حلقه مار

حلقه مار
P:3
صبح توی هاگوارتز، عادی شروع شد. صدای خنده‌ی بچه‌های ریونکلا، شلوغی سالن غذاخوری، بوی تست و کره‌ی گردو… اما فقط یه نفر بود که انگار با ریتم مدرسه هم‌صدا نبود:
لیا.

با اون موهای شلخته‌ی مشکی‌رنگ که تا روی شانه‌هاش ریخته بود، ردِ دودی نگاهش از بین جمعیت گذشت، و بدون یه کلمه، سر میز اسلیترین نشست. هیچکس نفهمید دقیقاً کی اومده.

و درست همون لحظه، تام از اون طرف سالن با یه نگاه تیز، ردش کرد.

دراکو هم دقیقاً هم‌زمان، قاشقش رو گذاشت زمین.
یه سکوت نامرئی، مثل مه پخش شد بین این سه نفر.

تام به‌آرومی از سر میز بلند شد. یه لیوان برداشت. راه افتاد به سمت آب‌میوه. اما… نگاهش حتی یه لحظه از لیا جدا نشد.

وقتی کنار میز ایستاد، صدای سردش پیچید:

> "امشب دو تا پیمان بسته شد... ولی هنوز معلوم نیست کدوم یکی واقعی بود."



دراکو ابرو بالا انداخت. نگاهش رو از کتاب جلوی دستش کند و زمزمه کرد:

> "تو که تا دیشب فکر می‌کردی اونی که کنارته، برنده‌ست. نه؟"



تام بدون اینکه سرش رو بچرخونه، جواب داد:

> "فکر نکن همه‌چی با یه نگاه حل می‌شه، مالفوی."



دراکو از جاش بلند شد. به‌آرومی سمت تام رفت.
تنش، غلیظ شد. مثل بخار گرمی که قبل از فوران آتشفشان بالا می‌زنه.

و بین اون دوتا، لیا همون‌طور بی‌صدا نشسته بود.
با اون چشم‌های بی‌حالت.
بی‌صدا.
بی‌رحم.

فقط یه کار کرد.
انگشت‌هاش آروم رفت سمت قاشق... ولی به‌جای غذا، به یه گردنبند کوچک که زیر لباسش پنهون بود، دست زد.

دراکو این حرکتو دید.
تام هم.

ولی هرکدوم یه چیز متفاوت برداشت کردن.
و اینجاست که جنگ شروع شد:
نه با ورد، نه با چوب‌دستی.
با ذهن. با شک. با حسادت.

تام وقتی برگشت به میزش، یه کاغذ زیر بشقابش بود. نوشته شده بود:

> "اگر فکر می‌کنی بُردی، پس چرا هنوز نگاه می‌کنی؟"
– ل



و دراکو وقتی از سالن خارج شد، توی جیب شنلش یه پر سفید پیدا کرد.
یه پر کوچک، آغشته به بوی آشنای لیا…
و پشتش یه جمله:

> "تو اون چیزی رو می‌خوای که هیچ‌وقت نمی‌فهمی."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت جدید 🥸🎀
لایک:۶ تا
کامنت:۶ تا ( همشون یک نفر نباشه!)
دیدگاه ها (۱۲)

پیمان نقره ای

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۳روز چهارم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p44پرده زیر دستش کمی تکون خورد.صدای خیلی ...

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑مانیا داشت وسایل روی میز رو مرتب می‌کرد...

دید پنهان انفجار اشکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط