فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۲۷
هنوزم عصبی و همچنان لرز دستش آروم شده دلیلش خوردن اون لعنتی بود جام شراب را برداشت و بعد از پر کردن لیوان جام را گذاشته رو سرجاش لیوان شراب را سر کشید و عصبی رو میز گذاشت دستی تو موهایش کشید و تیکه ای از موهایش را سفت گرفت( چرا نمیتونم مثل آدم های عادی زندگی کنم .. چرا ) مشتش را به زمین کوبند از رو زمین بلند شد و لیوان شراب را سمته دیوار پرت کرد با شکستن لیوان و خورده شیشه های رو زمین سمته در رفت .... بودن هیچ حرفی واکنشی و قدم های به حالت مستی به مقصدش رسید محکم دستش را گذاشته رو در و با مشت زدن بهش و صدا گرفته گفت
جیمین : این دره لعنتی رو باز کن ...
هیچ صدایی نشنید دختره با حوله دوره بدن کوچیکش از حمام بیرون آمد صدا آشنا به گوشش میخورد سمته در قدم برداشت با صدا عصبی جیمین زود به عقب قدم برداشت .. با ترس به اطراف نگاه کرد ....
( نمیتونم اگه درو باز کنم خدا میدونه که چی میشه ) با ترس به سمته گوشی اش رفت... بعد از برداشتن اش کمی در فکر فروع رفت
( به کی زنگ بزنم بابایی اگه از دست جیمین عصبی میشه حتما جیمین مسته ولی به کی زنگ بزنم.... آهان اون دختره میجی ولی چطور من که شمارش رو ندارم اوفف چیکار کنم ) دیگه صدایی نمیشنید با صدا های آروم سمته در و نگاه کردن از آن سوراخ کوچیک هیچ کس را نشان نداد .. نفس آسوده ای کشید و سمته کمد لباس رفت ... مشغول لباس ها شد از اینکه به رستوران میرفت همراه با پدر و مادرش خوشحال به آن لباس ها نگاه میکرد ولی لباس مناسبی را ندید کلافه سمته تخت به رنگ سفید رفت و نشست ( همش لباس های ساده ساده دارم اصلا لباس قشنگی ندارم )
زینگ در به صدا در آمد دختره با ترس از رو تخت بلند و سمته در رفت با دیدن مرد غریبه نفسی کشید و آروم در را باز کرد
... روز به خیر خانم کیم ات ؟
دختره سری تکون داد و به مرده خیره شد مرده بسته ای به دست دختره داد و تخته شاسی را سمتش گرفت...
....: میشه اینجا رو امضاء کنید
دختره بعد از امضای کردن در را بست و به بسته خیره شد با قدم های آروم سمته تخت و نشست روش مشغول باز کردنش شد ...
لباس به رنگ رنگین کمان نمایان شد با خوشحالی به آن لباس نگاه کرد هیچ یادداشتی کنارش نبود حدث زده که شاید از طرفه پدرش بود ...
پارت ۲۲۷
هنوزم عصبی و همچنان لرز دستش آروم شده دلیلش خوردن اون لعنتی بود جام شراب را برداشت و بعد از پر کردن لیوان جام را گذاشته رو سرجاش لیوان شراب را سر کشید و عصبی رو میز گذاشت دستی تو موهایش کشید و تیکه ای از موهایش را سفت گرفت( چرا نمیتونم مثل آدم های عادی زندگی کنم .. چرا ) مشتش را به زمین کوبند از رو زمین بلند شد و لیوان شراب را سمته دیوار پرت کرد با شکستن لیوان و خورده شیشه های رو زمین سمته در رفت .... بودن هیچ حرفی واکنشی و قدم های به حالت مستی به مقصدش رسید محکم دستش را گذاشته رو در و با مشت زدن بهش و صدا گرفته گفت
جیمین : این دره لعنتی رو باز کن ...
هیچ صدایی نشنید دختره با حوله دوره بدن کوچیکش از حمام بیرون آمد صدا آشنا به گوشش میخورد سمته در قدم برداشت با صدا عصبی جیمین زود به عقب قدم برداشت .. با ترس به اطراف نگاه کرد ....
( نمیتونم اگه درو باز کنم خدا میدونه که چی میشه ) با ترس به سمته گوشی اش رفت... بعد از برداشتن اش کمی در فکر فروع رفت
( به کی زنگ بزنم بابایی اگه از دست جیمین عصبی میشه حتما جیمین مسته ولی به کی زنگ بزنم.... آهان اون دختره میجی ولی چطور من که شمارش رو ندارم اوفف چیکار کنم ) دیگه صدایی نمیشنید با صدا های آروم سمته در و نگاه کردن از آن سوراخ کوچیک هیچ کس را نشان نداد .. نفس آسوده ای کشید و سمته کمد لباس رفت ... مشغول لباس ها شد از اینکه به رستوران میرفت همراه با پدر و مادرش خوشحال به آن لباس ها نگاه میکرد ولی لباس مناسبی را ندید کلافه سمته تخت به رنگ سفید رفت و نشست ( همش لباس های ساده ساده دارم اصلا لباس قشنگی ندارم )
زینگ در به صدا در آمد دختره با ترس از رو تخت بلند و سمته در رفت با دیدن مرد غریبه نفسی کشید و آروم در را باز کرد
... روز به خیر خانم کیم ات ؟
دختره سری تکون داد و به مرده خیره شد مرده بسته ای به دست دختره داد و تخته شاسی را سمتش گرفت...
....: میشه اینجا رو امضاء کنید
دختره بعد از امضای کردن در را بست و به بسته خیره شد با قدم های آروم سمته تخت و نشست روش مشغول باز کردنش شد ...
لباس به رنگ رنگین کمان نمایان شد با خوشحالی به آن لباس نگاه کرد هیچ یادداشتی کنارش نبود حدث زده که شاید از طرفه پدرش بود ...
- ۱۷.۴k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط