📖 پیام‌های ساعت سه صبح

📖 پیام‌های ساعت سه صبح

پارت چهارم: «این بار نمی‌رم»

اون شب اِما کنار دِنیل موند.

دِنیل براش از دو سالی گفت که ازش دور بود.

از شهرهایی که دیده بود.

از آدم‌هایی که باهاشون آشنا شده بود.

ولی هر جا می‌رفت، یه چیز کوچیک یاد اِما می‌انداختش.

ـ یه بار توی یه کافه قهوه سفارش دادم.

اِما پرسید:

ـ بدون شکر؟

ـ آره.

ـ دیدی هنوز یادته.

ـ بعضی چیزا یادم نمی‌ره.

اِما لبخند زد.

ـ منم یه چیزایی رو یادم مونده.

ـ چی؟

ـ اولین باری که دیدمت.

دِنیل خندید.

ـ زیر بارون؟

ـ آره.

ـ هنوزم از بارون خوشت میاد؟

اِما سرش رو تکون داد.

ـ آره.

دِنیل آروم گفت:

ـ پس قولی که اون روز دادم هنوز یادته؟

اِما لبخند زد.

ـ گفتی هر وقت بارون بیاد، کنارم می‌مونی.

دِنیل دستش رو گرفت.

ـ این بار می‌مونم.


---

نزدیک ساعت سه صبح شد.

اِما هنوز بیدار بود.

دِنیل چشم‌هاشو باز کرد.

ـ ساعت چنده؟

ـ سه و دوازده.

دِنیل لبخند زد.

ـ وقتشه.

اِما خندید.

ـ وقت چی؟

ـ پیام ساعت سه.

ـ این بار که پیشمی.

ـ می‌خوام خودم برات بفرستم.

گوشی اِما رو گرفت.

چند کلمه تایپ کرد و گوشی رو برگردوند.

روی صفحه نوشته بود:

«هنوز بیداری؟»

اِما خندید.

ـ آره.

دِنیل گفت:

ـ خوبه.

اِما گوشی رو کنار گذاشت.

دِنیل چشم‌هاشو بست.

اِما فکر کرد خوابش برده.

دستش رو گرفت.

ـ دِنیل؟

جوابی نیومد.

ـ دِنیل؟

پرستار رو صدا زد.

چند دقیقه بعد اتاق پر از آدم شد.

اِما مجبور شد کنار بره.

چند دقیقه بعد، همه‌چیز ساکت شد.

خیلی ساکت.

اِما فقط به تخت نگاه می‌کرد.

و فهمید دِنیل بالاخره به قولش عمل کرده بود.

این بار واقعاً نرفته بود.

فقط دیگه نمی‌تونست برگرده.


---

چند هفته بعد، اِما دوباره به همون کافه رفت.

تنها.

همون میز رو انتخاب کرد.

بیرون بارون می‌بارید.

ساعت سه شد.

گوشی‌اش روشن نشد.

سه و پنج.

سه و ده.

هیچ پیامی نبود.

اِما گوشی رو برداشت و آخرین پیام دِنیل رو باز کرد.

«هنوز بیداری؟»

لبخند خیلی کوچیکی زد.

ـ آره دِنیل... هنوز بیدارم.

این بار اما جواب دیگری وجود نداشت.

اِما گوشی رو روی میز گذاشت.

به بارون نگاه کرد.

سال‌ها بود فکر می‌کرد بدترین چیز، رفتن دِنیل بود.

اما حالا می‌فهمید بدترین قسمت ماجرا اینه که آدمی رو از دست بدی که بالاخره بعد از دو سال دوباره پیداش کردی.

از کافه بیرون اومد.

بارون هنوز می‌بارید.

اما این بار اِما کنار پنجره نایستاد.

چترش رو باز کرد و راه افتاد.

چون می‌دونست اگر برگرده و کنار پنجره بایسته، ناخودآگاه منتظر می‌مونه ساعت سه بشه.

منتظر یه پیام.

یه «بیداری؟»

یه نشونه‌ی کوچیک که دِنیل هنوز هست.

اما دیگه خبری نبود.

و شاید بعضی خداحافظی‌ها دقیقاً همین‌قدر بی‌صدا اتفاق می‌افتن.

نه با دعوا.

نه با آخرین حرف بزرگ.

فقط یک روز می‌فهمی کسی که هر شب منتظر پیامش بودی، دیگه هیچ‌وقت پیام نمی‌ده.

و تو...

باید یاد بگیری با سکوتش زندگی کنی.
دیدگاه ها (۰)

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت سوم: «حقیقت»اِما وقتی به بیمارستا...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت دوم: «قرار»روز بعد، اِما از صبح ه...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت اول: «بیداری؟»اِما دو سال بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط