عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
.
دیدگاه ها (۱)

در میان تمام زیبایی‌های این دنیا، هیچ‌کدام به عمقِ نگاه تو ن...

قصه گو قصه نگوقصه گو قصه نگوواسه خوابوندن منسعی بیهوده نکنوا...

ای که در شب‌های دوری گریه می کردی برایم 💔🤌🏻#این_دریا_طغیان_خ...

پیش بینی تاریخ فوت در گلستان سعدی!

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p93یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد...

کاشکی تاریکی می‌رفت فردا می‌شد صبح می‌شد چشمون تو پیدا می‌شد...

بازنشر نشر دهید در صورت تمایل

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط