✅ حکایت قورباغه و مار

✅ حکایت قورباغه و مار


قورباغه ای در همسایگی ماری لانه داشت، هرگاه قورباغه بچه ای به دنیا می آورد، مار آمدی و بخوردی. قورباغه با خرچنگی دوست بود.به پیش خرچنگ رفت و گفت :ای برادر ! تدبیری اندیش که مرا خصمی قوی و دشمنی بی رحم است. نه در برابرش مقاومت می توانم کرد و نه توان مهاجرت دارم،چرا که اینجا مکانی است خرم و زیبا،در نهایت آسایش. خرچنگ گفت : قوی پنجگان توانا را جز با مکر نتوان شکست داد. در این اطراف راسویی زندگی می کند، چند ماهی بگیر و بکش و از جلوی خانه ی راسو تا لانه ی مار بیافکن، راسو یکی یکی می خورد و چون به مار رسد او را هم می بلعد و تو را از رنج می رهاند.
قورباغه با این حیله مار را هلاک کرد.چند روزی بگذشت، راسو دوباره هوس ماهی کرد، بار دیگر به دنبال ماهی در آن مسیر راهی شد، پس قورباغه و همه ی بچه هایش را خورد.

سلااااااااااام و صبح بخیررررر.
دیدگاه ها (۴)

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مرد از دور اونو دید و یخ ابروش انداخ...

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

قورباغه ای در همسایگی ماری لانه داشت، هرگاه قورباغه بچه ای ب...

قورباغه ای در همسایگی ماری لانه داشت، هرگاه قورباغه بچه ای ب...

آورده‌اند که ماری پیر شد و توان شکار کردن را از دست داد. از ...

داستان خرگوش پایان نامه نویس!یک روز آفتابی، خرگوش بیرون از ل...

شش حقیقت جالب در مورد ماهی خارپشت با ستون فقرات دراز (Long-s...

داستان کوتاه ده نفر سرخپوست اثر ارنست همینگوی ترجمه احمد گلش...

سریا داوودی حموله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط