سناریو یادگاری درست کردن با پسرای اسلیترین
سناریو یادگاری درست کردن با پسرای اسلیترین
عکس اول دریکو:یه روز تابستونی بود و با دریکو تصمیم گرفتید که یادگاری درست کنید دریکو اومد خونه شما و دست به کار شدید تو تموم مروارید هاتو آوردید و تصمیم گرفتید sun and moon( خورشید و ماه)وسط دست بند هاتون باشه تو رنگ سفید و صورتی رو انتخاب کردی و دریکو هم رنگ مشکی و سفید بعد از کلی مسخره بازی و تلاش بلاخره تموم شد و قول دادید که همیشه دست بند هارو تو دستتون بزارید
تام: امروز کلاس نداشتید و خیلی حوصلت سر رفته بود و با تام هم قهر بودی تصمیم گرفتی بری بیرون که یهو تام اومد و شروع کرد منت کشی و اصلا جوابشو ندادی بعد گفت لگو خریدم نمیای درستشون کنیم؟ و تو تصمیم گرفتی لوس بودن رو کنار بزاری و بری لگو درست کنی تام از اینکه دید باهاش آشتی کردی خوشحال شد و مشغول درست کردن لگو ها شدید و آخر سر لگو هارو قاب کردید و تو به دیوار اتاقت زدی ( عکس دوم)
عکس سوم انزو:حسابی خسته شدی بودی از بیکاری و تصمیم گرفتی بری پیش انزو رفتی تو خوابگاهش دیدی که داره با قلاب و نخ چیزی میبافه بعد رفتی پیشش گفتی بدون من کاری میکنی؟بعد بهش گفتی که بهت یاد بده و انزو از خدا خواسته شروع کرد که بهت یاد بده و بلاخره بعد از گذشت هزار سال یاد گرفتی ولی تو بافتن ستاره انزو هم کمکت کرد و ستاره هارو به زیپ کیفتون وصل کردیددد
عکس اول دریکو:یه روز تابستونی بود و با دریکو تصمیم گرفتید که یادگاری درست کنید دریکو اومد خونه شما و دست به کار شدید تو تموم مروارید هاتو آوردید و تصمیم گرفتید sun and moon( خورشید و ماه)وسط دست بند هاتون باشه تو رنگ سفید و صورتی رو انتخاب کردی و دریکو هم رنگ مشکی و سفید بعد از کلی مسخره بازی و تلاش بلاخره تموم شد و قول دادید که همیشه دست بند هارو تو دستتون بزارید
تام: امروز کلاس نداشتید و خیلی حوصلت سر رفته بود و با تام هم قهر بودی تصمیم گرفتی بری بیرون که یهو تام اومد و شروع کرد منت کشی و اصلا جوابشو ندادی بعد گفت لگو خریدم نمیای درستشون کنیم؟ و تو تصمیم گرفتی لوس بودن رو کنار بزاری و بری لگو درست کنی تام از اینکه دید باهاش آشتی کردی خوشحال شد و مشغول درست کردن لگو ها شدید و آخر سر لگو هارو قاب کردید و تو به دیوار اتاقت زدی ( عکس دوم)
عکس سوم انزو:حسابی خسته شدی بودی از بیکاری و تصمیم گرفتی بری پیش انزو رفتی تو خوابگاهش دیدی که داره با قلاب و نخ چیزی میبافه بعد رفتی پیشش گفتی بدون من کاری میکنی؟بعد بهش گفتی که بهت یاد بده و انزو از خدا خواسته شروع کرد که بهت یاد بده و بلاخره بعد از گذشت هزار سال یاد گرفتی ولی تو بافتن ستاره انزو هم کمکت کرد و ستاره هارو به زیپ کیفتون وصل کردیددد
- ۱۰.۵k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط