خاطراتت

خاطراتت،
همه ،همچون برگ هایِ پژمرده و بی جانِ پاییزی،
از درختی در آسمانِ هفتم قلبم فرو میریزند،
بر زمین
و مردم هم چه با شادمانی پا میگذارند ، بر رویِ آنها
پا میگذارند و من هم تنها،
سمفونی شکستنِ آنها را به گوش میسپارم
صدایِ خنده هایت ،
در میانِ خش خشِ این برگ ها ، گم شده،
فراموش شده.
هر قدم که پاییز به سمتِ من می آید
تو دور تر میروی و حتیٰ
خودت هم دیگر،
در میانِ این درختانِ زرد و نارنجی
گم شده هستی.
دیدگاه ها (۱)

دردیست بلند کشیده ازعمق فرو رفته تا اوج.... نگاه تو کوتاه ! ...

می سرایم در باد در پس دلواپسی شاخه ی بید پشت سنگینی نگاهی غم...

می آیی؟ می آیی یک شب رو به آسمان دراز بکشیم تو ماه را رصد کن...

تو آزادی هر چیزی بگویی اصلا آزادی بیان قاطع داری مثلا بیا ب...

p1.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط