آن سرباز ها یا زمین میخوردند تا دستشون بشکنه یا گلوله تو
آن سرباز ها یا زمین میخوردند تا دستشون بشکنه یا گلوله توی سینه شان فرو میرفت و همونجا مثل یک گوشت می افتادند روی زمین .
یا کوبیده میشد توی سرشون و دنیا دور سرشون میچرخید و بعد روی خاک می افتادند .
آنها اما تا آخرین لحظه تیراندازی میکردند .
به سمت دیوار ها
به سمت آدم ها
به سمت درخت ها
به سمت کودکان و زنان
آنها به آسمان هم شلیک میکردند و فریاد میزدند .
نظامی ها را تیکه تیکه میکردند .
آنها همه را میکشتند ، تا وقتی که به رویاییشان برسند
دستشون به میدان شهر برسد و اونجا از تیرهای برق طناب دار آویزان کنند .
اونا قرار گذاشتند که تمام آدم های شهرشون رو از دار آویزان کنند و قبل از آنکه آنها خفه شوند ، سرشون رو با شمشیر قطع کنند .
تا خفگی را تجربه کنند و در کنارش بریده شدن سرشان را ...
آنها اما ... آن سرباز ها همگی در یک کالبد جمع شدند .
در یک انسانِ فرد که خون جلوی چشمانش را گرفته بود ...
یا کوبیده میشد توی سرشون و دنیا دور سرشون میچرخید و بعد روی خاک می افتادند .
آنها اما تا آخرین لحظه تیراندازی میکردند .
به سمت دیوار ها
به سمت آدم ها
به سمت درخت ها
به سمت کودکان و زنان
آنها به آسمان هم شلیک میکردند و فریاد میزدند .
نظامی ها را تیکه تیکه میکردند .
آنها همه را میکشتند ، تا وقتی که به رویاییشان برسند
دستشون به میدان شهر برسد و اونجا از تیرهای برق طناب دار آویزان کنند .
اونا قرار گذاشتند که تمام آدم های شهرشون رو از دار آویزان کنند و قبل از آنکه آنها خفه شوند ، سرشون رو با شمشیر قطع کنند .
تا خفگی را تجربه کنند و در کنارش بریده شدن سرشان را ...
آنها اما ... آن سرباز ها همگی در یک کالبد جمع شدند .
در یک انسانِ فرد که خون جلوی چشمانش را گرفته بود ...
- ۳۶۰
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط