سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۷
سایههای عمارت سیاه — پارت ۵۷
جونگکوک دستش را از روی دستگیره برداشت.
ـ یه لحظه.
مرد پشت در خندید.
ـ هنوز هم عجول نیستی. درست مثل پدرت.
ات با شنیدن این جمله به جونگکوک نگاه کرد.
ـ چرا هرچی میگه به پدرت ربط داره؟
جونگکوک آهسته گفت:
ـ چون احتمالاً همه جوابها دست اونه.
بیسیم دوباره صدا داد.
ـ جونگکوک، سامانم. یه چیز عجیب پیدا کردم.
ـ چی؟
ـ توی پروندههای قدیمی عمارت، اسم این مرد ثبت شده.
جونگکوک اخم کرد.
ـ اسمش چیه؟
سامان چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «آرمان».
ات با تعجب گفت:
ـ آرمان؟!
جونگکوک سریع برگشت.
ـ تو میشناسیش؟
ات سرش را تکان داد.
ـ نه... ولی این اسم رو قبلاً توی یکی از اتاقهای عمارت دیده بودم.
جونگکوک به در نگاه کرد.
ـ آرمان!
مرد پشت در جواب داد:
ـ بالاخره اسمم رو صدا زدی.
ـ تو با پدر من چه کار داشتی؟
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرمان گفت:
ـ من با پدرت کاری نداشتم...
مکث کرد.
ـ ما با هم یک راز داشتیم.
ات آرام پرسید:
ـ چه رازی؟
آرمان جواب داد:
ـ رازی که اگر فاش بشه، صاحب واقعی این عمارت مشخص میشه.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ صاحب واقعی؟
آرمان خندید.
ـ فکر کردی این عمارت مال خانواده توئه؟
ات به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک چیزی نگفت.
آرمان ادامه داد:
ـ فردا شب، همهچیز رو میفهمی.
صدای قدمهایش از راهرو دور شد.
ات سریع در را باز کرد.
راهرو خالی بود.
فقط یک کلید روی زمین افتاده بود.
روی پلاک کوچک کلید نوشته شده بود:
«اتاق زیرزمین.»
جونگکوک کلید را برداشت.
ات به او نگاه کرد.
ـ خب...
ـ چی؟
ـ فکر کنم بالاخره فهمیدیم باید کجا بریم.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ زیرزمین.
ات گفت:
ـ فقط یه مشکل کوچیک داریم.
ـ چی؟
ات به تاریکی انتهای راهرو اشاره کرد.
ـ سامان گفته بود زیرزمین از ده سال پیش قفله.
جونگکوک کلید را بالا گرفت.
ـ پس معلومه چرا این کلید امشب اینجاست.
جونگکوک دستش را از روی دستگیره برداشت.
ـ یه لحظه.
مرد پشت در خندید.
ـ هنوز هم عجول نیستی. درست مثل پدرت.
ات با شنیدن این جمله به جونگکوک نگاه کرد.
ـ چرا هرچی میگه به پدرت ربط داره؟
جونگکوک آهسته گفت:
ـ چون احتمالاً همه جوابها دست اونه.
بیسیم دوباره صدا داد.
ـ جونگکوک، سامانم. یه چیز عجیب پیدا کردم.
ـ چی؟
ـ توی پروندههای قدیمی عمارت، اسم این مرد ثبت شده.
جونگکوک اخم کرد.
ـ اسمش چیه؟
سامان چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «آرمان».
ات با تعجب گفت:
ـ آرمان؟!
جونگکوک سریع برگشت.
ـ تو میشناسیش؟
ات سرش را تکان داد.
ـ نه... ولی این اسم رو قبلاً توی یکی از اتاقهای عمارت دیده بودم.
جونگکوک به در نگاه کرد.
ـ آرمان!
مرد پشت در جواب داد:
ـ بالاخره اسمم رو صدا زدی.
ـ تو با پدر من چه کار داشتی؟
چند لحظه سکوت شد.
بعد آرمان گفت:
ـ من با پدرت کاری نداشتم...
مکث کرد.
ـ ما با هم یک راز داشتیم.
ات آرام پرسید:
ـ چه رازی؟
آرمان جواب داد:
ـ رازی که اگر فاش بشه، صاحب واقعی این عمارت مشخص میشه.
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ صاحب واقعی؟
آرمان خندید.
ـ فکر کردی این عمارت مال خانواده توئه؟
ات به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک چیزی نگفت.
آرمان ادامه داد:
ـ فردا شب، همهچیز رو میفهمی.
صدای قدمهایش از راهرو دور شد.
ات سریع در را باز کرد.
راهرو خالی بود.
فقط یک کلید روی زمین افتاده بود.
روی پلاک کوچک کلید نوشته شده بود:
«اتاق زیرزمین.»
جونگکوک کلید را برداشت.
ات به او نگاه کرد.
ـ خب...
ـ چی؟
ـ فکر کنم بالاخره فهمیدیم باید کجا بریم.
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ زیرزمین.
ات گفت:
ـ فقط یه مشکل کوچیک داریم.
ـ چی؟
ات به تاریکی انتهای راهرو اشاره کرد.
ـ سامان گفته بود زیرزمین از ده سال پیش قفله.
جونگکوک کلید را بالا گرفت.
ـ پس معلومه چرا این کلید امشب اینجاست.
- ۱۰۶
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط