به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم
هوای گریه دارم من ، ولی با بغض میجنگم

چو یک اشکی که پنهان شد ز ترس ننگ لغزیدن
چنان مفلوک و مغمومم که خود یک لکه ی ننگم

ز حالم برکه میمیرد ز بغضم ماه میگرید
من آن مجنون دیروزم،ولی در ظاهرِ سنگم

به بغضم میزنم طعنه به اشکم میکنم تردید
برای روی پا ماندن ، ببین محتاج نیرنگم

من از آن حال نامعلومِ هر بارم نفهمیدم
که از ابر و کلاه و چتر و آن بارانی ام لنگم
دیدگاه ها (۳)

گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم! وقت داری کمی از روی غمم برد...

دوستت دارم گلم این حس زیبا مال تو آرزو دارم تمام بهترین ها م...

از من جدا مشو که تمنای من توییمهتاب خلوت شب تنهای من ...

دل من اخم نکن، اخم تو پایان من استغم تو خاتمه ی چشمه ی باران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط