رمان دوم
رمان دوم
پارت اول
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
چشم های اقیانوسیش رو به روی دنیای تاریک باز کرد
و عبور مردم رو میدید
ناگهان در باز شد
پسری با موهای قهوه ای وارد شد .
چویا نمی توانست چشم های او را ببیند
پسر گفت : دنبال برده هست ، برام چه داری ای پیر مرد
صاحب مغازه گفت : همچنان همانطوری دازای ......
فردی که دازای خطاب شده بود گفت : وقت ندارم پیری ، سریع باش
صاحب مغازه : بزار از این ردیف شروع کنم
اینا
یوریکو ، ساکورا ، یوزاهای ، چویا ، کانوچی و ...... هستن
البته بهترینشون ....
دازای گفت : اون هویچه رو رد کن بیاد ، و کارت رو جلوی مغازه دار گرفت : هر چقدر هست بکش
مغازه دار : ولی ایشون اصلا حرف گوش ....
دازای : رامش میکنم ، بکش
مغازه دار زیر لب چشمی گفت و کارت رو از اون فرد گرفت ، بعد از حصاب کردن دازای بدون هیچ مقدمه ای زنجیر چویا رو کشید و اونو داخل ماشین پرت کرد
چویا که دهانش بسته بود به جز گفتن اممممم کاری از دستش بر نمی امد .
دازای کنار چویا نشست و گفت : بریم عمارت
در طول مسیر هیچ کدام حرف نزدند یا بهتر است بگویم نمیتوانست بزند
دازای دهان بند چویا را باز کرد و گفت : از خودت بگو
جویا نیز گفت : به عوضیی مثل تو هیچی نمی گویم
دازای که شوکه شده بود گفت : رسیدیم عمارت و اینو بدون من کلی وسابگیل شکنجه برای برده های فضول دارم ...
چویا که منظور دازای رو فهمیده بود متوجه شد که چه کاری کرده و این دفعه مثل دفعات قبل نمی تواند صاحب خود را مجبور به باز گردانی او کند
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
چطوره ؟
اینو ادامه بدم ؟
پارت اول
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
چشم های اقیانوسیش رو به روی دنیای تاریک باز کرد
و عبور مردم رو میدید
ناگهان در باز شد
پسری با موهای قهوه ای وارد شد .
چویا نمی توانست چشم های او را ببیند
پسر گفت : دنبال برده هست ، برام چه داری ای پیر مرد
صاحب مغازه گفت : همچنان همانطوری دازای ......
فردی که دازای خطاب شده بود گفت : وقت ندارم پیری ، سریع باش
صاحب مغازه : بزار از این ردیف شروع کنم
اینا
یوریکو ، ساکورا ، یوزاهای ، چویا ، کانوچی و ...... هستن
البته بهترینشون ....
دازای گفت : اون هویچه رو رد کن بیاد ، و کارت رو جلوی مغازه دار گرفت : هر چقدر هست بکش
مغازه دار : ولی ایشون اصلا حرف گوش ....
دازای : رامش میکنم ، بکش
مغازه دار زیر لب چشمی گفت و کارت رو از اون فرد گرفت ، بعد از حصاب کردن دازای بدون هیچ مقدمه ای زنجیر چویا رو کشید و اونو داخل ماشین پرت کرد
چویا که دهانش بسته بود به جز گفتن اممممم کاری از دستش بر نمی امد .
دازای کنار چویا نشست و گفت : بریم عمارت
در طول مسیر هیچ کدام حرف نزدند یا بهتر است بگویم نمیتوانست بزند
دازای دهان بند چویا را باز کرد و گفت : از خودت بگو
جویا نیز گفت : به عوضیی مثل تو هیچی نمی گویم
دازای که شوکه شده بود گفت : رسیدیم عمارت و اینو بدون من کلی وسابگیل شکنجه برای برده های فضول دارم ...
چویا که منظور دازای رو فهمیده بود متوجه شد که چه کاری کرده و این دفعه مثل دفعات قبل نمی تواند صاحب خود را مجبور به باز گردانی او کند
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
چطوره ؟
اینو ادامه بدم ؟
- ۱۷۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط