تو قطعا یه پسر انسان نما هستی!
تو قطعا یه پسر انسان نما هستی!
لینو/ا.ت
P:3
به محض اینکه سرت رو برگردوندی با هیونجین مواجه شدی..
اون پسر یکی از دوستای دوران دبیرستانت بود..
شما دوتا خیلی باهم صمیمی بودین، باهم قرار گذاشته بودین که تا زمانی که بزرگ میشین و پیر میشید باهم دوست باشید اما خب متاسفانه بعد از تموم شدن دوران تحصیلات تو دبیرستان هیونجین به اجبار خانوداش به لس آنجلس رفت تا اونجا درکنارش پدرش کار های بازرگانی رو یاد بگیره.
با دیدن هیونجین ذوق کردی و بقدری خوشحال شدی که ضربان قلب بالا رفت..
اون داشت از کنارت رد میشد که تو دستت رو گذاشتی رو شونش و اون برگشت سمتت.
با دیدن تو، اون چهره سرد و جدیش برای لحظهای از بین رفت و تبدیل شد به پسری که فقط تو میشناختیش..!
لبخندی زد و همون پلهای که پایین رفته بود رو برگشت بالا و تورو بغل کرد..
بغلی که احتمالا این همه سال دوری رو جبران میکرد..!(ببخشید یه سوال مگه قرار نبود اون کسی که میبینه لینو باشه؟ نخیرم عزیزم نویسنده منم پس هرغلطی که دلم بخواد با این نوشته میکنم🔪😊)
بلاخره از بغلش بیرون اومدی و همراهش تا فضای سبز دانشگاه رفتی..
(توجه کنید که دوستش با دوست پسرش رفته)
تو حیاط ایستاده بودید و از خاطرات این مدتتون و اینکه چقدر دلتون برای هم تنگ شده بود میگفتید که یهو چشمت خورد به دروازه اهنی دانشگاه که یه پسر با عینک افتابی و موهای مشکی و یه استایل ساده اما شیک، وارد دانشگاه میشد!
بیشتر که دقت کردی متوجه شدی اون پسر(بگو که ایندفعه مینهوعه😃) لی مینهو همون پسری که دیروز تو مراسم دیده بودیش، بود.
تو حتی فکرشم نمیکردی که اون پسر رو اینجا تو دانشگاه ببینی!
مثل اینکه اون نگاه های خیرت اثر خودشو گذاشته بود چون اون مستقیم داشت به سمت تو میومد😊
زمانی که بهت نزدیک شد یه لبخند گرم و دوستداشتنی زد و سلام کرد.
هیونجین که اونو دید فکر کرد دوست پسرته برای همین ازت خداحافظی کرد و برگشت سر کلاسش..
ا.ت: مینهو شی! اینجا چیکار میکنی؟
مینهو: اوو خب من اومدم اینجا تا درس بخونم دیگه..!😅
ا.ت: آها..اون وقت یه سوال..!
مینهو: چیشده؟
ا.ت: رشتهای که میخونید چیه؟
مینهو: مدیریت مالی
ا.ت: عاوو چه جالب..من مدیریت بازرگانی میخونم..
-رشته هامون مثل هم میمونه..یجورایی مکمل همدیگه هستن..(هدفت از گفتن این حرف چی بود دقیقا؟😑)
مینهو: درسته..
-من تازه اومدم اینجا پس هیچ آشنایی با اینجا ندارم تو میتونی کمکم کنی تا اول کلاسم رو پیدا کنم؟
ا.ت: اوه اره حتما!
اون روز تو به مینهو کمک کردی تا کلاسش رو پیدا کنه و با محیط دانشگاه بیشتر آشنا بشه..
.
.
چند هفته از روزی که هیونجین و مینهو وارد این دانشگاه شدن میگذره و تو این مدت تو خیلی خوب با هرجفتشون صمیمی شده بودی..!(یه مثلث عشقیمون نشه دوستان؟😂)
باهاشون وقت میگذروندی و حتی گاهی وقتا تو درسا بهشون کمک میکردی..
اون روز تو پیش بهترین دوستت بودی و کنارش نشسته بودی فقط با این تفاوت که دوستت سرش رو گذاشته رو پات و داشت باهات حرف میزد!
مینهو کمی دور تر از تو و دوستت بود ولی به خوبی اون صحنه رو دیده بود..
لینو/ا.ت
P:3
به محض اینکه سرت رو برگردوندی با هیونجین مواجه شدی..
اون پسر یکی از دوستای دوران دبیرستانت بود..
شما دوتا خیلی باهم صمیمی بودین، باهم قرار گذاشته بودین که تا زمانی که بزرگ میشین و پیر میشید باهم دوست باشید اما خب متاسفانه بعد از تموم شدن دوران تحصیلات تو دبیرستان هیونجین به اجبار خانوداش به لس آنجلس رفت تا اونجا درکنارش پدرش کار های بازرگانی رو یاد بگیره.
با دیدن هیونجین ذوق کردی و بقدری خوشحال شدی که ضربان قلب بالا رفت..
اون داشت از کنارت رد میشد که تو دستت رو گذاشتی رو شونش و اون برگشت سمتت.
با دیدن تو، اون چهره سرد و جدیش برای لحظهای از بین رفت و تبدیل شد به پسری که فقط تو میشناختیش..!
لبخندی زد و همون پلهای که پایین رفته بود رو برگشت بالا و تورو بغل کرد..
بغلی که احتمالا این همه سال دوری رو جبران میکرد..!(ببخشید یه سوال مگه قرار نبود اون کسی که میبینه لینو باشه؟ نخیرم عزیزم نویسنده منم پس هرغلطی که دلم بخواد با این نوشته میکنم🔪😊)
بلاخره از بغلش بیرون اومدی و همراهش تا فضای سبز دانشگاه رفتی..
(توجه کنید که دوستش با دوست پسرش رفته)
تو حیاط ایستاده بودید و از خاطرات این مدتتون و اینکه چقدر دلتون برای هم تنگ شده بود میگفتید که یهو چشمت خورد به دروازه اهنی دانشگاه که یه پسر با عینک افتابی و موهای مشکی و یه استایل ساده اما شیک، وارد دانشگاه میشد!
بیشتر که دقت کردی متوجه شدی اون پسر(بگو که ایندفعه مینهوعه😃) لی مینهو همون پسری که دیروز تو مراسم دیده بودیش، بود.
تو حتی فکرشم نمیکردی که اون پسر رو اینجا تو دانشگاه ببینی!
مثل اینکه اون نگاه های خیرت اثر خودشو گذاشته بود چون اون مستقیم داشت به سمت تو میومد😊
زمانی که بهت نزدیک شد یه لبخند گرم و دوستداشتنی زد و سلام کرد.
هیونجین که اونو دید فکر کرد دوست پسرته برای همین ازت خداحافظی کرد و برگشت سر کلاسش..
ا.ت: مینهو شی! اینجا چیکار میکنی؟
مینهو: اوو خب من اومدم اینجا تا درس بخونم دیگه..!😅
ا.ت: آها..اون وقت یه سوال..!
مینهو: چیشده؟
ا.ت: رشتهای که میخونید چیه؟
مینهو: مدیریت مالی
ا.ت: عاوو چه جالب..من مدیریت بازرگانی میخونم..
-رشته هامون مثل هم میمونه..یجورایی مکمل همدیگه هستن..(هدفت از گفتن این حرف چی بود دقیقا؟😑)
مینهو: درسته..
-من تازه اومدم اینجا پس هیچ آشنایی با اینجا ندارم تو میتونی کمکم کنی تا اول کلاسم رو پیدا کنم؟
ا.ت: اوه اره حتما!
اون روز تو به مینهو کمک کردی تا کلاسش رو پیدا کنه و با محیط دانشگاه بیشتر آشنا بشه..
.
.
چند هفته از روزی که هیونجین و مینهو وارد این دانشگاه شدن میگذره و تو این مدت تو خیلی خوب با هرجفتشون صمیمی شده بودی..!(یه مثلث عشقیمون نشه دوستان؟😂)
باهاشون وقت میگذروندی و حتی گاهی وقتا تو درسا بهشون کمک میکردی..
اون روز تو پیش بهترین دوستت بودی و کنارش نشسته بودی فقط با این تفاوت که دوستت سرش رو گذاشته رو پات و داشت باهات حرف میزد!
مینهو کمی دور تر از تو و دوستت بود ولی به خوبی اون صحنه رو دیده بود..
- ۲۳۷
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط