🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۳ | «تقریباً بابا» 🖤
بعد از صبحانه، همه در سالن مشغول کارهای خودشان بودند.
جیا روی مبل نشسته بود و با تهیونگ مشغول بازی بود.
تهیونگ کارت را بالا گرفت.
— جیا، این یکی رو انتخاب کن.
جیا یکی از کارتها را برداشت.
— این!
تهیونگ خندید.
— باز باختی!
جیا با اعتراض گفت:
— تقلب کردی، عمو تهیونگ!
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
— من؟ هرگز!
از آن طرف سالن، جونگکوک مشغول بررسی چند پرونده بود.
جیا چند دقیقه بعد بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
وسط راه یادش افتاد که لیوانش را روی میز جا گذاشته.
برگشت.
— عمو تهیونگ، لیوانم رو میدی؟
تهیونگ لیوان را برداشت.
— بفرما.
— ممنون!
جیا دوباره راه افتاد.
اما ناگهان ایستاد.
برگشت سمت جونگکوک.
— جونگکوک...
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— جان؟
جیا چند ثانیه مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید، اما کلمه در ذهنش گیر کرده بود.
— من...
جونگکوک منتظر ماند.
جیا بالاخره گفت:
— با... با...
چشمهایش گرد شد.
فوراً سرش را تکان داد.
— هیچی!
و با عجله رفت سمت آشپزخانه.
تهیونگ که همهچیز را دیده بود، لبخند کوچکی زد.
جونگکوک هم متوجه شده بود.
اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد جیا برگشت، کنار تهیونگ نشست و وانمود کرد اتفاقی نیفتاده.
تهیونگ آرام پرسید:
— چیزی میخواستی بگی؟
جیا سریع گفت:
— نه!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
تهیونگ خندید.
— باشه.
جیا زیر لب گفت:
— فقط یه کلمه بود...
تهیونگ شنید.
— چه کلمهای؟
جیا صورتش را برگرداند.
— نمیگم.
تهیونگ خندید.
— باشه، عمو تهیونگ منتظر میمونه.
جیا هم لبخند زد.
اما خودش میدانست...
آن کلمه تقریباً از دهانش بیرون آمده بود.
«بابا»...
فقط هنوز وقتش نرسیده بود. 🖤
فصل دوم | پارت ۳ | «تقریباً بابا» 🖤
بعد از صبحانه، همه در سالن مشغول کارهای خودشان بودند.
جیا روی مبل نشسته بود و با تهیونگ مشغول بازی بود.
تهیونگ کارت را بالا گرفت.
— جیا، این یکی رو انتخاب کن.
جیا یکی از کارتها را برداشت.
— این!
تهیونگ خندید.
— باز باختی!
جیا با اعتراض گفت:
— تقلب کردی، عمو تهیونگ!
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
— من؟ هرگز!
از آن طرف سالن، جونگکوک مشغول بررسی چند پرونده بود.
جیا چند دقیقه بعد بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
وسط راه یادش افتاد که لیوانش را روی میز جا گذاشته.
برگشت.
— عمو تهیونگ، لیوانم رو میدی؟
تهیونگ لیوان را برداشت.
— بفرما.
— ممنون!
جیا دوباره راه افتاد.
اما ناگهان ایستاد.
برگشت سمت جونگکوک.
— جونگکوک...
جونگکوک سرش را بلند کرد.
— جان؟
جیا چند ثانیه مکث کرد.
انگار میخواست چیزی بگوید، اما کلمه در ذهنش گیر کرده بود.
— من...
جونگکوک منتظر ماند.
جیا بالاخره گفت:
— با... با...
چشمهایش گرد شد.
فوراً سرش را تکان داد.
— هیچی!
و با عجله رفت سمت آشپزخانه.
تهیونگ که همهچیز را دیده بود، لبخند کوچکی زد.
جونگکوک هم متوجه شده بود.
اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد جیا برگشت، کنار تهیونگ نشست و وانمود کرد اتفاقی نیفتاده.
تهیونگ آرام پرسید:
— چیزی میخواستی بگی؟
جیا سریع گفت:
— نه!
— مطمئنی؟
— کاملاً.
تهیونگ خندید.
— باشه.
جیا زیر لب گفت:
— فقط یه کلمه بود...
تهیونگ شنید.
— چه کلمهای؟
جیا صورتش را برگرداند.
— نمیگم.
تهیونگ خندید.
— باشه، عمو تهیونگ منتظر میمونه.
جیا هم لبخند زد.
اما خودش میدانست...
آن کلمه تقریباً از دهانش بیرون آمده بود.
«بابا»...
فقط هنوز وقتش نرسیده بود. 🖤
- ۴۶۳
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط