Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱69 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
یونگ خنده مزخرف ای سر داد سپس چشم دوخته به سوهی با حالت پوزخند موهای رو صورتش را کنار زد ... یونگ : خب سوهی.. بگو ببینم خوشحال نمیشی
جونکوک عصبی با صدا بلند گفت ... جونکوک : دستتو بکش لعنتی .. مرد نیستی وگرنه با زن و بچه که کاری نداری ... خودش هم شوکه از حرفی که گفت ولی باید از این حرفش تشکر کنند حالا به یاد همسر و فرزند اش افتاد یعنی حال همسر و فرزندش خوبه یا نه .. نگاهش افتاد رو جین وو نقشه اش به شدت شکست خورد جین وو قرار بود که همه آن آدم های سیاه پوش رو گیر بندازه ولی حالا خودش هم کمتر جونکوک گیر افتاده بود ... ذهن پر از نقشه اش را باید قدم جلو میگذاشت چشم های کنجکاو اش را چرخاند چجوری باید میرفت بیرون یا این فرد دیونه جو هیوک کجا بود گوشه لبش را گزید سپس نگاهی به سمته راست و چپ دوخت حدود دو تا مرد کنارش ایستاده بودن ولی برای جونکوک کاری نبود بلکه یک حرکت آسان کافی بود که هر دو را بیهوش میکرد باز هم با چشم هایش دور همه آن ها را شمرد ولی باز هم نمیشد که تک تک آن ها کنم میکرد مخصوصا الان که دست خالی بود ....
یونگ : خب جونکوک نمیخواهی چیزی بگی ..
جونکوک : اگه میدونستم عاشق حرف های منی زیاد تر باهات حرف میزدم اونم با مشت
این بار جونکوک لبخند پیروزمندانه ای تحویل یونگ داد سپس دستی به موهایش کشید تا آن ها دور کنند باز هم به دنبال راهی گشت ولی این نامردا بیشتر از هر کس خیانت کار بودن تک تک آن شرکای میز ... ولی خنجر طلا حتما انتقام اش را میگرفت چه الان چه بعدا ..
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱69 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
یونگ خنده مزخرف ای سر داد سپس چشم دوخته به سوهی با حالت پوزخند موهای رو صورتش را کنار زد ... یونگ : خب سوهی.. بگو ببینم خوشحال نمیشی
جونکوک عصبی با صدا بلند گفت ... جونکوک : دستتو بکش لعنتی .. مرد نیستی وگرنه با زن و بچه که کاری نداری ... خودش هم شوکه از حرفی که گفت ولی باید از این حرفش تشکر کنند حالا به یاد همسر و فرزند اش افتاد یعنی حال همسر و فرزندش خوبه یا نه .. نگاهش افتاد رو جین وو نقشه اش به شدت شکست خورد جین وو قرار بود که همه آن آدم های سیاه پوش رو گیر بندازه ولی حالا خودش هم کمتر جونکوک گیر افتاده بود ... ذهن پر از نقشه اش را باید قدم جلو میگذاشت چشم های کنجکاو اش را چرخاند چجوری باید میرفت بیرون یا این فرد دیونه جو هیوک کجا بود گوشه لبش را گزید سپس نگاهی به سمته راست و چپ دوخت حدود دو تا مرد کنارش ایستاده بودن ولی برای جونکوک کاری نبود بلکه یک حرکت آسان کافی بود که هر دو را بیهوش میکرد باز هم با چشم هایش دور همه آن ها را شمرد ولی باز هم نمیشد که تک تک آن ها کنم میکرد مخصوصا الان که دست خالی بود ....
یونگ : خب جونکوک نمیخواهی چیزی بگی ..
جونکوک : اگه میدونستم عاشق حرف های منی زیاد تر باهات حرف میزدم اونم با مشت
این بار جونکوک لبخند پیروزمندانه ای تحویل یونگ داد سپس دستی به موهایش کشید تا آن ها دور کنند باز هم به دنبال راهی گشت ولی این نامردا بیشتر از هر کس خیانت کار بودن تک تک آن شرکای میز ... ولی خنجر طلا حتما انتقام اش را میگرفت چه الان چه بعدا ..
- ۱۶.۰k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط