PT/2
PT/2
تهیونگ : خب پس باید یه چیپس برای لارا بگیرم
ات: استاد... سرش پایینه و سرخ شده و عرق می ریزه
تهیونگ با لبخند: باهام راحت باش بیرون دانشگاه تهیونگ صدام کن
ات با خجالت : چشم
مامان ات: بچه ها بیاید شام
ات سریع رفت پایین بغل باباش نشست
مامان ات: چرا جای من نشستی جای خودت بشین
ات با التماس: مامانننن
مامان ات عصبی : یامان ..سر جات
ات نشست و تهیونگ هم بغلش نشست داشتن غذا می خوردن ولی ات بیشتر خجالت و حرص می خورد
تهیونگ مهربون: دهنتو باز کن جولوی دهن ات یه قاشق غذا گرفته
ات گیچ با چشمای درشت: ها
تهیونگ با چشم ابروش به قاشق اشاره کرد لحنش بیشتر یه دستور بود تا خواهش : بخورش
ات نگاهی به بابا مامانش کرد که راضی بود و یه نگاه تو چشای مامانش که می گفت نخوری شب باید داخل خیابون بخوابی کرد🤣پس خورد
ات کوتاه با لبخند اجباری گفت: مرسی بیا قاشقتو عوض کنم که .... تهیونگ با همون قاشق غذا خورد
تهیونگ با لبخند : چیزی گفتی خوشگلم
ات با تعجب: جانمممممم
تهیونگ خنسرد: کاری نداشتم
ات دهنش بسته شد غذا رو خوردن ات ظرف ها رو شست رفت نشست روی مبل تهیونگ هنوز نرفته بود
بابا ات با لبخند : پسرم این حرف ها چیه راحت باشید
مامان ات با لبخند شیطانی که تهش می گه یا می ری یا ...لونا رو بفرستم سراغت 🤣: ات برو لباست رو ببپوش وسایلت رو جمع کن برو دنبال تهیونگ
ات تعجب و فکر: من؟ کجا برم؟ چرا برم؟
تهیونگ با لبخند: بزودی قراره همیشه پیشم باشی ولی فعلاً به همین چند روز راضیم
ات بهت زده و با ابرو های بالا و چشای درشت که نشانه از تعجبش داره : منظورتون چیه ؟
تهیونگ ابرویی بالا انداخت: من استاد ادبیاتم تو چرا رسمی حرف می زنی ؟
بابا ات با اخم : نقش بازی نکن تهیونگ همه چیز رو گفته
ات مغزش سوت کشید یا خدایی گفت و فاتحه خودش رو خوند و اب دهنش رو صدا دار قورت داد: دقیقاً چی گفته؟ که من خبر ندارم؟
بابا ات اخم: ایش بسه خودتو به کوچه علی چپ نزن
ات با حاضر جوابی: باشه به کوچه علی راست می زنم..
بابا ات با لبخند شیطانی: باشه دختر جون انکار کن ما که می دونیم
تهیونگ خندید : برو دورت بگردم برو بپوش بریم
ات الان بود که مغزش گوز بده : ببخشید ؟(رندوم یاد جیمین افتادم اکسکیوز می 🤣😭)
تهیونگ لبخند: چرا معذرت خواهی میکنی فدات شم
ات با لحن تند و که لاتیش پره: برو بینیم بابا من خودم ختم روزگارم
تهیونگ با لحن اگاه کننده و اما نرم: ات عشقم من شوهر ایندتم باید با احترام باهام حرف بزنی باهام
ات با خنده و مسخره و ناباورانه: جانم ؟
تهیونگ لبخند شیرین : قربونت بشم من با این جانم گفتنات
ات تند و لاتی پر و دعوایی:کجا داری می ری داداش ؟ . دستی رو بکش با هم بریم
مامان ات اخم: ات درست صحبت کن
ات نسبتا بلند و کلافه: من درست صحبت می کنم اونه که داره اشتباه می زنه مامان میشه بپرسم دقیقاً بهتون چی گفته ؟
تهیونگ سریع و بدون تعلل و با اعتماد بنفس و خنسرد: گفتم تو منو دوست داری می خوای با من ازدواج کنی مگه دروغه ؟
ات زبونش بند اومده بود نمی دونست چی بگه تهیونگ حقیقت رو می گفت
تهیونگ لبخند شیطانی: سکوت نشانه رضایته. برو لباس بپوش بریم
ات مظلوم : دیگه چی گفتی بهشون؟
تهیونگ لبخند : تو راه بهت می گم
مامان ات لبخند : برو با خیال راحت
ات رفت بالا لباس پوشید یه چمدون برداشت چند دست لباس و وسایلش رو ریخت داخل و اومد پایین
بابا ات جدی: خیلی مراقب دخترم باش دست تو سپردمش
تهیونگ نرم و لبخند: چشم پدر جان
مامان ات لبخند: بهتون خوش بگذره پسرم
تهیونگ لبخند و مهربون: مرسی مادر جان
مامان ات با حسرت و لبخند اشکی: همیشه دلم می خواست یه پسر مثل تو داشته باشم
تهیونگ مهربون دلسوز و لبخند: از این به بعد دارید هر کاری داشتید بهم بگید
مامان ات برگشت سمت ات و با اخم گفت: هوی دخترهٔ چشم سفید مراقب داماد گلم باش
ات با اه افسوس: هی ....باشه هنوز نیومده داماد گلم شده ما بعد ۲۵ سال هنوز دخترهٔ چشم سفیدیم ....
تهیونگ : خب پس باید یه چیپس برای لارا بگیرم
ات: استاد... سرش پایینه و سرخ شده و عرق می ریزه
تهیونگ با لبخند: باهام راحت باش بیرون دانشگاه تهیونگ صدام کن
ات با خجالت : چشم
مامان ات: بچه ها بیاید شام
ات سریع رفت پایین بغل باباش نشست
مامان ات: چرا جای من نشستی جای خودت بشین
ات با التماس: مامانننن
مامان ات عصبی : یامان ..سر جات
ات نشست و تهیونگ هم بغلش نشست داشتن غذا می خوردن ولی ات بیشتر خجالت و حرص می خورد
تهیونگ مهربون: دهنتو باز کن جولوی دهن ات یه قاشق غذا گرفته
ات گیچ با چشمای درشت: ها
تهیونگ با چشم ابروش به قاشق اشاره کرد لحنش بیشتر یه دستور بود تا خواهش : بخورش
ات نگاهی به بابا مامانش کرد که راضی بود و یه نگاه تو چشای مامانش که می گفت نخوری شب باید داخل خیابون بخوابی کرد🤣پس خورد
ات کوتاه با لبخند اجباری گفت: مرسی بیا قاشقتو عوض کنم که .... تهیونگ با همون قاشق غذا خورد
تهیونگ با لبخند : چیزی گفتی خوشگلم
ات با تعجب: جانمممممم
تهیونگ خنسرد: کاری نداشتم
ات دهنش بسته شد غذا رو خوردن ات ظرف ها رو شست رفت نشست روی مبل تهیونگ هنوز نرفته بود
بابا ات با لبخند : پسرم این حرف ها چیه راحت باشید
مامان ات با لبخند شیطانی که تهش می گه یا می ری یا ...لونا رو بفرستم سراغت 🤣: ات برو لباست رو ببپوش وسایلت رو جمع کن برو دنبال تهیونگ
ات تعجب و فکر: من؟ کجا برم؟ چرا برم؟
تهیونگ با لبخند: بزودی قراره همیشه پیشم باشی ولی فعلاً به همین چند روز راضیم
ات بهت زده و با ابرو های بالا و چشای درشت که نشانه از تعجبش داره : منظورتون چیه ؟
تهیونگ ابرویی بالا انداخت: من استاد ادبیاتم تو چرا رسمی حرف می زنی ؟
بابا ات با اخم : نقش بازی نکن تهیونگ همه چیز رو گفته
ات مغزش سوت کشید یا خدایی گفت و فاتحه خودش رو خوند و اب دهنش رو صدا دار قورت داد: دقیقاً چی گفته؟ که من خبر ندارم؟
بابا ات اخم: ایش بسه خودتو به کوچه علی چپ نزن
ات با حاضر جوابی: باشه به کوچه علی راست می زنم..
بابا ات با لبخند شیطانی: باشه دختر جون انکار کن ما که می دونیم
تهیونگ خندید : برو دورت بگردم برو بپوش بریم
ات الان بود که مغزش گوز بده : ببخشید ؟(رندوم یاد جیمین افتادم اکسکیوز می 🤣😭)
تهیونگ لبخند: چرا معذرت خواهی میکنی فدات شم
ات با لحن تند و که لاتیش پره: برو بینیم بابا من خودم ختم روزگارم
تهیونگ با لحن اگاه کننده و اما نرم: ات عشقم من شوهر ایندتم باید با احترام باهام حرف بزنی باهام
ات با خنده و مسخره و ناباورانه: جانم ؟
تهیونگ لبخند شیرین : قربونت بشم من با این جانم گفتنات
ات تند و لاتی پر و دعوایی:کجا داری می ری داداش ؟ . دستی رو بکش با هم بریم
مامان ات اخم: ات درست صحبت کن
ات نسبتا بلند و کلافه: من درست صحبت می کنم اونه که داره اشتباه می زنه مامان میشه بپرسم دقیقاً بهتون چی گفته ؟
تهیونگ سریع و بدون تعلل و با اعتماد بنفس و خنسرد: گفتم تو منو دوست داری می خوای با من ازدواج کنی مگه دروغه ؟
ات زبونش بند اومده بود نمی دونست چی بگه تهیونگ حقیقت رو می گفت
تهیونگ لبخند شیطانی: سکوت نشانه رضایته. برو لباس بپوش بریم
ات مظلوم : دیگه چی گفتی بهشون؟
تهیونگ لبخند : تو راه بهت می گم
مامان ات لبخند : برو با خیال راحت
ات رفت بالا لباس پوشید یه چمدون برداشت چند دست لباس و وسایلش رو ریخت داخل و اومد پایین
بابا ات جدی: خیلی مراقب دخترم باش دست تو سپردمش
تهیونگ نرم و لبخند: چشم پدر جان
مامان ات لبخند: بهتون خوش بگذره پسرم
تهیونگ لبخند و مهربون: مرسی مادر جان
مامان ات با حسرت و لبخند اشکی: همیشه دلم می خواست یه پسر مثل تو داشته باشم
تهیونگ مهربون دلسوز و لبخند: از این به بعد دارید هر کاری داشتید بهم بگید
مامان ات برگشت سمت ات و با اخم گفت: هوی دخترهٔ چشم سفید مراقب داماد گلم باش
ات با اه افسوس: هی ....باشه هنوز نیومده داماد گلم شده ما بعد ۲۵ سال هنوز دخترهٔ چشم سفیدیم ....
- ۵.۱k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط