دریاچه خونین :

دریاچه خونین :
فصل اول _ پارت 10


تقریبا ساعت 5/5 صبح بود چویا و سلیا در آغوش هم به خواب رفته بودند.
که صدای چند سرباز بلند شد : هوی بلند شید بعد لگدی به چند نفر زد که اسیر ها بلند شوند. چویا چشمان اقیانوسی رنگش رو باز کرد و چشمانش آرام مالید و با تعجب به جمعیت نگاه کرد وقتی شب بود این همه جمعیت را ندیده بود با صدای آرامی گفت : یعنی همه ی اینا اسیر هستن
که صدای نازک سلیا بلند شد : آره... صبح بخیر چویا!
چویا لبخندی کوتاهی بر لبش نشست و ارام گفت : صبح بخیر سلیا.
___

به پای تمام اسیر ها زنجیر بسته شده بود و حرکت می‌کردند.
ویو چویا : سلیا چند نفر جلوتر از من بود و داشت حرکت میکرد.
چند دختر جوان داشتند با هم حرف می‌زدند.

میگن که رهبری.... ارتش وستالیس به دست ولیعهد... بوده.
آره... میگن که اون به تموم نیروهاش دستور میداده...
چویا رو به آن دختر ها که حرف میزدند کرد و گفت : گفتی که... کی رهبری ارتش وستالیس رو به عهده داره؟
ولیهد اوسامو رهبری و دستور دهی ارتش وستالیس رو به عهده داره.
چشمان چویا برای لحظه ای خونی رنگ شد و دست هایش رو محکم مشت کرد و ناخن هایش را محکم فشار میداد طوری که نزدیک بود از دستانش خون بیاید با صدای آرمی که فقط خودش بشنود گفت : هه... پس تو باعث شدی که خانواده ام رو از دست بدم و برای لحظه گریه اش گرفت ولی زود اشک هایش را پاک کرد و گفت : نه... نباید از خودم ضعف نشون بدم...

________
خب دیگه من سر حرفم موندم شما هم ببینم چیکار میکنین دیگه 🌸

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 9سرباز 1: هوی چرا کشتیشسرباز 2:...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 8بعد از تمام شدن ناهار ظرف ها ر...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 7ارتش وستالیس شروع به حرکت کردن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط