دیشب

دیشب

قدم می زدیم

با خدا,

کوچه پس کوچه های خواب را...

ماه را پشت سرمی گذاشتیم,

تا روشن شدن چشم دنیا...

و فوت می کردیم تک تک ستارگان را,

تا تولد دوباره خورشید...

دیشب بی واسطه,

من بودم و او...

و دستی که گرفته بود,

وجودم را...

و بیرون می کشید,

مرا از دالان تاریکی

تا دلم روشن و

روشن و

روشن ترشود...

دیشب می گفت و می شنیدم و

سرخ می شدم,

در شعله شرم...

تا مزرعه ی خورشید، ذره ذره ذوب می شدم...

گلهای آفتاب گردان دورم حلقه می زدند,

دلم روشن و

روشن و

روشن تر می شد...

و خدا بود که می خندید,

و تنهایم می گذاشت با روز...

وزنگ صدایش که بیدارم می کرد...
دیدگاه ها (۳۳)

زندگی رقص نجیبی ست که از چشمه ی بودن، جاریست... رقص یک شاپ...

باز هوای سحرم آرزوست, خلوت ومژگان ترم آرزوست... شکوه ی غرب...

به گمانم قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد... دیگر کم و بیش دا...

تلخ منم همچون چای سرد, که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی...

‹ᵂᵉᵈⁿᵉˢᵈᵃʸ› _ ⁶ ᵖᵐ نور غروب خورشید از لای پرده‌ های کرم‌رنگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط