عشق در تاریکی ۵۶.
عشق در تاریکی ۵۶.
<< ویو کوک >>
بعد از شام، آت تقریباً نصفهنیمه روی مبل خوابش برده بود.
از آشپزخونه که برگشتم، دیدمش که با چشمهای بسته سرش افتاده کنار کوسن و لیوان آب هنوز توی دستشه.
آروم لیوانو از دستش گرفتم که بیدار نشه.
خسته بود.
امروز زیادی براش سنگین گذشته بود. برای هردومون.
چند ثانیه فقط وایسادم و نگاش کردم. هنوزم مغزم کامل نمیفهمید که اون واقعاً بارداره. اینکه یه نفر از من... داخل وجود آته. ( احساس میکنم این مودبانه تره نه؟ )
عجیب بود. ترسناک بود. ولی بیشتر از هرچیزی حس میکردم بالاخره یه چیزی توی زندگیم هست که نمیخوام نابودش کنم.
خم شدم و خیلی آروم بغلش کردم. آت غرغر کوتاهی کرد و صورتشو توی گردنم پنهان کرد.
لبخند زدم.
_هنوزم خوابویی؟
زیر لب یه چیزی نامفهوم گفت و دستشو دور هودیم جمع کرد.
بردمش بالا.
هر آدمی بیرون از این خونه منو میدید، فکر میکرد هیچوقت همچین کاری نمیکنم. حق هم داشتن.
ولی آت... لعنتی هر کاری با من کرده بود.
وقتی گذاشتمش روی تخت، تازه چشمهاشو نیمهباز کرد.
+ کوک...
_ هوم؟
+ نرو...
اون یه جمله مستقیم خورد وسط قلبم.
آروم موهاشو کنار زدم.
_کجا برم؟
چشمهاشو بست و دوباره خوابش برد.
چند ثانیه کنارش نشستم. بعد بلند شدم و رفتم سمت کمد.
باید وسایل جمع میکردیم.
چمدون بزرگ مشکی رو آوردم وسط اتاق و شروع کردم لباسهای آت رو تا کردن. اولین باری بود که داشتم این کارو انجام میدادم و احتمالاً افتضاح بودم، ولی مهم نبود.
هر چند دقیقه نگاهم میرفت سمت تخت.
آت خوابیده بود و نور کم چراغ خواب افتاده بود روی صورتش. آروم نفس میکشید. بیخبر از اینکه فردا قراره برگرده وسط همون جهنمی که جونیور براش ساخته بود.
وقتی لباساش تموم شد، رفتم سراغ داروها و مدارکش. نتایج آزمایش بیمارستان هنوز روی میز بود.
دستم چند ثانیه روی برگه موند.
Positive.
بیاختیار خندیدم. خندهی کوتاه و آرومی که حتی خودمم عادت نداشتم از خودم بشنوم.
بعد گوشیمو برداشتم و برای یکی از آدمهام پیام فرستادم که ماشین و امنیت فرودگاهو آماده کنه. اگر جونیور میفهمید من آت رو پیدا کردم... نه. فعلاً نمیذاشتم کسی چیزی بفهمه.
وقتی برگشتم سمت تخت، آت بیدار بود. موهاش ریخته بود روی صورتش و خوابآلود نگام میکرد.
+تو هنوز نخوابیدی؟
زیپ چمدونو بستم.
_داشتم وسایل جمع میکردم.
نگاهش رفت سمت چمدون. چند ثانیه ساکت شد. بعد آروم گفت:
+واقعاً داریم برمیگردیم...
اینبار رفتم سمتش و کنار تخت نشستم.
_اگه نخوای، الانم میتونیم نریم.
سرشو تکون داد.
+نه... فقط میترسم.
دستم رو بردم زیر چونش و وادارش کردم نگام کنه. _ازت خواستم نترسی؟
لبخند خیلی کوچیکی زد.
+نه.
_پس فقط کنارم بمون.
چند لحظه نگام کرد. بعد پتو رو کنار زد و آروم گفت:
+بیا بخوابیم...
چراغو خاموش کردم و کنار آت دراز کشیدم.
همون لحظه اومد نزدیکتر. سرشو گذاشت روی سینهم و دستشو دورم حلقه کرد.
دستم ناخودآگاه رفت روی شکمش.
هنوز هیچی معلوم نبود. ولی بازم حس میکردم باید مراقبش باشم.
آت خوابآلود گفت:
+کوک؟
_هوم؟
+فکر میکنی بچه شبیه کی بشه؟
خندم گرفت.
_ امیدوارم تو.
+چرا؟
موهاشو بوسیدم.
_چون یه من برای دنیا کافیه.
صدای خندهی آرومش توی تاریکی پیچید.
و همونطور که توی بغلم خوابش برد، من تا نزدیک صبح بیدار موندم. فقط به این فکر میکردم که فردا... همهچی عوض میشه.
صبح، قبل از اینکه آلارم زنگ بخوره بیدار شدم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا قلبم سنگینه.
بعد نگاهم افتاد به آت.
هنوز خواب بود. صورتش نصفه توی بالش پنهان شده بود و دستش روی هودی من مونده بود.
لعنتی.
آروم خم شدم و بوسهی کوتاهی روی شکمش گذاشتم. خیلی آروم، جوری که بیدار نشه.
بعد زیرلب گفتم:
_مواظب مامانت باش، کوچولو.
وقتی بلند شدم، آت چشمهاشو نیمهباز کرد.
+...تو داری با شکمم حرف میزنی؟
گیر افتاده بودم.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد خیلی خونسرد گفتم:
_نه.
آت خندید. اون خندهی خوابآلودش که همیشه مغزم رو خاموش میکرد.
دستشو سمتم دراز کرد.
+بیا اینجا.
برگشتم توی تخت و همون لحظه خودش رو چسبوند بهم. صورتش توی گردنم پنهان شد.
+دلم نمیخواد امروزو شروع کنم...
دستم رفت پشت کمرش.
_ولی باید شروعش کنیم.
و اینبار، حتی خودمم مطمئن نبودم وقتی به کره برسیم، چه چیزی منتظر ماست. آت هنوز توی بغلم بود و چشم هاش کامل باز نشده بود ک...
<< ویو کوک >>
بعد از شام، آت تقریباً نصفهنیمه روی مبل خوابش برده بود.
از آشپزخونه که برگشتم، دیدمش که با چشمهای بسته سرش افتاده کنار کوسن و لیوان آب هنوز توی دستشه.
آروم لیوانو از دستش گرفتم که بیدار نشه.
خسته بود.
امروز زیادی براش سنگین گذشته بود. برای هردومون.
چند ثانیه فقط وایسادم و نگاش کردم. هنوزم مغزم کامل نمیفهمید که اون واقعاً بارداره. اینکه یه نفر از من... داخل وجود آته. ( احساس میکنم این مودبانه تره نه؟ )
عجیب بود. ترسناک بود. ولی بیشتر از هرچیزی حس میکردم بالاخره یه چیزی توی زندگیم هست که نمیخوام نابودش کنم.
خم شدم و خیلی آروم بغلش کردم. آت غرغر کوتاهی کرد و صورتشو توی گردنم پنهان کرد.
لبخند زدم.
_هنوزم خوابویی؟
زیر لب یه چیزی نامفهوم گفت و دستشو دور هودیم جمع کرد.
بردمش بالا.
هر آدمی بیرون از این خونه منو میدید، فکر میکرد هیچوقت همچین کاری نمیکنم. حق هم داشتن.
ولی آت... لعنتی هر کاری با من کرده بود.
وقتی گذاشتمش روی تخت، تازه چشمهاشو نیمهباز کرد.
+ کوک...
_ هوم؟
+ نرو...
اون یه جمله مستقیم خورد وسط قلبم.
آروم موهاشو کنار زدم.
_کجا برم؟
چشمهاشو بست و دوباره خوابش برد.
چند ثانیه کنارش نشستم. بعد بلند شدم و رفتم سمت کمد.
باید وسایل جمع میکردیم.
چمدون بزرگ مشکی رو آوردم وسط اتاق و شروع کردم لباسهای آت رو تا کردن. اولین باری بود که داشتم این کارو انجام میدادم و احتمالاً افتضاح بودم، ولی مهم نبود.
هر چند دقیقه نگاهم میرفت سمت تخت.
آت خوابیده بود و نور کم چراغ خواب افتاده بود روی صورتش. آروم نفس میکشید. بیخبر از اینکه فردا قراره برگرده وسط همون جهنمی که جونیور براش ساخته بود.
وقتی لباساش تموم شد، رفتم سراغ داروها و مدارکش. نتایج آزمایش بیمارستان هنوز روی میز بود.
دستم چند ثانیه روی برگه موند.
Positive.
بیاختیار خندیدم. خندهی کوتاه و آرومی که حتی خودمم عادت نداشتم از خودم بشنوم.
بعد گوشیمو برداشتم و برای یکی از آدمهام پیام فرستادم که ماشین و امنیت فرودگاهو آماده کنه. اگر جونیور میفهمید من آت رو پیدا کردم... نه. فعلاً نمیذاشتم کسی چیزی بفهمه.
وقتی برگشتم سمت تخت، آت بیدار بود. موهاش ریخته بود روی صورتش و خوابآلود نگام میکرد.
+تو هنوز نخوابیدی؟
زیپ چمدونو بستم.
_داشتم وسایل جمع میکردم.
نگاهش رفت سمت چمدون. چند ثانیه ساکت شد. بعد آروم گفت:
+واقعاً داریم برمیگردیم...
اینبار رفتم سمتش و کنار تخت نشستم.
_اگه نخوای، الانم میتونیم نریم.
سرشو تکون داد.
+نه... فقط میترسم.
دستم رو بردم زیر چونش و وادارش کردم نگام کنه. _ازت خواستم نترسی؟
لبخند خیلی کوچیکی زد.
+نه.
_پس فقط کنارم بمون.
چند لحظه نگام کرد. بعد پتو رو کنار زد و آروم گفت:
+بیا بخوابیم...
چراغو خاموش کردم و کنار آت دراز کشیدم.
همون لحظه اومد نزدیکتر. سرشو گذاشت روی سینهم و دستشو دورم حلقه کرد.
دستم ناخودآگاه رفت روی شکمش.
هنوز هیچی معلوم نبود. ولی بازم حس میکردم باید مراقبش باشم.
آت خوابآلود گفت:
+کوک؟
_هوم؟
+فکر میکنی بچه شبیه کی بشه؟
خندم گرفت.
_ امیدوارم تو.
+چرا؟
موهاشو بوسیدم.
_چون یه من برای دنیا کافیه.
صدای خندهی آرومش توی تاریکی پیچید.
و همونطور که توی بغلم خوابش برد، من تا نزدیک صبح بیدار موندم. فقط به این فکر میکردم که فردا... همهچی عوض میشه.
صبح، قبل از اینکه آلارم زنگ بخوره بیدار شدم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا قلبم سنگینه.
بعد نگاهم افتاد به آت.
هنوز خواب بود. صورتش نصفه توی بالش پنهان شده بود و دستش روی هودی من مونده بود.
لعنتی.
آروم خم شدم و بوسهی کوتاهی روی شکمش گذاشتم. خیلی آروم، جوری که بیدار نشه.
بعد زیرلب گفتم:
_مواظب مامانت باش، کوچولو.
وقتی بلند شدم، آت چشمهاشو نیمهباز کرد.
+...تو داری با شکمم حرف میزنی؟
گیر افتاده بودم.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد خیلی خونسرد گفتم:
_نه.
آت خندید. اون خندهی خوابآلودش که همیشه مغزم رو خاموش میکرد.
دستشو سمتم دراز کرد.
+بیا اینجا.
برگشتم توی تخت و همون لحظه خودش رو چسبوند بهم. صورتش توی گردنم پنهان شد.
+دلم نمیخواد امروزو شروع کنم...
دستم رفت پشت کمرش.
_ولی باید شروعش کنیم.
و اینبار، حتی خودمم مطمئن نبودم وقتی به کره برسیم، چه چیزی منتظر ماست. آت هنوز توی بغلم بود و چشم هاش کامل باز نشده بود ک...
- ۴۱۷
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط