پارت ۵۳
پارت ۵۳
چراغها هنوز روشن بودند، اما هیچکس جرئت حرکت نداشت.
صدای مرد دوباره در اتاق پیچید:
ـ من.
جونگکوک آرام برگشت.
مردی در گوشهی اتاق ایستاده بود.
اما این بار...
چهرهاش برای همه آشنا بود.
آریانا با ناباوری گفت:
ـ مدیر...؟
مدیر لبخند زد.
ـ بالاخره فهمیدی.
جین با عصبانیت جلو رفت.
ـ تو مینسو رو کجا بردی؟
ـ جایی که فعلاً نمیتونید پیداش کنید.
جونگکوک مشتهایش را گره کرد.
ـ ولش کن.
مدیر خندید.
ـ هنوز هم فکر میکنی میتونی از همه محافظت کنی؟
ـ امتحانش کن.
مدیر نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ مشکل اصلی هیچوقت جونگکوک نبود.
آریانا با ترس گفت:
ـ پس منم؟
ـ تو همیشه مشکل بودی.
جین بین آن دو ایستاد.
ـ دیگه کافیه.
مدیر گفت:
ـ تو هنوز نفهمیدی چرا زنده موندی.
جین مکث کرد.
ـ چی؟
ـ چون بهت نیاز داشتیم.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک با ناباوری پرسید:
ـ نیاز داشتید؟
مدیر سر تکان داد.
ـ توی اون شب، جین تنها کسی بود که تونست آریانا رو از اتاق بیرون ببره.
آریانا آرام گفت:
ـ پس چرا حافظهی جین رو پاک نکردید؟
مدیر لبخند زد.
ـ چون جین فرار کرد.
جین با خشم گفت:
ـ من فرار نکردم.
ـ نه...
مدیر یک قدم جلو آمد.
ـ تو فرار کردی چون فهمیدی چه کسی پشت همهچیزه.
جونگکوک گفت:
ـ کی؟
مدیر به آرامی جواب داد:
ـ پدر شما.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ دوباره همون حرف...
ـ چون حقیقت همونه.
جین ناگهان گفت:
ـ دروغ میگه.
همه به او نگاه کردند.
جین نفس عمیقی کشید.
ـ من تازه فهمیدم.
ـ چی؟
ـ اون شب...
جین به آریانا نگاه کرد.
ـ پدر جونگکوک سعی نکرد ما رو نجات بده.
جونگکوک رنگش پرید.
ـ پس چی کار کرد؟
جین جواب داد:
ـ اون سعی کرد جلوی مدیر رو بگیره.
مدیر برای اولین بار عصبانی شد.
ـ ساکت شو!
جین ادامه داد:
ـ ولی دیر رسید.
ـ جین!
ـ اون شب پدر جونگکوک فهمید چه اتفاقی برای بچهها افتاده و خواست همهچیز رو فاش کنه.
جونگکوک با صدای لرزان گفت:
ـ پس چرا همه میگفتن اون مقصره؟
مدیر چیزی نگفت.
آریانا آرام گفت:
ـ چون یکی میخواست همهی تقصیرها گردن اون بیفته.
جین سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
ناگهان صدای آژیر از بیرون ساختمان آمد.
مدیر به سمت پنجره نگاه کرد.
ـ پلیس...
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ چطور؟
جین لبخند زد.
ـ چون قبل از اینکه وارد اینجا بشیم، موقعیتمون رو برای پلیس فرستادم.
مدیر با عصبانیت به سمت در رفت.
اما در باز نشد.
ـ لعنتی!
جونگکوک جلو رفت.
ـ تموم شد.
مدیر برگشت.
ـ نه، جونگکوک.
لبخند سردی زد.
ـ هنوز یه چیز رو نمیدونی.
ـ چی؟
مدیر گوشیاش را بالا آورد.
روی صفحه...
تصویر مینسو دیده میشد.
دستهایش بسته بود.
آریانا با وحشت گفت:
ـ مینسو!
مدیر گفت:
ـ اگه من دستگیر بشم، اون دیگه زنده نمیمونه.
جین جلو رفت.
ـ کجاست؟
ـ فقط من میدونم.
صدای کوبیدن مأموران به در بلند شد.
بـــوم!
ـ پلیس! در رو باز کنید!
مدیر لبخند زد.
ـ انتخاب کن، جونگکوک.
ـ چی؟
ـ یا منو تحویل پلیس بده...
مکث کرد.
ـ یا همین الان بیا مینسو رو نجات بده.
جونگکوک به جین نگاه کرد.
بعد به آریانا.
آریانا آرام دستش را گرفت.
ـ تنها نمیری.
جونگکوک گفت:
ـ آریانا...
ـ گفتم تنها نمیری.
جین جلو آمد.
ـ منم میام.
در دوباره لرزید.
بـــوم!
مدیر لبخند زد.
ـ پس تصمیم گرفتید؟
جونگکوک به او خیره شد.
ـ آره.
ـ چی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ هر دو رو نجات میدیم.
در با ضربهی بعدی شکست.
مأموران وارد اتاق شدند.
اما مدیر...
دیگه آنجا نبود.
فقط گوشیاش روی زمین افتاده بود.
روی صفحهی گوشی یک پیام جدید ظاهر شد:
«اگه میخواید مینسو زنده بمونه، به اتاق ۷۲۱ برگردید.»
جین با دیدن پیام خشکش زد.
ـ اتاق ۷۲۱...
آریانا آرام گفت:
ـ همون شمارهی پرونده.
جونگکوک گوشی را برداشت.
ـ پس همهچیز...
از اول قرار بوده ما رو به اونجا بکشونه.
پایان پارت ۵۳...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
چراغها هنوز روشن بودند، اما هیچکس جرئت حرکت نداشت.
صدای مرد دوباره در اتاق پیچید:
ـ من.
جونگکوک آرام برگشت.
مردی در گوشهی اتاق ایستاده بود.
اما این بار...
چهرهاش برای همه آشنا بود.
آریانا با ناباوری گفت:
ـ مدیر...؟
مدیر لبخند زد.
ـ بالاخره فهمیدی.
جین با عصبانیت جلو رفت.
ـ تو مینسو رو کجا بردی؟
ـ جایی که فعلاً نمیتونید پیداش کنید.
جونگکوک مشتهایش را گره کرد.
ـ ولش کن.
مدیر خندید.
ـ هنوز هم فکر میکنی میتونی از همه محافظت کنی؟
ـ امتحانش کن.
مدیر نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ مشکل اصلی هیچوقت جونگکوک نبود.
آریانا با ترس گفت:
ـ پس منم؟
ـ تو همیشه مشکل بودی.
جین بین آن دو ایستاد.
ـ دیگه کافیه.
مدیر گفت:
ـ تو هنوز نفهمیدی چرا زنده موندی.
جین مکث کرد.
ـ چی؟
ـ چون بهت نیاز داشتیم.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
جونگکوک با ناباوری پرسید:
ـ نیاز داشتید؟
مدیر سر تکان داد.
ـ توی اون شب، جین تنها کسی بود که تونست آریانا رو از اتاق بیرون ببره.
آریانا آرام گفت:
ـ پس چرا حافظهی جین رو پاک نکردید؟
مدیر لبخند زد.
ـ چون جین فرار کرد.
جین با خشم گفت:
ـ من فرار نکردم.
ـ نه...
مدیر یک قدم جلو آمد.
ـ تو فرار کردی چون فهمیدی چه کسی پشت همهچیزه.
جونگکوک گفت:
ـ کی؟
مدیر به آرامی جواب داد:
ـ پدر شما.
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ دوباره همون حرف...
ـ چون حقیقت همونه.
جین ناگهان گفت:
ـ دروغ میگه.
همه به او نگاه کردند.
جین نفس عمیقی کشید.
ـ من تازه فهمیدم.
ـ چی؟
ـ اون شب...
جین به آریانا نگاه کرد.
ـ پدر جونگکوک سعی نکرد ما رو نجات بده.
جونگکوک رنگش پرید.
ـ پس چی کار کرد؟
جین جواب داد:
ـ اون سعی کرد جلوی مدیر رو بگیره.
مدیر برای اولین بار عصبانی شد.
ـ ساکت شو!
جین ادامه داد:
ـ ولی دیر رسید.
ـ جین!
ـ اون شب پدر جونگکوک فهمید چه اتفاقی برای بچهها افتاده و خواست همهچیز رو فاش کنه.
جونگکوک با صدای لرزان گفت:
ـ پس چرا همه میگفتن اون مقصره؟
مدیر چیزی نگفت.
آریانا آرام گفت:
ـ چون یکی میخواست همهی تقصیرها گردن اون بیفته.
جین سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
ناگهان صدای آژیر از بیرون ساختمان آمد.
مدیر به سمت پنجره نگاه کرد.
ـ پلیس...
جونگکوک با تعجب گفت:
ـ چطور؟
جین لبخند زد.
ـ چون قبل از اینکه وارد اینجا بشیم، موقعیتمون رو برای پلیس فرستادم.
مدیر با عصبانیت به سمت در رفت.
اما در باز نشد.
ـ لعنتی!
جونگکوک جلو رفت.
ـ تموم شد.
مدیر برگشت.
ـ نه، جونگکوک.
لبخند سردی زد.
ـ هنوز یه چیز رو نمیدونی.
ـ چی؟
مدیر گوشیاش را بالا آورد.
روی صفحه...
تصویر مینسو دیده میشد.
دستهایش بسته بود.
آریانا با وحشت گفت:
ـ مینسو!
مدیر گفت:
ـ اگه من دستگیر بشم، اون دیگه زنده نمیمونه.
جین جلو رفت.
ـ کجاست؟
ـ فقط من میدونم.
صدای کوبیدن مأموران به در بلند شد.
بـــوم!
ـ پلیس! در رو باز کنید!
مدیر لبخند زد.
ـ انتخاب کن، جونگکوک.
ـ چی؟
ـ یا منو تحویل پلیس بده...
مکث کرد.
ـ یا همین الان بیا مینسو رو نجات بده.
جونگکوک به جین نگاه کرد.
بعد به آریانا.
آریانا آرام دستش را گرفت.
ـ تنها نمیری.
جونگکوک گفت:
ـ آریانا...
ـ گفتم تنها نمیری.
جین جلو آمد.
ـ منم میام.
در دوباره لرزید.
بـــوم!
مدیر لبخند زد.
ـ پس تصمیم گرفتید؟
جونگکوک به او خیره شد.
ـ آره.
ـ چی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ هر دو رو نجات میدیم.
در با ضربهی بعدی شکست.
مأموران وارد اتاق شدند.
اما مدیر...
دیگه آنجا نبود.
فقط گوشیاش روی زمین افتاده بود.
روی صفحهی گوشی یک پیام جدید ظاهر شد:
«اگه میخواید مینسو زنده بمونه، به اتاق ۷۲۱ برگردید.»
جین با دیدن پیام خشکش زد.
ـ اتاق ۷۲۱...
آریانا آرام گفت:
ـ همون شمارهی پرونده.
جونگکوک گوشی را برداشت.
ـ پس همهچیز...
از اول قرار بوده ما رو به اونجا بکشونه.
پایان پارت ۵۳...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۶۱۲
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط