♛..ܮطܝ‌ ܢܚܝ‌ܟܿܢ..♛

♛..ܮطܝ‌ ܢܚܝ‌ܟܿܢ..♛


ܩܦ̈ܥ‌‌ܩܘ


هزاران سال پیش، زمانی که مرز میان نور و تاریکی هنوز پابرجا بود، دو نژاد قدرتمند بر جهان حکومت می‌کردند؛ پریان و خون‌آشام‌ها.

دو نژادی که از آغاز آفرینش دشمن یکدیگر بودند.

خون‌آشام‌ها موجوداتی بودند که از نیروی خون تغذیه می‌کردند، اما هیچ خونی برای آن‌ها ارزشمندتر از خون پریان نبود. گفته می‌شد تنها یک قطره از خون یک پری می‌تواند قدرت یک خون‌آشام را چندین برابر افزایش دهد و توانایی‌هایی فراتر از حد تصور به او ببخشد.

اما در میان تمام پریان، خون یک نفر از همه نادرتر و ارزشمندتر بود.

آرا.

تنها دختر پادشاه پریان.

دختری که در رگ‌هایش نیرویی باستانی جریان داشت؛ نیرویی که قرن‌ها پیش در افسانه‌ها از آن سخن گفته بودند. هیچ‌کس حقیقت کامل درباره قدرت او را نمی‌دانست، اما همه از یک چیز مطمئن بودند؛ اگر خون آرا به دست خون‌آشام‌ها می‌افتاد، تعادل جهان برای همیشه از بین می‌رفت.

به همین دلیل، تمام عمرش در میان دیوارهای بلند قصر و زیر مراقبت‌های سختگیرانه پدرش سپری شده بود. هیچ‌کس اجازه نداشت بدون محافظ به او نزدیک شود و او نیز حق نداشت از مرزهای قلمرو پریان فراتر برود.

اما آزادی، رویایی بود که سال‌ها در قلب آرا ریشه دوانده بود.

او همیشه آرزو داشت دنیای بیرون از قصر را ببیند؛ جنگل‌های ناشناخته، رودخانه‌هایی که تنها نامشان را شنیده بود و سرزمین‌هایی که در داستان‌های قدیمی از آن‌ها یاد می‌شد.

در همان زمان، دور از قلمرو پریان، در جایی میان تاریکی جنگل‌های بی‌انتها، شاهزاده‌ای زندگی می‌کرد که از سرزمین خود فاصله گرفته بود.

جونکوک.

پسر پادشاه خون‌آشام‌ها.

سال‌ها بود که از قلمرو خون‌آشام‌ها دوری می‌کرد و زندگی‌اش را در تنهایی سپری می‌کرد. اما مدتی بود چیزی آرامش او را بر هم زده بود.

عطری شیرین.

عطری مرموز که گاهی همراه باد در میان درختان می‌پیچید و ناپدید می‌شد.

بویی که هر بار غریزه خون‌آشامی او را بیدارتر از قبل می‌کرد.

او نمی‌دانست منشأ آن چیست.

و همین ناآگاهی، ذهنش را بیشتر درگیر می‌کرد.

از سوی دیگر، آرا نیز هر روز بیشتر از زندگی در قصر خسته می‌شد.

تا اینکه یک روز تصمیمی گرفت که می‌توانست سرنوشتش را برای همیشه تغییر دهد.

برای نخستین بار، از دستور پدرش سرپیچی کرد.

بی‌صدا از قصر خارج شد، از مرزهای محافظت‌شده گذشت و قدم به جنگلی گذاشت که هیچ‌گاه اجازه ورود به آن را نداشت.

جنگلی که افسانه‌های زیادی درباره‌اش گفته می‌شد.

و آرا هنوز نمی‌دانست با برداشتن آن قدم، سرنوشت هزاران ساله دو نژاد را به حرکت درآورده است...
دیدگاه ها (۰)

گل های خاموشpart: 1 ...

معرفی کتاب: مجموعه انتخاب 🎀نشر باژ🌙ترتیب: انتخاب 💙برگزیده 🩷ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط