P
P.3
فردا بعد آن روز ا.ت برای امضا طرحی هایش رفت
در آن صف به آن عظیمی چشمش به یک نفر گره خورد..
جونگکوک...
چشمانش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند
مدتی بعد نوبت جونگکوک رسید
تا لحظه آمدنش به او فکر میکرد
برگه را به ا.ت داد
جونگکوک: بآنو به من هم امضا میدی؟
جونگکوک برگه را به سمت ا.ت دراز کرد
ا.ت فکرش مشغول آن روز ها شد برگه را گرفت و هنگام امضا زدن لبخندی بر روی لب هایش آمد
جونگکوک: به به خندهای روی لبت دیدیم یعنی به خاطر منه؟
ا.ت دست و پایش را گم کرد لبخندش از بین رفت و خودکار دستش را محکم گرفت
جونگکوک برگه را گرفت و با دیدن حال ا.ت پشیمان شد
جونگکوک: باشه باشه من میرم
ا.ت از روی صندلی بلند شد و دستش را محکم گرفت
طرفداران با شک نگاهشان میکردند
ا.ت: صبر کن نه نرو
جونگکوک آرام زمزمه کرد
جونگکوک: چی کار میکنی؟ میخوای شغلتو از دست بدی؟
نفس ا.ت بند آمد هیچ بهانهای برای انجام کارش نداشت
ا.ت تعظیم کوتاهی کرد و دست جونگکوک را گرفت و به بیرون رفت..
همهمهای به وجود آمد..
جونگکوک به دیوار تکیه داد و پایش را به دیوار فشار داد و پوزخندی زد
جونگکوک: تو قطعا دیوونه شدی تورو اخراج میکنن برا من اینجوری کردی نه؟
ا.ت نفسی عمیق کشید
ا.ت: دیگه نمیتونم اینو تحمل کنم میخوام با تو باشم اگه شغلمو ازم بگیرن دیگه برام مهم نیس الان فقط تو برام مهمی
لبخند جونگکوک پهن تر شد
جونگکوک: باید بگم که من عاشق این کارتم جلو همه نشونم دادی صدرصد شغلتو ازدست میدی ولی بجاش منو داری نه؟
ا.ت نزدیک تر شد و او را در آغوش گرفت
دست جونگکوک را گرفت و به همه او را معرفی کرد و این باعث اخراج شدن شغل مورد علاقه اش شد..
ولی ذره ای ناراحت نبود دیگر برایش شغلش مهم نبود
______
وای وای میدونم خیلی مسخره بود ولی میخواستم سریع تمومش کنم که بتونم فیک بعدی رو بذارم و اونو حتما فردا شب میذارمش
و فیک بعدی با یه نفر قراره بنویسممممم
حتما حمایت کنینا
فردا بعد آن روز ا.ت برای امضا طرحی هایش رفت
در آن صف به آن عظیمی چشمش به یک نفر گره خورد..
جونگکوک...
چشمانش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند
مدتی بعد نوبت جونگکوک رسید
تا لحظه آمدنش به او فکر میکرد
برگه را به ا.ت داد
جونگکوک: بآنو به من هم امضا میدی؟
جونگکوک برگه را به سمت ا.ت دراز کرد
ا.ت فکرش مشغول آن روز ها شد برگه را گرفت و هنگام امضا زدن لبخندی بر روی لب هایش آمد
جونگکوک: به به خندهای روی لبت دیدیم یعنی به خاطر منه؟
ا.ت دست و پایش را گم کرد لبخندش از بین رفت و خودکار دستش را محکم گرفت
جونگکوک برگه را گرفت و با دیدن حال ا.ت پشیمان شد
جونگکوک: باشه باشه من میرم
ا.ت از روی صندلی بلند شد و دستش را محکم گرفت
طرفداران با شک نگاهشان میکردند
ا.ت: صبر کن نه نرو
جونگکوک آرام زمزمه کرد
جونگکوک: چی کار میکنی؟ میخوای شغلتو از دست بدی؟
نفس ا.ت بند آمد هیچ بهانهای برای انجام کارش نداشت
ا.ت تعظیم کوتاهی کرد و دست جونگکوک را گرفت و به بیرون رفت..
همهمهای به وجود آمد..
جونگکوک به دیوار تکیه داد و پایش را به دیوار فشار داد و پوزخندی زد
جونگکوک: تو قطعا دیوونه شدی تورو اخراج میکنن برا من اینجوری کردی نه؟
ا.ت نفسی عمیق کشید
ا.ت: دیگه نمیتونم اینو تحمل کنم میخوام با تو باشم اگه شغلمو ازم بگیرن دیگه برام مهم نیس الان فقط تو برام مهمی
لبخند جونگکوک پهن تر شد
جونگکوک: باید بگم که من عاشق این کارتم جلو همه نشونم دادی صدرصد شغلتو ازدست میدی ولی بجاش منو داری نه؟
ا.ت نزدیک تر شد و او را در آغوش گرفت
دست جونگکوک را گرفت و به همه او را معرفی کرد و این باعث اخراج شدن شغل مورد علاقه اش شد..
ولی ذره ای ناراحت نبود دیگر برایش شغلش مهم نبود
______
وای وای میدونم خیلی مسخره بود ولی میخواستم سریع تمومش کنم که بتونم فیک بعدی رو بذارم و اونو حتما فردا شب میذارمش
و فیک بعدی با یه نفر قراره بنویسممممم
حتما حمایت کنینا
- ۱۴.۹k
- ۲۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط