برو ای غم، برو در من خبری نیست برو

برو ای غم، برو در من خبری نیست برو
جز تو در من بخدا رهگذری نیست برو

مرغ بشکسته پر و بالم و افتاده به دام
شام تاریک قفس را سحری نیست برو

برو ای یار قدیمی مکن اینگونه ستیز
به دلم جز نی و تارم اثری نیست برو

برو تا نی ز من و دربدری ناله کند
زین پسم هیچ بجز دربدری نیست برو

درِ زندان دلم باز ولی باز چه سود؟!
مرغ خونین شده را بال و پری نیست برو

شام آخر مزن ای غم به دلم دشنه و تیر
واگذارم که به سر شور و شری نیست برو
دیدگاه ها (۱)

ای خدا این وصل را هجران مکنسرخوشان عشق را نالان مکنباغ جان ر...

عاشقانه های شبنم بیاد بابا

« میخانه اگر ساقی صاحب‌نظری داشت »ویرانـه‌ی مـا نیــز به میخ...

حافظ

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست ...

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست ...

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیستمنت خاک درت بر بصری نیست ...

چه دل است این دل من؟که زیک لرزش اشکبر رخ رهگذرییا ز نالیدن م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط