#parte 10

عرفان- پسر چرا گریه میکنی چیشده
با هق هق مردونم شروع کردم ب توضیح
همینجوری کپ کرده بود ک ما عاشق هم بودیم و الان عشق من فراموشی گرفته .
-خیله خوب خیله خوب
من میرم با دکترش صحبت کنم
و رفت
فقط من موندمو فکر و خیالی ک نمیدونم اگ عسل ب هوش میومد من باید چیکار میکردم
خانوادش چی
چشممو دوخته بودم بهش ک تکون خورد و چشماش یواش یواش باز شد عرفان همون دیقه رسید ک گفت خدارو شکر فراموشیش موقته و تا ۴ یا ۵ ماه با کمک هایی ک ما میکنیم و داروهاش همه چیز شاید ن ولی خیلی از چیزا یادش میاد
اصن متوجه حرفاش نشدم فقط فهمیدم فراموشیش
موقتع و ممکنع همه چی یادش بیاد
با دو خودمو ب داخل اتاق و تخت عسل رسوندم
با حال زاری زمزمه کردم
-حالت خوبه عسل
-ش ... شما .‌‌..کی هس‌..تید

عسل:《
با سوزش دستم چشمامو باز کردم
ی اتاق سفید با روپوش آبی ک تنم بود و کلی تجهیزات پزشکی!
با دیدن مردی ک بهم گفت حالت خوبع عسل
ترسیده با تته پته گفتم
-شما کی هستید؟
-دورت بگردم من آیدینم
آیدین کیبود عسل کیبود من کی بودم
-من هیچی یادم نمیاد
-هییش نترس عسل من پیشتم کمکت میکنم همه چی یادت بیاد باشع؟
-ولی تو کی هستی
-گفتم ک من آیدینم تو هم عسلی
بعد از گفتن اسم و فامیلمو مشخصات خانواده ام و
کارایی ک کردم و استخدامم تو شرکت بهم گفت
گفت ک بزور مجبور بودم خیلی خانم و متین رفتار کنم
ولی خواسته هام چیزایی دیگ ای بود
از اونجایی ک واقعا حسم بهم میگف من از اون تیپا خشم نمیاد اطمینان کردم ب راست گفتنش
بعد از ۲ ساعت ک کلی چیز بهم توضیح داده بود
خوابم گرفت و نفهمیدم چجوری ب عالم بی خبری فرو رفتم
آیدین
خوابش برده بود از علاقم و اعترافمون بهمدیگ هیچی نگفتم بهش
فکردم باید خیلی بگذره و بعد بهش بگم از اول
از اتاق خارج شدم و پیش عرفان نشستم
خداروشکر ک فراموشیش موقت بود
دکتر بهم گفت اگ یک هفته باهاش تمرین کنم و کلی از گذشته باهاش حرف بزنم ممکنه تا یک ماه همچی یادش بیاد
●●●●
دو هفته بعد
○○○○
ب عسل همه چیزو تقریبا گفته بودم
ولی همچنان هیچی از علاقم بهش نگفتم
تقریبا از خانوادش همچی یادش اومده بود ولی از من هیچی
عسل:《
دوروزه مرخص شدم ب کمک مادر و پدرم ک منو بردن تمام جاهایی ک از بچگی رفته بودم و با عکسا همه چیزو ب یادم آوردن
عرفان و مهسارو کاملا یادم اومده بود
ولی همچنان از اون پسر ک اسمش آیدین بود هیچ خبری نداشتم
فکنم ازم خجالت میکشید ک بعضی چیزارو بگه .
امروز شمارشو گیر آوردم ک توی گوشیم ب اسم آیدین ...
سیو شدع بود چرا انقد ساده سیو کرده بودم تعجب کردم
تصمیم گرفتم زنگ بزنم
بوق بوق ..... بوق
و جواب
-سلام عسل خانم خوبی
-سلام خیلی ممنون شما خوب هستید
اصن خشم نمیاد رسمی باهاش صحبت کنم انگار ی حس صمیمیتی توی قلبم وجود داشت
-مرسی منم خوبم
انگار ی حسی توی صداش بود ی حس صمیمیت ی حس خواص
-میشه ی خواهشی ازت بکنم؟
- بگو گوش میکنم
-میش ببینمت
ی لحظه شک شد فکنم نمیدونم چرا
چرا خودشو قایم میکرد
-چرا خودتو از من قایم میکنی دوس دارم بدونم همه چیو از تو ک ..
سکوت کردم
میخواستم بگم ک این حسم چیع
ولی نگفتم
-آماده باش میام دنبالت
خشحال بودم ولی نمیدونم چرا
-اوکیع
جلوی در وایستاده بودم ک ی ماشین جلوی پام ترمز کرد
دیدگاه ها (۰)

خدافظ.... دوستان ....دوست عزیزم ... از اینکه با تو دوست بودم...

شاهزاده دوست داشتنی من

★彡   Part 50 彡★ ( رینا ) حس کردم نمیتونم نفس بکشم.اکسیژن این...

P4ویو چیفویو:نمیدونم چرا از وقتی فهمیده امگا ام و یا بهتر بگ...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

رمان عشق ممنوع

Love youپارت پنجم-عامم اینجوری ک تو تعریف کردی حسودیم شد بهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط