احساس بیرحمی مرد از یک ناامیدی عمیق ریشه میگرفت او د
احساسِ بیرحمیِ مرد از یک ناامیدی عمیق ریشه میگرفت. او دیگر توانِ جنگیدن یا باور کردن را نداشت. با صدایی که از ته چاهی از غم برمیخواست زیر لب گفت: از جلوی چشمام دور شو. حتی بوی عطری که عوض کردی هم نمیتونه بوی تعفنِ دروغهات رو بپوشونه.
بلاخره بیول زمزمه کرد : من هچ گونه عطری نزدم
ولی تعیونگ در حالی که از کنارش رد میشد حتی نگاهش را به بیول ندوخت شانهاش به شانه دختر برخورد کرد و او را مثل یک شیء بیارزش به عقب راند.
مرد به سمت پنجره رفت و به سیاهیِ شبِ سئول زل زد. او در قلبش احساسِ تنهاییِ مطلقی میکرد تنهاییِ مردی که با زنش در یک اتاق بود اما روحِ آن زن را کیلومترها دورتر یا شاید در قرنها پیش گم کرده بود از همان اول هم ازدواج آن ها اشتباه بود . تهیونگ نه میخواست ببخشد و نه میخواست بفهمد فقط میخواست این تاریکیِ غلیظ هم او و هم این خاطراتِ آزاردهنده را ببلعد
در سکوت شتاب در باعث شد سمتش نگاه کند .. بیول سر خم وارد اتاق شد سپس نگاه آخرش روی تهیونگ قفل شد و سمت تخت هجوم برد .. تهیونگ متوجه بود که خوابیدند در کنار آن زن باعث بیشتر عصبانیت اش میشد .. در نهایت سمت در هجوم برد ولی این بیول ضعیف بود که صدا لرز دارش بالا آمد : از من بدت میاد ولی .. تهیونگ جدی سمتش چرخید : فکردی برام مهمی که داری توضیح میدی؟..
بیول در نهایت با یک لبخند دل پاک و مهربان زل زد بهش : من زن شما نیستم
نگاه تهیونگ سرد شد همانند جدی با کت شلوار شلخته که نشان میداد حوصله عوض کردن این را هم نداشت زل زده بود سپس کلافه سخن یافت : بازم چرتو پرت ، .. ولی بیول دست برداری نبود از روی تخت بلند شد سپس گام های ریزی پا برهنه روی زمین برداشت سپس با فاصله زیاد ازش ایستاد : این من نیستم .. آقای کیم تهیونگ روحم با روح زن شما عوض شده زن شما هنوز تو بدن منه و منم تو بدن اون از دوران چوسان اومدم
تهیونگ گیج مانند زل زده بود که یعنی دیوانه ای ؟.. این سخنان یک آدم سالم نبود بیول مظلوم پلک زد سپس آرام گفت : باور کنید من دیوانه نیستم .. تهیونگ در نهایت کلافه نفس کشید سپس سمت کمد شیشه ای هجوم برد گرد شیشه ای مانند پر از کت شلوار مردانه ای پایین اش پر از کفش های براق چراغی، وارد اش شد سپس خم نمود و یک شلوار مشکی با پیراهن آستین کوتاه مشکی از اتاق خارج شد دختر کلافه تر هجوم برد سمت تخت سپس رویش نشست .. اخم هایش تو هم رفت و تند دراز کشید به امید اینکه بازگشت کنه به خونه اش پلک روی هم گذاشت این دختر کم تاقت تر از ته یانگ بود
بلاخره بیول زمزمه کرد : من هچ گونه عطری نزدم
ولی تعیونگ در حالی که از کنارش رد میشد حتی نگاهش را به بیول ندوخت شانهاش به شانه دختر برخورد کرد و او را مثل یک شیء بیارزش به عقب راند.
مرد به سمت پنجره رفت و به سیاهیِ شبِ سئول زل زد. او در قلبش احساسِ تنهاییِ مطلقی میکرد تنهاییِ مردی که با زنش در یک اتاق بود اما روحِ آن زن را کیلومترها دورتر یا شاید در قرنها پیش گم کرده بود از همان اول هم ازدواج آن ها اشتباه بود . تهیونگ نه میخواست ببخشد و نه میخواست بفهمد فقط میخواست این تاریکیِ غلیظ هم او و هم این خاطراتِ آزاردهنده را ببلعد
در سکوت شتاب در باعث شد سمتش نگاه کند .. بیول سر خم وارد اتاق شد سپس نگاه آخرش روی تهیونگ قفل شد و سمت تخت هجوم برد .. تهیونگ متوجه بود که خوابیدند در کنار آن زن باعث بیشتر عصبانیت اش میشد .. در نهایت سمت در هجوم برد ولی این بیول ضعیف بود که صدا لرز دارش بالا آمد : از من بدت میاد ولی .. تهیونگ جدی سمتش چرخید : فکردی برام مهمی که داری توضیح میدی؟..
بیول در نهایت با یک لبخند دل پاک و مهربان زل زد بهش : من زن شما نیستم
نگاه تهیونگ سرد شد همانند جدی با کت شلوار شلخته که نشان میداد حوصله عوض کردن این را هم نداشت زل زده بود سپس کلافه سخن یافت : بازم چرتو پرت ، .. ولی بیول دست برداری نبود از روی تخت بلند شد سپس گام های ریزی پا برهنه روی زمین برداشت سپس با فاصله زیاد ازش ایستاد : این من نیستم .. آقای کیم تهیونگ روحم با روح زن شما عوض شده زن شما هنوز تو بدن منه و منم تو بدن اون از دوران چوسان اومدم
تهیونگ گیج مانند زل زده بود که یعنی دیوانه ای ؟.. این سخنان یک آدم سالم نبود بیول مظلوم پلک زد سپس آرام گفت : باور کنید من دیوانه نیستم .. تهیونگ در نهایت کلافه نفس کشید سپس سمت کمد شیشه ای هجوم برد گرد شیشه ای مانند پر از کت شلوار مردانه ای پایین اش پر از کفش های براق چراغی، وارد اش شد سپس خم نمود و یک شلوار مشکی با پیراهن آستین کوتاه مشکی از اتاق خارج شد دختر کلافه تر هجوم برد سمت تخت سپس رویش نشست .. اخم هایش تو هم رفت و تند دراز کشید به امید اینکه بازگشت کنه به خونه اش پلک روی هم گذاشت این دختر کم تاقت تر از ته یانگ بود
- ۳۱۶
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط