خواب میدیدم که درباران پرستیدم تورا

خواب میدیدم که درباران پرستیدم تورا
چشم من روشن،درآن رویا،تورادیدم تورا

بغض کردم،ناله کردم،عشق کردم،عاشقی
روی سنگ قلب تاریکم تراشیدم تورا

عهدکردم تا تورادیدم هم آغوشت شوم
لیک دراوج خجالت من نبوسیدم تو را

عاشقانه گفته ام وین بارهم بشنو ز من
عشق من با این همه هرگز نفهمیدم تو را

یک نفر من را صدا زد که ز تو غافل کند
در صدای گنگ او ازعشق پرسیدم تو را

عاشقانه،عامدانه دوستت دارم نفس
درمسیرسرخ چشمم پای کوبیدم تو را

این غزل باشد برای لحظه های غربتم
درهمان وقتی که خوابم برد و نشنیدم تو را ...
دیدگاه ها (۵)

;-) ;-) ;-) ;-) از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی ...

عاقبت دستم به دامانت رسید روح من خود را در آغوش تو دید عاقب...

چه زیبا می رسد بوی بهارت خوشا آندم که می آید بهارت بهارت با...

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند، کسی را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط