آن سرباز ها یا زمین میخوردند تا دستشون بشکنه یا گلوله تو

آن سرباز ها یا زمین می‌خوردند تا دستشون بشکنه یا گلوله توی سینه شان فرو می‌رفت و همونجا مثل یک گوشت می افتادند روی زمین .
یا کوبیده میشد توی سرشون و دنیا دور سرشون می‌چرخید و بعد روی خاک می افتادند .
آنها اما تا آخرین لحظه تیراندازی می‌کردند .
به سمت دیوار ها
به سمت آدم ها
به سمت درخت ها
به سمت کودکان و زنان
آنها به آسمان هم شلیک می‌کردند و فریاد می‌زدند .
نظامی ها را تیکه تیکه میکردند .
آنها همه را می‌کشتند ، تا وقتی که به رویاییشان برسند
دستشون به میدان شهر برسد و اونجا از تیرهای برق طناب دار آویزان کنند .
اونا قرار گذاشتند که تمام آدم های شهرشون رو از دار آویزان کنند و قبل از آنکه آنها خفه شوند ، سرشون رو با شمشیر قطع کنند .
تا خفگی را تجربه کنند و در کنارش بریده شدن سرشان را ...
آنها اما ... آن سرباز ها همگی در یک کالبد جمع شدند .
در یک انسانِ فرد که خون جلوی چشمانش را گرفته بود ...
دیدگاه ها (۲)

IT'S LIFE ...پذیرش این که ... ...پذیرش این که ...بیخیال ......

تا جایی که یادمه از یک بزرگراه شروع شد ...آنجا که توی اگزوز ...

جنایت

جنایت شهرداری

آزادترین تقدیر

پارت ۱۸اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط