ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم

ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم
بی وفا در قدرت من نیست زندانت کنم

نذر کردم گر تو را روزی به دستت آورم
نوگل این بوستان شمع شبستانت کنم

جام دل انداختی با غیر هم پیمان شدی
مرغ در دام توام، ناچار فرمانت کنم

بنده عشق تو بودن منتهای زندگی ست
جان نا چیزی که دارم آن به قربانت کنم

دل پریشانی مکن جانا که عمری در سکوت
لب فرو بستم مبادا تا پریشانت کنم

کاش در صحن خلوص عشق چون آزاده ای
مفتخر بودم به یک لبخند مهمانت کنم

ابر بودم، آسمان بودی ولی غافل که من
میتوانستم به آهی غرق بارانت کنم....!!
دیدگاه ها (۳)

تو از عبور جاده ها مرا بهانه کن فقطبه رنگ عاشقانه ها مرا ترا...

آرام دوستت دارمجاری هستی در تمام احساسم...!!!غزل های ناب رای...

چگونه می شود آنشب شود فراموشم؟شبی که برف تنت در حیاط آغوشم ن...

به امید دیدنت خدا خدا خواهم کردخواب و بیدار تو را بازصدا خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط