عشق روانی من پارت

☆عشق روانی من پارت ۱۳☆


صبح زود بود و صدای پرندگان فضای اتاق را پر کرده بود. هانما و ا/ت هنوز کنار هم بودند، و نور نرم خورشید روی صورت‌هایشان می‌تابید. هانما آرام دست ا/ت را گرفت و گفت: «می‌خوام امروز رو با یه چیزی خاص شروع کنیم… فقط ما دو نفر.»

ا/ت سرش را تکیه داد به شانه هانما و با صدایی نرم گفت: «چیزی که تو می‌خوای، من هم می‌خوام… هر چیزی باشه، با تو خوبه.»

هانما لبخند زد و ا/ت را در آغوش گرفت. قلب‌هایشان به هم نزدیک شد و برای چند لحظه، دنیا فراموش شد. تنها صدای نفس‌هایشان و تپش قلب‌هایشان بود که فضا را پر می‌کرد.

هانما آرام گفت: «می‌خوام بدونی… هیچ وقت نمی‌خوام این لحظه تموم بشه. هیچ وقت نمی‌خوام بدون تو باشم.»
ا/ت چشم‌هایش را بست و سرش را به سینه هانما چسباند: «من هم همینو می‌خوام… همیشه با تو باشم، حتی وقتی دنیا بهمون سخت می‌گیره.»

لحظه‌ای گذشت و هانما لب‌هایش را آرام روی پیشانی ا/ت گذاشت و زمزمه کرد: «دوستت دارم… از همه چیز بیشتر.»
ا/ت لبخند زد و با آرامش گفت: «من هم دوستت دارم… تا همیشه.»

و برای چند دقیقه، تنها در آغوش هم بودند، در سکوتی شیرین و پر از احساس، و هر دو فهمیدند که هیچ چیز نمی‌تواند فاصله‌ای بین قلب‌هایشان بیاندازد.
این لحظه، لحظه‌ای بود که آن‌ها می‌دانستند عشقشان نه تنها قوی است، بلکه برای همیشه پایدار خواهد ماند.
دیدگاه ها (۰)

☆عشق روانی من پارت ۱۴☆هانما و ا/ت روی نیمکت پارک نشسته بودند...

☆عشق روانی من پارت ۱۵ (آخر)☆شب بود و آسمان پر از ستاره. هانم...

☆عشق روانی من پارت 12☆شب شده بود و نور مهتاب از پنجره می‌تاب...

☆عشق روانی من پارت ۱۱☆صبح زود بود و نور نرم خورشید از پنجره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط