پارت ۱۰|بازی بدون بازگشت

پارت ۱۰|بازی بدون بازگشت

وای باورم نمیشد پارت هردو رمان نرسیده ولی مالک گفت بزارم
حمایت کنین دیگه وگرنه قهر میکنه😅





تهیونگ:خب کجا میخوای بریم
کوک:منظورت چیه
تهیونگ وایستاد و خم شد تا صورت کوک را ببیند:میخوای امشب مال من باشی
کوک:چی؟
تهیونگ:فقط کافیه با من بیای
کوک:چیکار میخوای بکنی تهیونگ کیم
تهیونگ چیزی نگفت
پرش زمانی
♡خونه تهیونگ♡
کلید خونه را اویزان کرد و کوک هم پشت سرش وارد خانه شد
خسته و کوفته روی مبل ولو شد
"اخیش"
تهیونگ بدون حرفی وارد اتاقش شد
کوک از روی کنجکاوی درو باز کرد
وقتی چشمش به بدن عضلانی ته خورد سریع صورتش را اونور کرد
کوک:ب-ببخشید من- من
تهیونگ برگشت:چیه جن دیدی مگه
کوک:نه هیچی
تهیونگ نگاهی به خودش کرد:اها خجالت نکش مثلا هردومون پسریم ها
کوک:آره ح-حق با توئه
تهیونگ دست کوک را گرفت و اورا به خودش چسباند
دست کوک روی سینه تهیونگ رفت
تهیونگ:تو نمیخوای در بیاری
کوک:چیرو؟
تهیونگ:هیچی خودم درشون میارم
اورا روی تخت انداخت خیلی خونسرد شروع کرد به در اوردن لباس های کوک
کوک:وایستا داری چیکار میکنی
تهیونگ:هیچی فقط میخوام امتحان کنم ببینم چطوریه
کوک:نکنه میخوای...
تهیونگ:خوبه خودت میفهمی لازم نیست حتما توضیح بدم
کوک:هی تهیونگ!
تهیونگ:میزاری کارمو بکنم یا نه
کوک:نه نمیزارم
تهیونگ:ولی این دست تو نیست
کوک:ولی تو گفتی-
تهیونگ پوزخندی زد: هرچی گفتم یک هشدار بود.!
کوک دیگه نتونست چیزی نگه:ولی اگه- اگه اون اتفاق برام بیوفته چی؟
تهیونگ:بستگی داره من بتونم اون کارو باهات بکنم...پس تکون نخور
و شروع کرد به در اوردن لباس هاش
کوک بعضی وقتا یک تکان کوچک میخورد
تهیونگ:حالا باهاتو باز کن
کوک مجبور شد پاهایش را باز کند
کوک را به پشت کرد و خودش روش دراز کشید
تهیونگ:قول میدم زیاد درد نگیره
کوک:اه تهیونگ یواش!همشو داخل نکن
تهیونگ:باش
ولی همین که گفت تمامش را داخل کرد و شروع کرد به حرکت دادن
ناله های ضعیفش هیچ اثری نداشت
کوک هی سعی میکرد از اون حالت بیرون بیاید ولی تهیونگ این اجازه را نمیداد
کوک:اه تهیونگ!
تهیونگ:جون تهیونگ
کوک:بسه ولم کن!
...
اروم کشید بیرون ولی همونم واسه کوک درد داشت
تهیونگ:تموم شد
از جایش بلند شد که به حمام برود
کوک:وایستا منم میایم
تهیونگ:پاشو بریم
کوک هم پشت سرش وارد حمام شد
شیر اب گرم را باز کرد
پرش زمان بعد حمام
تهیونگ با یک زیرپوش سفید اومد بیرون
تهیونگ:اوه تا الان به تتو هات دقت نکرده بودم
کوک:یعنی تو نمیدونستی من تتو دارم؟
تهیونگ:نه چون هیچ وقت نمیزاشتی بدنتو ببینم
کوک خندید:واقعا که ولی الان دیدی
کوک نگاهی به دست های عضلانی ته انداخت:سرما نمیخوری با زیر پوشی
تهیونگ:نه هوا خوبه
ادامه دارد...
۱۷لایک
۱۵کامنت
۵بازنشر
دیدگاه ها (۳)

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

🖤 پارت ۲۴ | «ردپا»کوک پرونده را بست.— «هیچ‌کس از این اتاق خا...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

پسر بد (60)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط