فیکیشن نغمه ی زرد صندلی آخر
فیکیشن نغمه ی زرد صندلی آخر
p³
ویو جونگین
یهدفعه با صدای هر چند آروم بسته شدن در خونه ی اون دختره رشته ی افکارم پاره شد
خب اصلا ولش کن من الان باید برم بخوابم فردا حسابی کار دارم
~پرش زمانی به فردا~
هر بار که فکر میکردم دارم حرکت رو درست انجام میدم، یه جاش اشتباه میشد. اون فشار “بینقص بودن”، انگار داشت ذرهذره وجودم رو میخورد.
توی اون لحظههایی که بینِ تمرینها میافتادم روی زمین و به نفسنفس زدنهای خودم گوش میدادم، فقط یه چیز توی ذهنم بود…
اون دختر…همسایهی جدید.
عجیبه، نه؟ چطور یه آدمِ غریبه، یه آدم که حتی نمیدونم اسمش چیه، میتونه توی این لحظههای سخت، مثلِ یه تصویرِ ساکت توی ذهنم بشینه؟
انگار وقتی به اون چشمهای خستهی اون فکر میکنم، یه جورایی حس میکنم تنها نیستم که دارم زیر این فشار له میشم.
اما باید ادامه بدم. نباید نشون بدم که چقدر خستهام. باید کامل باشم، حتی اگه روحم داشت از هم میپاشید.
ویو ات
نه…این مدل اصلاً درست نمیشه! همه چی کج و کوله شده!
با عصبانیت، خودکار رو روی میز پرت کردم. صدای برخورد خودکار با میز، توی اون سکوت سنگین سالن طراحی، مثل یه شلیک گلوله بود. دور و برم پر از دانشجوهایی بود که مثل ربات، سرشون توی نقشهها و لپتاپها بود.
معماری…واقعاً معماری! من با خودم چی کار کردم؟
چشمام میسوزن،کمرم جوری درد میکنه که انگار یه تریلی از روم رد شده. اون مدل مقوایی که کل شب رو براش وقت گذاشتم، حالا یه ذره کج شده و کل تعادل سازهام رو به هم زده.
فقط میخوام یه جای خلوت پیدا کنم. یه جایی که هیچ خطی، هیچ زاویهای و هیچ محاسباتِ ریاضیای وجود نداشته باشه.
انگار مغزم داره از شدت فکر کردن به فرمها و فضاها، ذوب میشه. چقدر دلم میخواست الان یه بارون حسابی بیاد و همه این نقشهها و این کلافگی رو با خودش ببره…فقط میخوام تموم بشه. فقط میخوام به اون خونهی جدید، به اون سکوت تنهاییام برسم
ویو نویسنده
خورشید،آخرین شعاعهای گرم خود را در میان ساختمانهای بلند سئول گم کرد و جایش را به سایههای بلند شب داد. روزی که با فشار سنگین مسئولیتها آغاز شده بود،حالا با یک آرامش فریبنده در حال پایان یافتن بود. اما زیر این آرامش،طوفانی از احساسات در حال شکلگیری بود؛ یکی در خلوت خستگی، و دیگری در میان هیاهوی که اجازه نمیدادند سکوت شب،آرامشبخش باشد
.،.،.،.،.،.،.
پارت جدید
حمایت¿بیا بت شوکولات بدم
ایگ¿بروگمشو😭من قهرم
p³
ویو جونگین
یهدفعه با صدای هر چند آروم بسته شدن در خونه ی اون دختره رشته ی افکارم پاره شد
خب اصلا ولش کن من الان باید برم بخوابم فردا حسابی کار دارم
~پرش زمانی به فردا~
هر بار که فکر میکردم دارم حرکت رو درست انجام میدم، یه جاش اشتباه میشد. اون فشار “بینقص بودن”، انگار داشت ذرهذره وجودم رو میخورد.
توی اون لحظههایی که بینِ تمرینها میافتادم روی زمین و به نفسنفس زدنهای خودم گوش میدادم، فقط یه چیز توی ذهنم بود…
اون دختر…همسایهی جدید.
عجیبه، نه؟ چطور یه آدمِ غریبه، یه آدم که حتی نمیدونم اسمش چیه، میتونه توی این لحظههای سخت، مثلِ یه تصویرِ ساکت توی ذهنم بشینه؟
انگار وقتی به اون چشمهای خستهی اون فکر میکنم، یه جورایی حس میکنم تنها نیستم که دارم زیر این فشار له میشم.
اما باید ادامه بدم. نباید نشون بدم که چقدر خستهام. باید کامل باشم، حتی اگه روحم داشت از هم میپاشید.
ویو ات
نه…این مدل اصلاً درست نمیشه! همه چی کج و کوله شده!
با عصبانیت، خودکار رو روی میز پرت کردم. صدای برخورد خودکار با میز، توی اون سکوت سنگین سالن طراحی، مثل یه شلیک گلوله بود. دور و برم پر از دانشجوهایی بود که مثل ربات، سرشون توی نقشهها و لپتاپها بود.
معماری…واقعاً معماری! من با خودم چی کار کردم؟
چشمام میسوزن،کمرم جوری درد میکنه که انگار یه تریلی از روم رد شده. اون مدل مقوایی که کل شب رو براش وقت گذاشتم، حالا یه ذره کج شده و کل تعادل سازهام رو به هم زده.
فقط میخوام یه جای خلوت پیدا کنم. یه جایی که هیچ خطی، هیچ زاویهای و هیچ محاسباتِ ریاضیای وجود نداشته باشه.
انگار مغزم داره از شدت فکر کردن به فرمها و فضاها، ذوب میشه. چقدر دلم میخواست الان یه بارون حسابی بیاد و همه این نقشهها و این کلافگی رو با خودش ببره…فقط میخوام تموم بشه. فقط میخوام به اون خونهی جدید، به اون سکوت تنهاییام برسم
ویو نویسنده
خورشید،آخرین شعاعهای گرم خود را در میان ساختمانهای بلند سئول گم کرد و جایش را به سایههای بلند شب داد. روزی که با فشار سنگین مسئولیتها آغاز شده بود،حالا با یک آرامش فریبنده در حال پایان یافتن بود. اما زیر این آرامش،طوفانی از احساسات در حال شکلگیری بود؛ یکی در خلوت خستگی، و دیگری در میان هیاهوی که اجازه نمیدادند سکوت شب،آرامشبخش باشد
.،.،.،.،.،.،.
پارت جدید
حمایت¿بیا بت شوکولات بدم
ایگ¿بروگمشو😭من قهرم
- ۲۲۱
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط