راس ساعت همیشگی

راس ساعت همیشگی
در کافه ای که جان میدادمُ
جان میگرفتی
دل میدادمُ دل میبیستی
منتظرت هستم
دیری است جانی ندارم
مثل پیرمردی بیمار
مرگ را به تماشا نشسته ام
روی تنها صندلیِ خالی کافه
درست روبروی من ، بنشین
این بار تو جان بده تا من بگیرم
باور کن در نبودت حال من
از کسی که مرگ را
انتظار میکشد وخیم تر است

#زهرا_مصلح
دیدگاه ها (۱)

هواکمی روشن شده بود که اندکی ارام گرفتم ولی این ارامش هم دیر...

جمع آوری کاه و کشتزار حوالی..( روستای دهنوی سردار) شهرستان ز...

★ 𝕃𝕆ℝ𝔻 𝕆𝔽 𝔻𝔸ℝ𝕂𝔼𝕊𝕊 ★ 10✤ جانی رفت طبقه بالا و کنار اتاق ساکت ...

امیر نقدی

قسمت ۳ و ۴🔹 #او_را ... 3حالم هنوز خوب نشده بود اما باید ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³³ | اون مال منهصدای آژیر آمبولان...

در حیاط خانه‌مان انگور می کاریم تاهرزمان مهمان ما بودی به مس...

موزیک بیکلام بسیار زیبای: برای من نوشته گذشته ها گذشته😍😍😍😍😍#...

هیچی، کنسله🤣🤡👍امسال اینقدر فشار درسی و روحی رومه که به شدت ...

#انرژی_مثبت #عاشقانه_ها #شعر_فارسی #اشعار_ناب #ترانه_اصیل #ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط