⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p15صبح روز بعد، نینا دیرتر از همیشه از خواب بیدار شد.
جمعه بود.
برای همین با خیال راحت دوباره خودش رو زیر پتو قایم کرد.
چند دقیقه بعد، صدای مادرش از پشت در اومد.
«نینا، هنوز خوابی؟»
«آرههه... فقط پنج دقیقه دیگه.»
«همین پنج دقیقههات آخرش میشه یک ساعت.»
نینا خندید.
«قول میدم بلند شم.»
...
نزدیک ظهر، با یه لیوان چای کنار پنجره نشسته بود و کتابی که چند روز پیش از قفسه برداشته بود رو ورق میزد.
هنوز بیشتر صفحهها خالی بودن.
با خودش گفت:
«نمیفهمم چرا انقدر ذهنمو درگیر کرده...»
کتاب رو بست و روی میز گذاشت.
همون موقع زنگ خونه به صدا دراومد.
«نینا، ببین کیه.»
«باشه.»
در رو باز کرد.
پیک یه بستهی کوچیک دستش بود.
«برای خانم نینا.»
«برای من؟»
«بله، لطفاً اینجا امضا کنید.»
نینا بسته رو گرفت.
نه اسم فرستندهای روش بود، نه آدرس.
فقط اسم خودش.
وقتی در رو بست، همونجا روی مبل نشست.
مادرش از آشپزخونه پرسید:
«چی بود؟»
_«نمیدونم...»
آروم بسته رو باز کرد.
داخلش فقط یه جعبهی چوبی کوچیک بود.
قفل نداشت.
درش رو که باز کرد...
یه گردنبند نقرهای داخلش بود.
یه آویز کوچیک، شبیه هلال ماه.
نینا با تعجب گفت:
«من که همچین چیزی سفارش ندادم...»
مادرش از آشپزخونه اومد بیرون و گردنبند رو نگاه کرد.
«شاید یکی برات هدیه فرستاده.»
«ولی کی؟»
مادرش شونه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
...
همون لحظه...
p15صبح روز بعد، نینا دیرتر از همیشه از خواب بیدار شد.
جمعه بود.
برای همین با خیال راحت دوباره خودش رو زیر پتو قایم کرد.
چند دقیقه بعد، صدای مادرش از پشت در اومد.
«نینا، هنوز خوابی؟»
«آرههه... فقط پنج دقیقه دیگه.»
«همین پنج دقیقههات آخرش میشه یک ساعت.»
نینا خندید.
«قول میدم بلند شم.»
...
نزدیک ظهر، با یه لیوان چای کنار پنجره نشسته بود و کتابی که چند روز پیش از قفسه برداشته بود رو ورق میزد.
هنوز بیشتر صفحهها خالی بودن.
با خودش گفت:
«نمیفهمم چرا انقدر ذهنمو درگیر کرده...»
کتاب رو بست و روی میز گذاشت.
همون موقع زنگ خونه به صدا دراومد.
«نینا، ببین کیه.»
«باشه.»
در رو باز کرد.
پیک یه بستهی کوچیک دستش بود.
«برای خانم نینا.»
«برای من؟»
«بله، لطفاً اینجا امضا کنید.»
نینا بسته رو گرفت.
نه اسم فرستندهای روش بود، نه آدرس.
فقط اسم خودش.
وقتی در رو بست، همونجا روی مبل نشست.
مادرش از آشپزخونه پرسید:
«چی بود؟»
_«نمیدونم...»
آروم بسته رو باز کرد.
داخلش فقط یه جعبهی چوبی کوچیک بود.
قفل نداشت.
درش رو که باز کرد...
یه گردنبند نقرهای داخلش بود.
یه آویز کوچیک، شبیه هلال ماه.
نینا با تعجب گفت:
«من که همچین چیزی سفارش ندادم...»
مادرش از آشپزخونه اومد بیرون و گردنبند رو نگاه کرد.
«شاید یکی برات هدیه فرستاده.»
«ولی کی؟»
مادرش شونه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
...
همون لحظه...
- ۲۱۴
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط