟
-راستش من پدر بزرگم این بیماری رو داشت،بعد از اون پسر عموم هم گرفت.همیشه نگران این بودم که منم داشته باشم.بعد از پدر بزرگم تنها یکی از پسر عمو هام این بیماری رو داشتن،فکر نمیکردم منم سرطان بگیرم،اما می بینید که؟به منم رسید...منم ققط یه مدتی ممکنه زنده بمونم،پسر عموم یک سال بیشتر بعد از سرطانش زنده نموند.
- ۳.۳k
- ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط