سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریب

سه روز از اون شب گذشته. سه روز که توی خونه مثل دو تا غریبه زندگی می‌کنید. شوگا اصلاً نگاهت نمی‌کنه، حتی وقتی از کنارش رد می‌شی، انگار که فقط یه سایه هستی. صبح‌ها فقط با یه صدای خیلی کوتاه و بی‌روح می‌گه: «صبح بخیر» یا «می‌خوام برم استودیو»، و تمام. اون لبخندهای گرم و اون نگاه‌های مهربونش که همیشه پناهت بود، حالا پشت یه لایه‌ی ضخیم از یخ قایم شده.ت دیگه نمی‌تونه این وضعیت رو تحمل کنه. سنگینیِ این سکوت، بیشتر از اون دعوا قلبش رو می‌شکنه. بالاخره تصمیم می‌گیره وقتی شوگا توی اتاق نشسته و با تمرکزِ بیش از حدِ همیشگی‌اش داره روی لپ‌تاپ کار می‌کنه، بره پیشش.

ا/ت آروم در رو باز می‌کنه و می‌ره نزدیکش. شوگا حتی سرش رو هم بالا نمی‌آره. ا/ت با صدایی که کمی می‌لرزه، شروع می‌کنه:

«شوگا… می‌شه یه لحظه با من حرف بزنی؟»

شوگا فقط یه تکونِ کوچیک به سرش می‌ده، انگار که داره می‌گه “شلوغم”، ولی همچنان چشم از صفحه نمایش برنمی‌داره. ا/ت یه نفس عمیق می‌کشه و می‌گه:

«می‌دونم… می‌دونم که هنوز از دست من خیلی دلخوری. و حق داری. اون شب… من واقعاً اشتباه کردم. اون پسر رو جدی نگرفتم، ولی می‌دونم که رفتار من باعث شد تو حس کنی من برات ارزش قائل نیستم یا حواسم به احساساتت نیست. من اصلاً نمی‌خواستم اون‌طوری به نظر بیام. واقعاً متأسفم… خیلی متأسفم که باعث شدم اون‌طوری احساس کنی.»

ا/ت مکث می‌کنه، منتظر یه واکنش، یه کلمه، حتی یه نگاهِ عصبانی… اما هیچی. فقط صدای تایپ کردنِ شوگا شنیده می‌شه.

ا/ت که دیگه طاقتش تموم شده، با صدایی که حالا بغضش معلومه، ادامه می‌ده:«شوگا، خواهش می‌کنم… این سکوتت رو تموم کن. هر چی می‌خوای بگو، هر چقدر می‌خوای ازم عصبانی باش، ولی جوری با من رفتار نکن که انگار دیگه من رو نمی‌شناسی. این سردیِ تو… داره من رو از پا درمی‌آره. من واقعاً دوستت دارم و نمی‌تونم این‌طوری باهات زندگی کنم.»

شوگا بالاخره دستش رو از روی کیبورد برمی‌داره. یه لحظه مکث می‌کنه، انگار داره با خودش می‌جنگه. سرش رو بالا می‌آره، اما هنوز نگاهش مستقیم توی چشمای ا/ت نیست. چشماش خسته و یه کم غمگین به نظر می‌رسه. با همون صدای خش‌دار و آرومش، که حالا رنگِ یه ذره نرمی گرفته، می‌گه:

«فکر کردی با این عذرخواهی‌ها همه‌چی درست می‌شه؟… فکر کردی من اصلاً یادم رفته اون نگاه‌ها رو؟»

(یه مکث می‌کنه و بالاخره چشماش رو به چشمای ا/ت می‌دوزه، اما نگاهش هنوز لایه‌ی ضخیمی از دلخوری رو با خودش داره)

«فقط… فقط از این همه بی‌خیالی‌ت خسته‌ام، ا/ت. از اینکه انگار مرزهایی که برام مهمه، برای تو اصلاً اهمیتی ندارن… فقط… یه کم دیگه به من زمان بده. هنوز نمی‌تونم همون‌طوری باشم که قبلاً بودم. این سکوت… این تنها راهیه که فعلاً می‌تونم با این همه عصبانیتی که توی دلم دارم کنار بیام.»

ادامه دارد..........
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجم: دفاعِ غیرمنتظرهته‌سوک به لبه‌ی میز تکیه داد و با ...

پارت ششم: در پسِ اعداد و ارقاماتاق دوباره در سکوت فرو رفته ب...

سناریو شوگاماشین رو که پارک کرد، در رو با یه شدت بست که صدای...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

رمان : قلب در تاریکی

سلام این پیج قبلی من هست نمی دونم چرا ولی دیگه توی اون پیج ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط