ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 122 (๑˙❥˙๑)
گوشش رو برداشت که دوباره صدای دستیارش توی
اتاق پیچید : قربان به همین راحتی نیست من با دستیار خانم ایم حرف زدم اما قبول نمیکنه با ما همکاری کنه
جونگکوک عصبی گوشی رو از حالت بلندگو درآورد و نزدیک گوشش برد با
لحن خشمگین جدی گفت : به من مربوط نیست چه قلتی میخواهی بکنی فقد انجامش بده
صدای عصبی جونگکوک لرز به تن دستیارش انداخت و با دست پاچکی گفت : چشم.. قربان..هرچی شما بگید
جونگکوک : برنامه امروز ویوا چیه
با همون جدیت گفت و مشغول باز کردن ساعت از مچ دستش شد : هیچ برنامه ندارن همه برنامه هاشون رو کنسل کردن
جونگکوک بدون جوابی دیگری به دستیارش گوشی رو قطع کرد و لحظه ای توی فکر فرو رفت .. وقت ویوا برنامه ای نداشت چرا گفت داره دیر اش میشه.. اخم هاش رو بیشتر توهم کشید و دست برد و یقه پشت تیشرتش رو گرفت و از تنش بیرون کشید و به سمته حمام قدم برداشت..
اما دقیقاً توی اتاق روبه رویش ویوا درحالی که لباس رو میپوشید که
پیراهن کتی مشکی با برشهای دقیق و تنخور جذابش که به زیبایی اندام را نمایان می کرد و بافت ظریفی داشت یقه بلیزر و دکمههای دو ردیفه طلاییرنگ روی کت، درخشش ملایمی داشتند و کنتراست زیبایی با رنگ تیره لباس ایجاد میکرد و کمربند پهن مشکی با سگک بزرگ طلایی حرف 'B' بود و کمرش رو باریکتر نشان میداد و نقطه کانونی جذابی به حساب میآمد. قد لباس کمی بالاتر از زانو بود
و با پوشیدن چکه های مشکی استایلش رو کاملآ کرد بدون آرایش آنچنانب
کیفش رو برداشت از اتاق خارج شد ... راننده با دیدنش در عقب ماشین رو باز کرد اما در لحظه ای که ویوا نزدیک ماشین شد
با لحن سردی گفت : لازم نیست خودم رانندگی میکنم
راننده چشمی گفت و قدمی عقب رفت سوئیچ رو به سمتش گرفت ویوا با خشم سوئیچ رو از دست دستش چنگ زد و در جلوی ماشین رو باز کرد
و اما جونگکوک بیصدا در کنار پنجره بزرگ سرتاسری ایستاده بود دستهاش رو توی جیبهای شلوار سرمه ای اش فرو کرده بود درحالی که نگاهش به تک تک حرکات ویوا بود
حالت شانههاش کمی افتاده بود و وزن بدنش را بیشتر روی پای راستش انداخته بود و غرق توی افکار عمیقش بود
و به جای خالی ماشین خیر نگاه میکرد اون که همه برنامه های امروزش رو کنسل کرد بود پس کجا میرفت که انقدر عجله داشت
کلماتی که مثل خوره به جونش افتاده بود لحظه ای رهاش نمیکردن
اگه یا یونگهو رابطه ای داشت چی یعنی با این عجله میرفت پیشه اون
با فکر کردن به این موضوع ناخودآگاه دست رو از خشم مشت کرد
سومین : بهش حق بده
با صدای مهربون سومین افکارش بهم ریخت و به سمتش برگشت
اون درحالی که دوتا ماگ قهوه روی میز سالن میگذاشت گفت و با لبخند نشست
(๑˙❥˙๑) پارت 122 (๑˙❥˙๑)
گوشش رو برداشت که دوباره صدای دستیارش توی
اتاق پیچید : قربان به همین راحتی نیست من با دستیار خانم ایم حرف زدم اما قبول نمیکنه با ما همکاری کنه
جونگکوک عصبی گوشی رو از حالت بلندگو درآورد و نزدیک گوشش برد با
لحن خشمگین جدی گفت : به من مربوط نیست چه قلتی میخواهی بکنی فقد انجامش بده
صدای عصبی جونگکوک لرز به تن دستیارش انداخت و با دست پاچکی گفت : چشم.. قربان..هرچی شما بگید
جونگکوک : برنامه امروز ویوا چیه
با همون جدیت گفت و مشغول باز کردن ساعت از مچ دستش شد : هیچ برنامه ندارن همه برنامه هاشون رو کنسل کردن
جونگکوک بدون جوابی دیگری به دستیارش گوشی رو قطع کرد و لحظه ای توی فکر فرو رفت .. وقت ویوا برنامه ای نداشت چرا گفت داره دیر اش میشه.. اخم هاش رو بیشتر توهم کشید و دست برد و یقه پشت تیشرتش رو گرفت و از تنش بیرون کشید و به سمته حمام قدم برداشت..
اما دقیقاً توی اتاق روبه رویش ویوا درحالی که لباس رو میپوشید که
پیراهن کتی مشکی با برشهای دقیق و تنخور جذابش که به زیبایی اندام را نمایان می کرد و بافت ظریفی داشت یقه بلیزر و دکمههای دو ردیفه طلاییرنگ روی کت، درخشش ملایمی داشتند و کنتراست زیبایی با رنگ تیره لباس ایجاد میکرد و کمربند پهن مشکی با سگک بزرگ طلایی حرف 'B' بود و کمرش رو باریکتر نشان میداد و نقطه کانونی جذابی به حساب میآمد. قد لباس کمی بالاتر از زانو بود
و با پوشیدن چکه های مشکی استایلش رو کاملآ کرد بدون آرایش آنچنانب
کیفش رو برداشت از اتاق خارج شد ... راننده با دیدنش در عقب ماشین رو باز کرد اما در لحظه ای که ویوا نزدیک ماشین شد
با لحن سردی گفت : لازم نیست خودم رانندگی میکنم
راننده چشمی گفت و قدمی عقب رفت سوئیچ رو به سمتش گرفت ویوا با خشم سوئیچ رو از دست دستش چنگ زد و در جلوی ماشین رو باز کرد
و اما جونگکوک بیصدا در کنار پنجره بزرگ سرتاسری ایستاده بود دستهاش رو توی جیبهای شلوار سرمه ای اش فرو کرده بود درحالی که نگاهش به تک تک حرکات ویوا بود
حالت شانههاش کمی افتاده بود و وزن بدنش را بیشتر روی پای راستش انداخته بود و غرق توی افکار عمیقش بود
و به جای خالی ماشین خیر نگاه میکرد اون که همه برنامه های امروزش رو کنسل کرد بود پس کجا میرفت که انقدر عجله داشت
کلماتی که مثل خوره به جونش افتاده بود لحظه ای رهاش نمیکردن
اگه یا یونگهو رابطه ای داشت چی یعنی با این عجله میرفت پیشه اون
با فکر کردن به این موضوع ناخودآگاه دست رو از خشم مشت کرد
سومین : بهش حق بده
با صدای مهربون سومین افکارش بهم ریخت و به سمتش برگشت
اون درحالی که دوتا ماگ قهوه روی میز سالن میگذاشت گفت و با لبخند نشست
- ۱.۲k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط