یه شبایی تو زندگی هست که

یه شبایی تو زندگی هست که
وقتی دفتر خاطرات زندگیتو ورق میزنی به چیزایی میرسی که نمیدونی تقدیرت بوده یا تقصیرت...
به ادمایی میرسی که نمیدونی دردن یا همدرد...
به لحظه هایی میرسی که هضمش واسه دل کوچیکت سخته و به دردهایی میرسی که برای سن و سالت بزرگه...
به ارزوهایی که توهم شد...
رویاهایی که گذشت....
به چیزایی که حقت بود اما شد توقع...
و زخمهایی که با نمک روزگار، آغشته شد.....
و احساسی که دیگران ،اشتباه می نامند...
و دست آخر دنیایی که بهت پشت کرده.....
وبازهم انتهای دفتر خودت میمانی....
و زخمهایی که روزگار پشت هم میزند...
و سکوت هم دوای دردش نیست...
کاش دنیا، مهربان تر بودی...
دیدگاه ها (۱)

چـــــون خیـــــال تـــــو در آیـــــد بـــــه دلــــــــــم...

با تو خوشبختممثل پیچکی که به دیوار رسیده باشدمثل پرنده‌ای که...

به من آهسته میگوید که من شمعم تو پروانهبیا امشب کنارم باش که...

دلم انقدر تنگه توست که نمیدانم سر به کدامین کوه بگذارم اری ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط