می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود،

می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود،
مردی به او گفت: تو را دوست دارم.
یوسف گفت: ای جوان مرد!دوستی
تو به چه کار من آید؟
از این دوستی مرا به بلا افکنی
و خود نیز بلا بینی!
پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم.
زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم.
اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش
تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی.
دیدگاه ها (۳)

بلژیک از آغاز سال نو ذبح شرعی حیوانات را برای مسلمانان و یهو...

📛هرگز از لیوان مسی آب نخورید📛محققان موسسه ملی تحقیقات سلامت ...

💎روزی شخص نانوایی مردی با لباس کهنه و فقیرانه ای را دید که ...

در میان اشخاص تاثیر گذار تاریخ:ارسطو در رتبه 6 افلاطون در رت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط