مداد رنگیها مشغول بودند به جز مداد سفید،

مداد رنگیها مشغول بودند به جز مداد سفید،
هیچکس به او کار نمیداد،همه میگفتند تو به هیچ دردی نمیخوری.
یک شب که مداد رنگیها در سیاهی شب گم شده بودند،
مداد سفید تا صبح ماه کشید مهتاب کشید و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد...
"به یاد هم باشیم شاید فردا ما هم نباشیم..."
عاشق روزهایی هستم که خوشحال ببینمت؛
حتی اگرنفهمم چرا...!
دیدگاه ها (۳)

🧁 پارت بیست و یکم | سورپرایزی که همه همدستش بودنددو روز بعد....

Twenty two

پارت ۳۲اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و درد...

لب از لب باز نکرد. دلش نمی‌خواست الان چیزی بگه. نه حالا که ی...

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفیدهیچکس به او کار نمید...

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفیدهیچکس به او کار نمید...

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفیدهیچکس به او کار نمید...

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفیدهیچکس به او کار نمید...

مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید هیچکس به او کار نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط