ویو ا/ت
ویو ا/ت
صبح از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم، روتین پوستیام رو انجام دادم و پایین رفتم.
ا/ت: صبحتون بخیررر!
مامان: صبح بخیر عزیزم.
بابا: صبح بخیر دخترم.
ا/ت: صبحونه پنکیکه دیگه؟
مامان: آره، بیا.
ا/ت: ممنونم.
مامان: نوش جونت.
ویو ا/ت
صبحونه رو خوردم و آماده شدم تا با نایون برای خرید بریم.
بهش زنگ زدم.
ا/ت: سلام گاو من!
نایون: سلام خره! چطوری؟
ا/ت: هیچی... بیا بریم خرید.
نایون: اوه، حتماً!
ا/ت: آدرس رو برات میفرستم.
نایون: اوکی.
ا/ت: خوب، سوار ماشین شدم و به سمت مرکز خرید راه افتادم. حدود ده دقیقه طول کشید تا برسم.
وقتی رسیدم، نایون رو دیدم.
ا/ت: عوضی! چقدر زود اومدی!
نایون: حالا حالا!
ا/ت: خوب، بریم.
نایون: ا/ت، میخوام یه چیزی بهت بگم.
ا/ت: با خدا بگو، ببینم چی شده!
نایون: اینجا وایسادیم؟ بریم تو، حداقل!
ا/ت: نه، بگو! ذوق دارم!
نایون: ا/ت... بالاخره وارد رابطه شدم.
ا/ت: چیییی؟! هورااااااااا! کیه؟ شغلش چیه؟ چند سالشه؟ ماشینش چیه؟ کجاست؟ اسمش چیه؟
نایون: نفس بگیر! میگم، دونهدونه!
ا/ت: باشه، کیه؟
نایون: توی فروشگاه باهاش آشنا شدم، باورت میشه؟
ا/ت: چه جای بدی! فروشگاه؟! چی شد؟
نایون: رفته بودم خوراکی بخرم. رفتم سمت قفسه بالا که یه خوراکی بردارم، ولی خیلی بالا بود. داشتم میافتادم که اون منو گرفت و گذاشت زمین. بعد شمارهمو گرفت. اسمش فلیکسه.
ا/ت: جاننن! چرا اینجوری شد؟! خوب، عیب نداره... تبریک میگم دوست عزیزم!
نایون: ا/ت، قربونت برم، تو هم به عشقت میرسی.
ا/ت: .......
نایون: ا/ت... ناراحت شدی؟
ا/ت (با بغض): نه بابا... بریم تو.
ویو ا/ت
با حرفهای نایون کمی ناراحت شدم...
اما سعی کردم اهمیت ندم.
خریدمون که تموم شد، برگشتم خونه.
مامان: سلام عزیزم، خوبی؟
بابا: سلام دخترم، خوبی؟
ا/ت: سلام، ممنونم. شما خوبید؟
مامان: آره عزیزم. شام میخوری؟
ا/ت: خیلی خستهام... نه.
مامان: باشه عزیزم.
ا/ت: اخیش...
رفتم حموم و بعد خوابیدم.
ویو تهیونگ
از سر کار برگشتم.
آنقدر خسته بودم که خودمو روی مبل انداختم.
همون موقع صدای مامانم اومد.
مامان: عزیزم، بیا شام بخور.
تهیونگ: باشه، اومدم.
ویو سر میز شام
بابا: خوشحالی؟ فردا میریم کشور خودمون.
تهیونگ: این چه سوالیه؟ معلومه که خوشحالم!
بابا: هیچی ندارم بگم.
تهیونگ: ...
بعد از شام رفتم دوش گرفتم و خوابیدم.
ویو صبح ا/ت
از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم، صبحونه خوردم و رفتم سر کار.
همون موقع نایون زنگ زد.
نایون: ا/تتتت!
ا/ت: بله؟ چته؟
نایون: ا/ت، تولد میا هست! همکلاسیمون، یادته؟ ما هم دعوتیم. بهت نگفته بود، ولی من بهت گفتم!
ا/ت: اوه، چه عالی!
نایون: میای بریم دیگه؟
ا/ت: نه، حوصله ندارم.
نایون: ا/ت، تروخدا بیا بریم.
ا/ت: نه.
نایون: تروخدااااااااا!
ا/ت: خیلی خوب بابا!
نایون: اوکی، خداحافظ.
ا/ت: خداحافظ.
ویو ا/ت
اصلاً دوست نداشتم برم...
ولی دیگه کاریش نمیشد کرد.
رفتم خونه و دوش گرفتم.
لباس خیلی ناز و خوشگلی پوشیدم و به نایون زنگ زدم.
ا/ت: الو، کجایی؟ بیا دنبال من، نمیدونم کجاست.
نایون: اوکی. میخوای آدرس رو برات بفرستم؟
ا/ت: آره، بفرست.
نایون: اوکی.
آدرس رو که فرستاد، راه افتادم.
وقتی رسیدم، آنقدر اونجا زیبا بود که برای چند لحظه فقط به اطرافم خیره شدم.
همون لحظه یکی دستش رو روی شونهام گذاشت.
ا/ت: یا خدا! کیه؟!
نایون: منم بابا! نترس!
ا/ت: مرض! چرا اینجوری میای؟!
نایون: خیلی خوب دیگه، بریم تو.
ا/ت: اوکی.
ادامه دارد......
💜 شرط پارت بعد:
❤️ ۱۰ لایک
🔁 ۵ بازنشر
اسلاید 1 لباس آت برای تولد
اسلاید 2 لباس نانی
صبح از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم، روتین پوستیام رو انجام دادم و پایین رفتم.
ا/ت: صبحتون بخیررر!
مامان: صبح بخیر عزیزم.
بابا: صبح بخیر دخترم.
ا/ت: صبحونه پنکیکه دیگه؟
مامان: آره، بیا.
ا/ت: ممنونم.
مامان: نوش جونت.
ویو ا/ت
صبحونه رو خوردم و آماده شدم تا با نایون برای خرید بریم.
بهش زنگ زدم.
ا/ت: سلام گاو من!
نایون: سلام خره! چطوری؟
ا/ت: هیچی... بیا بریم خرید.
نایون: اوه، حتماً!
ا/ت: آدرس رو برات میفرستم.
نایون: اوکی.
ا/ت: خوب، سوار ماشین شدم و به سمت مرکز خرید راه افتادم. حدود ده دقیقه طول کشید تا برسم.
وقتی رسیدم، نایون رو دیدم.
ا/ت: عوضی! چقدر زود اومدی!
نایون: حالا حالا!
ا/ت: خوب، بریم.
نایون: ا/ت، میخوام یه چیزی بهت بگم.
ا/ت: با خدا بگو، ببینم چی شده!
نایون: اینجا وایسادیم؟ بریم تو، حداقل!
ا/ت: نه، بگو! ذوق دارم!
نایون: ا/ت... بالاخره وارد رابطه شدم.
ا/ت: چیییی؟! هورااااااااا! کیه؟ شغلش چیه؟ چند سالشه؟ ماشینش چیه؟ کجاست؟ اسمش چیه؟
نایون: نفس بگیر! میگم، دونهدونه!
ا/ت: باشه، کیه؟
نایون: توی فروشگاه باهاش آشنا شدم، باورت میشه؟
ا/ت: چه جای بدی! فروشگاه؟! چی شد؟
نایون: رفته بودم خوراکی بخرم. رفتم سمت قفسه بالا که یه خوراکی بردارم، ولی خیلی بالا بود. داشتم میافتادم که اون منو گرفت و گذاشت زمین. بعد شمارهمو گرفت. اسمش فلیکسه.
ا/ت: جاننن! چرا اینجوری شد؟! خوب، عیب نداره... تبریک میگم دوست عزیزم!
نایون: ا/ت، قربونت برم، تو هم به عشقت میرسی.
ا/ت: .......
نایون: ا/ت... ناراحت شدی؟
ا/ت (با بغض): نه بابا... بریم تو.
ویو ا/ت
با حرفهای نایون کمی ناراحت شدم...
اما سعی کردم اهمیت ندم.
خریدمون که تموم شد، برگشتم خونه.
مامان: سلام عزیزم، خوبی؟
بابا: سلام دخترم، خوبی؟
ا/ت: سلام، ممنونم. شما خوبید؟
مامان: آره عزیزم. شام میخوری؟
ا/ت: خیلی خستهام... نه.
مامان: باشه عزیزم.
ا/ت: اخیش...
رفتم حموم و بعد خوابیدم.
ویو تهیونگ
از سر کار برگشتم.
آنقدر خسته بودم که خودمو روی مبل انداختم.
همون موقع صدای مامانم اومد.
مامان: عزیزم، بیا شام بخور.
تهیونگ: باشه، اومدم.
ویو سر میز شام
بابا: خوشحالی؟ فردا میریم کشور خودمون.
تهیونگ: این چه سوالیه؟ معلومه که خوشحالم!
بابا: هیچی ندارم بگم.
تهیونگ: ...
بعد از شام رفتم دوش گرفتم و خوابیدم.
ویو صبح ا/ت
از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم، صبحونه خوردم و رفتم سر کار.
همون موقع نایون زنگ زد.
نایون: ا/تتتت!
ا/ت: بله؟ چته؟
نایون: ا/ت، تولد میا هست! همکلاسیمون، یادته؟ ما هم دعوتیم. بهت نگفته بود، ولی من بهت گفتم!
ا/ت: اوه، چه عالی!
نایون: میای بریم دیگه؟
ا/ت: نه، حوصله ندارم.
نایون: ا/ت، تروخدا بیا بریم.
ا/ت: نه.
نایون: تروخدااااااااا!
ا/ت: خیلی خوب بابا!
نایون: اوکی، خداحافظ.
ا/ت: خداحافظ.
ویو ا/ت
اصلاً دوست نداشتم برم...
ولی دیگه کاریش نمیشد کرد.
رفتم خونه و دوش گرفتم.
لباس خیلی ناز و خوشگلی پوشیدم و به نایون زنگ زدم.
ا/ت: الو، کجایی؟ بیا دنبال من، نمیدونم کجاست.
نایون: اوکی. میخوای آدرس رو برات بفرستم؟
ا/ت: آره، بفرست.
نایون: اوکی.
آدرس رو که فرستاد، راه افتادم.
وقتی رسیدم، آنقدر اونجا زیبا بود که برای چند لحظه فقط به اطرافم خیره شدم.
همون لحظه یکی دستش رو روی شونهام گذاشت.
ا/ت: یا خدا! کیه؟!
نایون: منم بابا! نترس!
ا/ت: مرض! چرا اینجوری میای؟!
نایون: خیلی خوب دیگه، بریم تو.
ا/ت: اوکی.
ادامه دارد......
💜 شرط پارت بعد:
❤️ ۱۰ لایک
🔁 ۵ بازنشر
اسلاید 1 لباس آت برای تولد
اسلاید 2 لباس نانی
- ۴۹۴
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط