او یادِ نگاهِ سردِ جونگکوک افتاد یادِ آخرین نفرینِ مادر و
او یادِ نگاهِ سردِ جونگکوک افتاد یادِ آخرین نفرینِ مادر و یادِ لبخندِ معصومانهی ته که حالا شاید برای همیشه خاموش شده بود. آوا سرش را روی زانوهایش گذاشت و با صدایی که از تهِ چاهِ ناامیدی بیرون میآمد، نالید: تقصیرِ من چی بود که لایقِ این همه بیکسی شدم؟ خدایا... اگه صدامو میشنوی، فقط یه بار... فقط یه بار بهم بگو کی قراره این کابوس تموم بشه؟
در آن لحظه آوا تنهاترین زنِ روی زمین بود زنی که در میانِ آواری از خاطراتِ تلخ و خانوادهای که دیگر وجود نداشت، فقط از خدا میخواست که یا این درد را تمام کند، یا جانِ خستهاش را بگیرد
آوا با چشمانی که دیگر نایی برای گریستن نداشتند آرام از روی خاک سرد بلند شد. باد وحشی لباس سیاهش را به بازی گرفته بود و لبهی پرتگاه
مثل دهان بازِ یک هیولا، او را به خود میخواند. با قدمهایی سست و بیاراده به لبهی صخره نزدیک شد جایی که تاریکی دره بوی مرگ و رهایی میداد. زمزمه کرد: دیگه بسه...
و درست وقتی که تنش را به سمت آغوشِ خالیِ جاذبه رها کرد دستی نیرومند و لرزان مچ دستش را چنگ زد و او را با شدتی ناگهانی به عقب کشید.
آوا چشمانش را محکم بسته بود و هقهقهایش در سینهاش حبس شده بود، اما همین که آن فشار سرد و محکم را روی مچ دستش حس کرد، عطر تلخ و آشنایی که با رایحهی ملایم وانیل و سیگار آمیخته بود، در مشامش پیچید. او این عطر را میان هزاران تنهایی میشناخت؛ عطر غمگین و سنگینِ جونگکوک.
آوا با نالهای که از عمق جگرش میآمد، خودش را در آغوش او رها کرد. سرش را روی سینهی استخوانی و سردِ جونگکوک گذاشت و لرزشِ تمام وجودش را به پیراهن سیاه او منتقل کرد. انگشتانش را در پارچهی کت او مشت کرد و میان گریههای بریدهبریدهاش نالید: چرا... چرا منو ول نمیکنی؟ چرا باید اینقدر زجر بکشم؟
اما جونگکوک مثل مجسمهای سنگی، بیحرکت ماند. دستانش در دو طرف بدنش آویزان بود و حتی سرانگشتانش هم تکان نخورد تا شانههای لرزان ات را لمس کند. او نه آوا را به خودش فشرد و نه کلمهای برای تسکین بر زبان آورد. نگاهِ سرد و تهیِ جونگکوک از بالای سر آوا، به همان درهی تاریکی دوخته شده بود که لحظاتی پیش آوا میخواست خودش را در آن غرق کند.
قلب جونگکوک گویی در همان تصادف از کار افتاده بود او آنجا حضور داشت، آوا را از مرگ نجات داده بود، اما روحش چنان فرسوده و منجمد بود که دیگر فضایی برای آغوش و همدردی نداشت. سکوتِ او در برابر ضجههای آوا، از هزاران فریاد دردناکتر بود.
جونگکوک با وحشیگری و خشمی که بوی جنون میداد، بازوهای آوا را چنگ زد و او را با ضرب از سینهاش جدا کرد. انگشتهای بلندش مثل چنگال در گوشت شانههای آوا فرو رفتند و او را تکان شدیدی دادند. چهرهی جونگکوک در تاریکی شب، زیر نور بیرمق ماه، شبیه به یک غریبهی سنگدل شده بود سرد، تلخ و لبریز از نفرتی که معلوم نبود مخاطبش کیست.
او با صدایی که از شدت خشم و بغضِ فروخورده میلرزید، درست توی صورت آوا فریاد زد: داری چه غلطی میکنی؟ ها؟! داری فرار میکنی؟ میخوای خودت رو خلاص کنی و من رو با این آوار تنها بذاری؟ نه خانم من اجازه نمیدم
او دوباره آوا را تکان داد، طوری که سر آوا به عقب پرتاب شد. و گفت : فکر کردی به همین راحتیه؟ فکر کردی اجازه میدم بمیری و قهرمان بشی؟ نگاه کن به اون دره! پدرم اونجا تموم کرد، مادرم اونجا روحش رو جا گذاشت، ته معلوم نیست کدوم گوریه... اونوقت تو میخوای با یه پرشِ احمقانه همهچیز رو تموم کنی؟
جونگکوک صورتش را به صورت خیس از اشک آوا نزدیک کرد نگاهش لبریز از قساوت بود. تند گفت : حق نداری بمیری، آوا! حق نداری بری و من رو با این بوی مرگ تنها بذاری. تو باید بمونی و پابهپای من تو این جهنم بسوزی. فرار کردن کارِ آدمهای ضعیفه و تو... تو مجبور پی پیش من بمونی، حتی اگه ازم متنفر باشی!
او با بیرحمی شانه های آوا را رها کرد، طوری که آوا روی زمینِ خاکی افتاد. جونگکوک بدون اینکه حتی یک قطره اشک بریزد، با همان نگاهِ جدی و عوضی پشتش را به او کرد و زمزمه کرد: پاشو ببینم قراره جعنمت شروع بشه
در آن لحظه آوا تنهاترین زنِ روی زمین بود زنی که در میانِ آواری از خاطراتِ تلخ و خانوادهای که دیگر وجود نداشت، فقط از خدا میخواست که یا این درد را تمام کند، یا جانِ خستهاش را بگیرد
آوا با چشمانی که دیگر نایی برای گریستن نداشتند آرام از روی خاک سرد بلند شد. باد وحشی لباس سیاهش را به بازی گرفته بود و لبهی پرتگاه
مثل دهان بازِ یک هیولا، او را به خود میخواند. با قدمهایی سست و بیاراده به لبهی صخره نزدیک شد جایی که تاریکی دره بوی مرگ و رهایی میداد. زمزمه کرد: دیگه بسه...
و درست وقتی که تنش را به سمت آغوشِ خالیِ جاذبه رها کرد دستی نیرومند و لرزان مچ دستش را چنگ زد و او را با شدتی ناگهانی به عقب کشید.
آوا چشمانش را محکم بسته بود و هقهقهایش در سینهاش حبس شده بود، اما همین که آن فشار سرد و محکم را روی مچ دستش حس کرد، عطر تلخ و آشنایی که با رایحهی ملایم وانیل و سیگار آمیخته بود، در مشامش پیچید. او این عطر را میان هزاران تنهایی میشناخت؛ عطر غمگین و سنگینِ جونگکوک.
آوا با نالهای که از عمق جگرش میآمد، خودش را در آغوش او رها کرد. سرش را روی سینهی استخوانی و سردِ جونگکوک گذاشت و لرزشِ تمام وجودش را به پیراهن سیاه او منتقل کرد. انگشتانش را در پارچهی کت او مشت کرد و میان گریههای بریدهبریدهاش نالید: چرا... چرا منو ول نمیکنی؟ چرا باید اینقدر زجر بکشم؟
اما جونگکوک مثل مجسمهای سنگی، بیحرکت ماند. دستانش در دو طرف بدنش آویزان بود و حتی سرانگشتانش هم تکان نخورد تا شانههای لرزان ات را لمس کند. او نه آوا را به خودش فشرد و نه کلمهای برای تسکین بر زبان آورد. نگاهِ سرد و تهیِ جونگکوک از بالای سر آوا، به همان درهی تاریکی دوخته شده بود که لحظاتی پیش آوا میخواست خودش را در آن غرق کند.
قلب جونگکوک گویی در همان تصادف از کار افتاده بود او آنجا حضور داشت، آوا را از مرگ نجات داده بود، اما روحش چنان فرسوده و منجمد بود که دیگر فضایی برای آغوش و همدردی نداشت. سکوتِ او در برابر ضجههای آوا، از هزاران فریاد دردناکتر بود.
جونگکوک با وحشیگری و خشمی که بوی جنون میداد، بازوهای آوا را چنگ زد و او را با ضرب از سینهاش جدا کرد. انگشتهای بلندش مثل چنگال در گوشت شانههای آوا فرو رفتند و او را تکان شدیدی دادند. چهرهی جونگکوک در تاریکی شب، زیر نور بیرمق ماه، شبیه به یک غریبهی سنگدل شده بود سرد، تلخ و لبریز از نفرتی که معلوم نبود مخاطبش کیست.
او با صدایی که از شدت خشم و بغضِ فروخورده میلرزید، درست توی صورت آوا فریاد زد: داری چه غلطی میکنی؟ ها؟! داری فرار میکنی؟ میخوای خودت رو خلاص کنی و من رو با این آوار تنها بذاری؟ نه خانم من اجازه نمیدم
او دوباره آوا را تکان داد، طوری که سر آوا به عقب پرتاب شد. و گفت : فکر کردی به همین راحتیه؟ فکر کردی اجازه میدم بمیری و قهرمان بشی؟ نگاه کن به اون دره! پدرم اونجا تموم کرد، مادرم اونجا روحش رو جا گذاشت، ته معلوم نیست کدوم گوریه... اونوقت تو میخوای با یه پرشِ احمقانه همهچیز رو تموم کنی؟
جونگکوک صورتش را به صورت خیس از اشک آوا نزدیک کرد نگاهش لبریز از قساوت بود. تند گفت : حق نداری بمیری، آوا! حق نداری بری و من رو با این بوی مرگ تنها بذاری. تو باید بمونی و پابهپای من تو این جهنم بسوزی. فرار کردن کارِ آدمهای ضعیفه و تو... تو مجبور پی پیش من بمونی، حتی اگه ازم متنفر باشی!
او با بیرحمی شانه های آوا را رها کرد، طوری که آوا روی زمینِ خاکی افتاد. جونگکوک بدون اینکه حتی یک قطره اشک بریزد، با همان نگاهِ جدی و عوضی پشتش را به او کرد و زمزمه کرد: پاشو ببینم قراره جعنمت شروع بشه
- ۶۲۲
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط