life like hell
life like hell
p:9
چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فکر کردم دوباره میخواد سرزنشم کنه، برای همین سرمو پایین انداختم و با انگشتام گوشهی پتو رو بازی دادم.
بعد از چند لحظه صدای آرومش بلند شد:
_ میدونی بیشتر از چی ناراحتم؟
سرمو بالا آوردم و نگاش کردم.
از اینکه بهت نگفتم؟
چشماشو باز کرد و مستقیم نگام کرد.
_ نه...
مکث کرد و نفس عمیقی کشید.
_ از اینکه فکر کردی باید همهی درداتو تنهایی تحمل کنی.
لبخند کمرنگی زدم.
نمیخواستم نگرانت کنم.
دستشو جلو آورد و انگشتامو بین دستاش گرفت.
_ ا/ت، تو فکر میکنی وقتی چیزی رو ازم پنهون میکنی من کمتر نگران میشم؟
چیزی نگفتم.
_ وقتی دیدم روی زمین افتادی... حتی نمیدونی چه حالی شدم.
صداش میلرزید.
_ برای چند دقیقه فکر کردم دیگه ندارمت.
چشماش دوباره پر از اشک شد.
دستشو فشار دادم و آروم گفتم:
ولی الان اینجام.
سرشو پایین انداخت و یه نفس عمیق کشید.
_ آره... ولی میخوام همینجا بمونی.
لبخند زدم.
میمونم.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد لیوان شیر رو برداشت و به طرفم گرفت.
_ حالا اینو بخور.
با تعجب نگاش کردم.
شیر؟
_ آره شیر.
لبخندم بیشتر شد.
بانی کوچولوی من پرستار هم شده؟
چشمهاشو ریز کرد و گفت:
_ اگه پرستارتم، باید حرف گوش کنی.
خندیدم و لیوان رو از دستش گرفتم.
چشم آقای دکتر.
همین که یه جرعه خوردم، صدای زنگ گوشیش بلند شد.
نگاهش به صفحه افتاد و لبخندش محو شد.
تماس رو جواب داد.
_ بله؟
چند ثانیه ساکت موند.
_ الان؟
به من نگاه کرد.
_ نه، نمیتونم بیام.
دوباره چند ثانیه گوش داد و این بار اخماش رفت توی هم.
_ گفتم نمیتونم. یه مشکل خانوادگی دارم.
تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت.
پرسیدم:
شرکت بود؟
سرشو تکون داد.
_ آره.
میتونی بری اگه کار مهمیه... من خوبم.
با جدیت نگام کرد.
_ دوباره شروع نکن.
خندیدم.
خب فقط گفتم...
_ من امشب جایی نمیرم.
پتو رو تا روی شونههام کشید و کنارم نشست.
_ امشب فقط میخوام مطمئن شم حالت خوبه.
سرمو روی شونهش گذاشتم.
پس بمون.
دستشو دورم حلقه کرد و یه بوسه روی موهام زد.
_ همیشه.
چشمامو بستم.
اما درست وقتی داشتم آروم میشدم، صدای ویبرهی گوشیش دوباره بلند شد.
این بار صفحهی گوشی رو دیدم.
یک پیام ناشناس بود.
فقط یک جمله نوشته بود:
«اگه نمیخوای اتفاق بدتری برای ا/ت بیفته، فردا ساعت ۱۰ صبح تنها بیا.»
چشمام روی صفحه خشک شد.
جونگکوک هنوز متوجه نشده بود.
آروم سرمو از روی شونهش بلند کردم و به صورتش نگاه کردم.
نمیدونستم این پیام قراره زندگی هردومون رو به چه سمتی ببره...
ادامه دارد...
p:9
چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
فکر کردم دوباره میخواد سرزنشم کنه، برای همین سرمو پایین انداختم و با انگشتام گوشهی پتو رو بازی دادم.
بعد از چند لحظه صدای آرومش بلند شد:
_ میدونی بیشتر از چی ناراحتم؟
سرمو بالا آوردم و نگاش کردم.
از اینکه بهت نگفتم؟
چشماشو باز کرد و مستقیم نگام کرد.
_ نه...
مکث کرد و نفس عمیقی کشید.
_ از اینکه فکر کردی باید همهی درداتو تنهایی تحمل کنی.
لبخند کمرنگی زدم.
نمیخواستم نگرانت کنم.
دستشو جلو آورد و انگشتامو بین دستاش گرفت.
_ ا/ت، تو فکر میکنی وقتی چیزی رو ازم پنهون میکنی من کمتر نگران میشم؟
چیزی نگفتم.
_ وقتی دیدم روی زمین افتادی... حتی نمیدونی چه حالی شدم.
صداش میلرزید.
_ برای چند دقیقه فکر کردم دیگه ندارمت.
چشماش دوباره پر از اشک شد.
دستشو فشار دادم و آروم گفتم:
ولی الان اینجام.
سرشو پایین انداخت و یه نفس عمیق کشید.
_ آره... ولی میخوام همینجا بمونی.
لبخند زدم.
میمونم.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد لیوان شیر رو برداشت و به طرفم گرفت.
_ حالا اینو بخور.
با تعجب نگاش کردم.
شیر؟
_ آره شیر.
لبخندم بیشتر شد.
بانی کوچولوی من پرستار هم شده؟
چشمهاشو ریز کرد و گفت:
_ اگه پرستارتم، باید حرف گوش کنی.
خندیدم و لیوان رو از دستش گرفتم.
چشم آقای دکتر.
همین که یه جرعه خوردم، صدای زنگ گوشیش بلند شد.
نگاهش به صفحه افتاد و لبخندش محو شد.
تماس رو جواب داد.
_ بله؟
چند ثانیه ساکت موند.
_ الان؟
به من نگاه کرد.
_ نه، نمیتونم بیام.
دوباره چند ثانیه گوش داد و این بار اخماش رفت توی هم.
_ گفتم نمیتونم. یه مشکل خانوادگی دارم.
تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت.
پرسیدم:
شرکت بود؟
سرشو تکون داد.
_ آره.
میتونی بری اگه کار مهمیه... من خوبم.
با جدیت نگام کرد.
_ دوباره شروع نکن.
خندیدم.
خب فقط گفتم...
_ من امشب جایی نمیرم.
پتو رو تا روی شونههام کشید و کنارم نشست.
_ امشب فقط میخوام مطمئن شم حالت خوبه.
سرمو روی شونهش گذاشتم.
پس بمون.
دستشو دورم حلقه کرد و یه بوسه روی موهام زد.
_ همیشه.
چشمامو بستم.
اما درست وقتی داشتم آروم میشدم، صدای ویبرهی گوشیش دوباره بلند شد.
این بار صفحهی گوشی رو دیدم.
یک پیام ناشناس بود.
فقط یک جمله نوشته بود:
«اگه نمیخوای اتفاق بدتری برای ا/ت بیفته، فردا ساعت ۱۰ صبح تنها بیا.»
چشمام روی صفحه خشک شد.
جونگکوک هنوز متوجه نشده بود.
آروم سرمو از روی شونهش بلند کردم و به صورتش نگاه کردم.
نمیدونستم این پیام قراره زندگی هردومون رو به چه سمتی ببره...
ادامه دارد...
- ۱۹۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط