رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت بیستویکم: خلعسل
رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت بیستویکم: خلعسلاحِ شاهِ زندانی ⚔️
[زاویه دید: جونگکوک]
یه روز بعد، سوارِ ماشین شدیم و رفتیم به زندان. تهیونگ تویِ مسیرِ راه ساکت بود، ولی انگشتاش رو تویِ دستِ من قفل کرده بود. اون سکوتِ آشنا. ولی این بار، بویِ ترس نمیداد — بویِ عزم میداد.
تویِ اتاقِ ملاقات، پدرِ تهیونگ نشسته بود پشتِ شیشه. با اینکه لباسِ زندان تنش بود، هنوز همون نگاهِ سنگین و اربابمنشانه رو داشت. با دیدنِ ما، لبخندِ سردی زد.
«آها، بچههات اومدن پیشِ بابا. فکرِ نکنی این لباس، منو کوتاه کرده. اون مدارک هنوز تو دستِ منه. حالا بگو ببینم، تا کی قراره به تلفنِ من جواب بدی؟»
تهیونگ جلو رفت و آروم گفت: «بابا، من دیگه باهات جنگ نمیکنم. تموم شد.»
«تموم شد؟» خندهی تلخی کرد. «تو هیچی نمیدونی پسر. اون مدارک یعنی قدرت. و تا وقتی اونا دستِ منه…»
«نه.» صدایِ تهیونگ محکم شد. «اون مدارک، آخرین برگِ برندِ توئه. ولی من فقط یه کار میتونم بکنم که برگِ برندِت بیارزش شه.»
سکوت. پدر خیره شد.
«از امروز، داراییهای خانوادهی کیم به صورتِ رسمی منحل میشه. همهی سهام، همهی املاک، همهی فروشگاهها و قراردادها — همه به یه بنیادِ خیریهی مستقل واگذار میشن. اونجا که قانون اجازه میده، من به عنوانِ تنها وارث، امضاش زدم. وکیل هم سه نسخه رو آماده کرده.»
صورتِ پدر رنگ باخت. «این… این حرفِ چرنده! تو نمیتونی! این میراثِ منِ —»
«میراثِ تو؟» تهیونگ قطعش کرد، صداش دیگه میلرزید، ولی محکم بود. «میراثی که با دزدیدنِ پدربزرگم ساختی؟ میراثی که با اشکِ من ساخته شد؟ نه بابا، این میراثِ تو نیست. و من نمیخوامش. پس اگه میخوای مدارکِ حساسِت رو پخش کنی، بکن. چیزی برایِ ازدستدادن نمونده. من هیچی برات ندارم که بگیری.»
پدرِ تهیونگ از جا بلند شد، دیوانهوار به شیشه کوبید. «تو نمیفهمی! اونها میگن جعلیست! اسمِ کیم از بین میره! تو نابودم کردی!»
تهیونگ برگشت به سمتِ من. تویِ چشماش اشک جمع شده بود، ولی لبخندِ سبکی داشت. اون لحظه فهمیدم: ما با اینکه به زندان نرفته بودیم، اینبار واقعاً خودمون رو آزاد کرده بودیم.
بیرون که رفتیم، زیرِ آسمونِ خاکستری، تهیونگ بهم تکیه داد. با صدایِ آرومی گفت: «تمام شد، جونگکوک. این بار، واقعاً تمام شد.»
دستش رو گرفتم و محکم فشردمش. «آره. بیا بریم خونه. یه خونهی جدیدِ کوچیک بسازیم، فقط مالِ خودمون.»
پارت بیستودوم: زندگیِ تازه، بومِ خالی 🎨
[شش ماه بعد]
[زاویه دید: جونگکوک]
اون صبحِ طلاییِ پاییز، تویِ آشپزخونهی کوچیکِ خونهی جدیدمون، تخممرغ هم میزدم و به پنجرهی باز نگاه میکردم که بویِ برگِ خیس رو میآورد. خونهی ما — نه عمارتِ سردِ کیم، نه هیچکدوم از اون همه میراث. یه خونهی آجریِ نقلی با حیاطِ کوچیکِ پر از بنفشه، و اتاقِ خوابی که آفتابِ صبح مستقیم میزد توش.
مال ما. انتخابِ خودمون. بالاخره آزاد.
«تهیونگ! بلند شو دیگه، مگه نمیدونی امروز چه روزیه!» داد زدم و پنکیکها رو برگردوندم.
صدایِ نالهی خوابآلودی اومد: «پنج دقیقهی دیگه کوک جون… لطفاً…»
😂 اون تهیونگی که تویِ اون عمارت با دقتِ میلیمتری لباس میپوشید و لبخندِ مصنوعی به لب داشت، حالا با موهایِ بههمریخته و هودیِ گشاد لوستر از هر وقتِ دیگهای از خواب بیدار میشد. و من عاشقِ همینبودم.
رفتم تا اتاق، در رو باز کردم. اون تویِ پتو یه سوشیِ آدمنما شده بود 😂.
«تهیونگ! نمایشگاهت امروزه! اولین نمایشگاهِ انفرادیِ واقعیت!»
ناگهان مثلِ فنر از جا پرید: «آخ! نمایشگاهم!»
«آرههه! حالا برو زیرِ دوش! من قهوهات رو گذاشتم و یه ماچایِ خنکم مالِ خودمه.» 😌🍵
تویِ گالریِ کوچیکِ «طنین» — همونجایی که تهیونگ با پساندازِ خودش اجاره کرده بود، نه از پولِ پدر، نه از بنیاد — بومهاش رو چیده بود. هر کدوم یه تیکه از زندگیش: عمارتِ سرد، دستایِ خالیِ پدر، دریایِ اشک، و وسطِ همه، یه بومِ بزرگ: دوتا دست که همدیگه رو گرفتن، با نورِ پنجره.
دستش رو گرفتم و وسطِ قلبش قدم میزدم. «تهیونگ، این قشنگترین چیزیه که تا حالا دیدم.»
سرخ شد، اون قرمزیِ قشنگی که همیشه موقعِ تعریفشنیدن داشت. «هنوز فکر میکنم اون بومِ بزرگ اضافهست…»
«نه. اون بهترینه. چون مالِ ماست.»
هیچچی نگفت. فقط اون نگاهِ عمیقش رو بهم داد — همون سکوتِ بلندی که از همون شبِ اول، تمامِ حرفایِ دنیا رو برام میزد.
ادامه دارد......
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت#رمان#بی_ال
#رمان_بی_ال
[زاویه دید: جونگکوک]
یه روز بعد، سوارِ ماشین شدیم و رفتیم به زندان. تهیونگ تویِ مسیرِ راه ساکت بود، ولی انگشتاش رو تویِ دستِ من قفل کرده بود. اون سکوتِ آشنا. ولی این بار، بویِ ترس نمیداد — بویِ عزم میداد.
تویِ اتاقِ ملاقات، پدرِ تهیونگ نشسته بود پشتِ شیشه. با اینکه لباسِ زندان تنش بود، هنوز همون نگاهِ سنگین و اربابمنشانه رو داشت. با دیدنِ ما، لبخندِ سردی زد.
«آها، بچههات اومدن پیشِ بابا. فکرِ نکنی این لباس، منو کوتاه کرده. اون مدارک هنوز تو دستِ منه. حالا بگو ببینم، تا کی قراره به تلفنِ من جواب بدی؟»
تهیونگ جلو رفت و آروم گفت: «بابا، من دیگه باهات جنگ نمیکنم. تموم شد.»
«تموم شد؟» خندهی تلخی کرد. «تو هیچی نمیدونی پسر. اون مدارک یعنی قدرت. و تا وقتی اونا دستِ منه…»
«نه.» صدایِ تهیونگ محکم شد. «اون مدارک، آخرین برگِ برندِ توئه. ولی من فقط یه کار میتونم بکنم که برگِ برندِت بیارزش شه.»
سکوت. پدر خیره شد.
«از امروز، داراییهای خانوادهی کیم به صورتِ رسمی منحل میشه. همهی سهام، همهی املاک، همهی فروشگاهها و قراردادها — همه به یه بنیادِ خیریهی مستقل واگذار میشن. اونجا که قانون اجازه میده، من به عنوانِ تنها وارث، امضاش زدم. وکیل هم سه نسخه رو آماده کرده.»
صورتِ پدر رنگ باخت. «این… این حرفِ چرنده! تو نمیتونی! این میراثِ منِ —»
«میراثِ تو؟» تهیونگ قطعش کرد، صداش دیگه میلرزید، ولی محکم بود. «میراثی که با دزدیدنِ پدربزرگم ساختی؟ میراثی که با اشکِ من ساخته شد؟ نه بابا، این میراثِ تو نیست. و من نمیخوامش. پس اگه میخوای مدارکِ حساسِت رو پخش کنی، بکن. چیزی برایِ ازدستدادن نمونده. من هیچی برات ندارم که بگیری.»
پدرِ تهیونگ از جا بلند شد، دیوانهوار به شیشه کوبید. «تو نمیفهمی! اونها میگن جعلیست! اسمِ کیم از بین میره! تو نابودم کردی!»
تهیونگ برگشت به سمتِ من. تویِ چشماش اشک جمع شده بود، ولی لبخندِ سبکی داشت. اون لحظه فهمیدم: ما با اینکه به زندان نرفته بودیم، اینبار واقعاً خودمون رو آزاد کرده بودیم.
بیرون که رفتیم، زیرِ آسمونِ خاکستری، تهیونگ بهم تکیه داد. با صدایِ آرومی گفت: «تمام شد، جونگکوک. این بار، واقعاً تمام شد.»
دستش رو گرفتم و محکم فشردمش. «آره. بیا بریم خونه. یه خونهی جدیدِ کوچیک بسازیم، فقط مالِ خودمون.»
پارت بیستودوم: زندگیِ تازه، بومِ خالی 🎨
[شش ماه بعد]
[زاویه دید: جونگکوک]
اون صبحِ طلاییِ پاییز، تویِ آشپزخونهی کوچیکِ خونهی جدیدمون، تخممرغ هم میزدم و به پنجرهی باز نگاه میکردم که بویِ برگِ خیس رو میآورد. خونهی ما — نه عمارتِ سردِ کیم، نه هیچکدوم از اون همه میراث. یه خونهی آجریِ نقلی با حیاطِ کوچیکِ پر از بنفشه، و اتاقِ خوابی که آفتابِ صبح مستقیم میزد توش.
مال ما. انتخابِ خودمون. بالاخره آزاد.
«تهیونگ! بلند شو دیگه، مگه نمیدونی امروز چه روزیه!» داد زدم و پنکیکها رو برگردوندم.
صدایِ نالهی خوابآلودی اومد: «پنج دقیقهی دیگه کوک جون… لطفاً…»
😂 اون تهیونگی که تویِ اون عمارت با دقتِ میلیمتری لباس میپوشید و لبخندِ مصنوعی به لب داشت، حالا با موهایِ بههمریخته و هودیِ گشاد لوستر از هر وقتِ دیگهای از خواب بیدار میشد. و من عاشقِ همینبودم.
رفتم تا اتاق، در رو باز کردم. اون تویِ پتو یه سوشیِ آدمنما شده بود 😂.
«تهیونگ! نمایشگاهت امروزه! اولین نمایشگاهِ انفرادیِ واقعیت!»
ناگهان مثلِ فنر از جا پرید: «آخ! نمایشگاهم!»
«آرههه! حالا برو زیرِ دوش! من قهوهات رو گذاشتم و یه ماچایِ خنکم مالِ خودمه.» 😌🍵
تویِ گالریِ کوچیکِ «طنین» — همونجایی که تهیونگ با پساندازِ خودش اجاره کرده بود، نه از پولِ پدر، نه از بنیاد — بومهاش رو چیده بود. هر کدوم یه تیکه از زندگیش: عمارتِ سرد، دستایِ خالیِ پدر، دریایِ اشک، و وسطِ همه، یه بومِ بزرگ: دوتا دست که همدیگه رو گرفتن، با نورِ پنجره.
دستش رو گرفتم و وسطِ قلبش قدم میزدم. «تهیونگ، این قشنگترین چیزیه که تا حالا دیدم.»
سرخ شد، اون قرمزیِ قشنگی که همیشه موقعِ تعریفشنیدن داشت. «هنوز فکر میکنم اون بومِ بزرگ اضافهست…»
«نه. اون بهترینه. چون مالِ ماست.»
هیچچی نگفت. فقط اون نگاهِ عمیقش رو بهم داد — همون سکوتِ بلندی که از همون شبِ اول، تمامِ حرفایِ دنیا رو برام میزد.
ادامه دارد......
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
#رمان_طنین_سکوت#رمان#بی_ال
#رمان_بی_ال
- ۳.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط