گر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌

گر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم. به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم،
دیدگاه ها (۱)

(آرامش شب)نگران فردایت نباش، خدای دیروز و امروز ، خدای فردا ...

ذکر روز دوشنبه ,یا قاضیُ الحاجات, (ای براورنده حاجات) احساس ...

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، خدا گفت: نه!رها کرد...

"زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به تاخ...

Part ⁹با بی میلی با غذا بازی می‌کردم و گاهی یکم میزاشتم تو د...

مهمونی پارت ۲۳

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط